عشق سالهای نکبت

می پرسم؛
- خوبی؟ رو به راهی؟

می گوید؛
-نه چندان،تو چطوری؟

می گویم؛
- دلتنگ و غمگین...

می گوید ؛
-دلتنگ چه؟

می گویم؛
- دلتنگ تو و همه چیزهای خوب ،عشق ما عشق در سالهای نکبت و فلاکت است.

می گوید؛
-همین زیبایش می کند ، عشقی عجیب، کمیاب ، و جانفرسا...

می گویم؛
-دستانم را رها نکن ،در کوچه نکبت ونجاست، مثل رود جاری است.

می گوید؛
- نگاهت را از من برندار ،راه خانه را گم می کنم.

تعبیر

آینه با نوری که بر آن تابیده می شود ،آینه می شود،
خاصیت بازتاب نور و تصویر را پیدا می کند...
آینه بدون نور شیشه ای بی فایده می شود...
عشقم! وقتی بر من نمی تابی؛ تاریک،خاموش و بیهوده می شوم،
خودت را از من دریغ نکن...
داستان رومیان و چینیان را در آزمون تصویر سازی در مثنوی خوانده ای؟

جانا !
تو آن چینیِ سخت کوش و خالقی که زیباترین و بهترین تصویر را می آفرینی ...
که تصویری درخشان و پرنور خلق کرده ای...

من آن رومی ام که فقط صاحب آینه ام،اگر بر من نتابی هرگز نمی توانم زیبایی تو را منعکس کنم ...

می بینی رفیق!
که چطور می شود از یک قصه چندین تعبیر متفاوت داشت؟

بیا و تعبیر متمایزم باش...
***
هرگز سه نقطه ...
برای وصفِ راز مگوی تو ،
برای وصف زیبایی و مهربانیت ،
برای وصف خنده دلنشینت،
کافی نبوده و نیست...

اما برای وصف کوتاهیِ زبان من
کافی است...

میرزا رضای کرمانی

از کتاب ، سه مکتوب
میرزا آقا خان کرمانی

در آن وقت عزم کردم استخوان‌های مرحومه والده را به کربلا بیاورم، حمد خدا را که امسال بدین ثواب موفق شدم، وقتی‌که به کرمانشاهان رسیدم مردم گفتند عثمانلوها از جنازه مرده هم گمرگی می‌گیرند، این فقره خیلی موجب احتیاط و اضطراب من شد که مبادا در گمرکخانه چشم بیگانه بر استخوان‌های مرحومه افتد و گناه باشد.

از جناب حجة الاسلام آقای ملاعبدالله کرمانشاهی این مسئله را استفتا نمودم که آیا جایز است نظر اشخاص اجنبی بر استخوان‌های کله و پا و سایر اعضای زن مسلمه افتد یا خیر؟ جواب فرمودند: المؤمن حی فی آلدرین. ( مؤمن در دوجهان زنده است.) البته که دیدن نامحرم او را خالی از اشکال و احتیاط نیست.

چون این مسئله را فهمیدم بدین خیال افتادم که شاید کاری بکنم که بدون در نظر گرفتن گمرکچیان جنازه والده را از گمرک بگذرانم و یا بگریزانم، مجددأ از ملا عبدالله استفتا نمودم آیا گمرکی دادن به عثمانلو حلال است و یا حرام؟
جواب مرقوم فرمودند: گمرکی دادن خلاف شرع بوده، عطاکننده و اخذکننده هردو عاصی و خاطی اند و فعل حرام را مرتکب شده اند.

برحسب این دو حکم مطاع، عزم جزم کردم که جنازه مرحومه را از گمرک بگریزانم، از رفیق و همشهری خود ملا ذوالفعلی پرسیده و مشورت کردم که می‌خواهم جنازه را از گمرک بگریزانم چه بایدکرد؟ جواب داد استخوانهای درشت از قبیل کله و قلم‌های دست و پا را خرد و خاش نموده و در کیسه بریز و در توبره جو ِ یابوی خود بگذار، نه کسی ملتفت می‌شود و نه ضرر گمرک به تو می‌رسد.
لذا استخوان کله مرحومه را که عمده بود در هاون کوبیده و در کیسه علیحده ریخته و سایر استخوان‌ها را هم خرد کرده در کیسه دیگر گذاردم و در توبره یابو نهادم و رویش را به جو انباشتم و به ران یابو آویختم.

ازکرمانشاهان تا مصیر از برکت امام علیه‌السلام بی مصیبت بسلامت رفتم و کسی ملتفت نشد. گمرکی خانقین را نیز ندادیم و از هرکیسه مرده دو تومان می‌گرفتند ولی در مصیر دچار مصیبت بزرگی شدم و آن این که در کاروانسرای آن‌جا از ازدحام زوار جا و منزل نبود، با چند نفر رفقا در بیرون کاروانسرا بار انداختیم.

میخ طویله یابو را به زمین کوبیده برای وضو و تطهیر به کنار نهر فرات رفتم. چون برگشتم دیدم خاک عالم به سرم شده، یابو میخ طویله را کنده و یکسر بر سر توبره رفته جوها و استخوان‌های کیسه را تمامأ خورده و از کله مرحومه والده اثری نمانده.

شما تصور فرمایید که از دیدن این قضیه مدهشه چه حالت بر من دست داد، یابو را بستم و بسیار گریستم. آخوند ملاذوالفعلی آمد و سبب گریه‌ام پرسید، که قضیه را به تفصیل نقل کردم، گفت آسوده باش و غم مخور چاره‌ی آن آسان است، گفتم چاره آن چیست؟

گفت بدان، استخوان کله مرحومه والده ات الآن درشکم این یابوست و یابو مانند سگ نیست که خوراکش استخوان باشد و معده اش هضم آن بتواند کردن، تا دوازده ساعت دیگر یابو آنچه از استخوان‌ها خورده، یا قی کند یا پِهِن می‌اندازد و تکلیف این است که امروز در مصیب اقامت انداخته تا پِهِنِ یابو را جمع کرده با نعش مرحومه به کربلا بیاوری و یقین نمایی که کله مرحومه در پهن اوست.

ای نواب والا هیچ نمی‌دانی که از شنیدن این کلمات حکمت که حل مشکل مرا نمود چقدر شاد شدم. یک روز توقف نموده و پهن ِ یابو را درغربالی جمع کرده در قوطی حلبی نموده با سایر استخوان‌ها در کیسه کرباسین دوخته و به کربلای معلا آوردم.
همان کیسه که در گمرکخانه کربلا به دست عثمانلوها دیدید که من راضی نمی‌شدم آن را بگشایند که چشم نامحرم به استخوان مرحومه نیفتد همان جنازه والده بود، و آن قوطی حلبی پر از پهن که بیرون انداختند و من مضطربانه دویده و عبای خود را بر آن پوشاندم و آن را جمع نمودم کله مرحومه بود. که امروز به حمدالله تعالی هر دو را در زمین خیمه‌گاه برابر حجله قاسم مدفون کردم.

گفتم جناب آخوند! نام ِ نامی ِگرامی‌ات چیست و شهرت کجاست؟ گفت مخلص شما ملاحسینعلی یزدی، فخرالذاکرین هستم.

گفتم به کله مرحومه‌ی گور به گورت ریدم که البته ثوابش بیشتر از این زیارتی است که تو آمده ای. از نظرم گمشو که مرده شور هر چه خر است ببرد. مخصوص که دختر پادشاهان اینان را عربهای بی ناموس اسیر کردند و فروختند و این معنی را ننگ و عار نشمردند حالا استخوان پوسیده پیر عجوزه را می ترسید نامحرم ببیند.

ای جلاالدوله حالا خوب می‌توانید درجه حماقت و پایه جهالت مردمان را از فطانت و کیاست فخرالذاکرین و حکمت ِملا ذوالفعلی و فتوای حجة الاسلام کرمانشاهی را از همین حکایت استنباط فرمایید و آن وقت مرا تصدیق نمایید که نه تنها تازیان، ایران را تاخت و تاز و ویران کردند بلکه ریشه ملت ایران را که علم و معرفت بود برانداختند.

انتظار

می گوید ؛
-به سلامتی ،برگشتی؟تمام شد؟

می گویم؛
-برگشتم اما تمام نشده،

می گوید؛
-زندگی مثل قطاری است که یک روز دیر یا زود وقتی در حال سوت کشیدن است به راه خود می رود در حاِلیکه ما بر آن سوار نیستیم.

می گویم؛
-ایستگاهی پیاده امان می کند که فقط خدا می داند کجاست.

می گوید؛
-زندگی انصاف و عدالت سرش نمی شود.

می گویم؛
- ابر نابغه خنگ به اندازه کافی خرابکاری می کند.

می گوید؛
-انتظاری نداشته باش.

می گویم ؛
- هیچ انتظاری ندارم،فقط همین دم را که زنده ام سپاس می گویم.

کوتاهِ کوتاه

چرا وقتی جوانیم به مرگ نمی اندیشیم؟
دلیلش چیست؟ نیروی جوانی؟ داشتن آرزوهای دور و دراز ؟
راضی نبودن از اوضاع و احوال؟
وقتی که میان سال می شویم و بیماری ها یکی بعد از دیگری سراغمان می آیند ،آن وقت هر روز چشم در چشم مرگ از خواب بر می خیزیم و به خواب می رویم...
و عشق این وسط به چه کار می آید؟
نمی دانم،عشق هم کارسازنیست ،چرا؟
شاید به دلیل آن که عشق در میان سالی هم عشق نیست،پر از اما و اگر و شاید و باید است،
نمی دانم...
به مرگ می اندیشم ،بسیار جدی ،جدی تر از هر وقت دیگری ،اما از آن نمی ترسم ، حتی اگر به وصال معشوق نرسیده باشم ،حتی اگر انسانی ناتمام باشم،نمی ترسم چون در هر حال او از راه خواهد رسید ،فقط از مرگی دردناک می ترسم ،از مرگی همراه با رنج و عذاب و از ناهوشیاری هنگام مرگ ،که حتی ندانی که وقت رفتن کسی دستانت را گرفته یا تنهای تنهایی،
اما واقعا چه اهمیتی دارد؟ تنها باشی یا نه؟ راه رفتنی را باید رفت ...دلم برای بازماندگانی می سوزد که هیچ وقت نمی توانند مرگ عزیزی را باور کنند و همیشه احساس پشیمانی همراه آنان است ،بخصوص کسانی که می توانستند مهربان تر باشند و نبودند ...گرچه که بر آنان هم نمی شود ایراد گرفت،عده ای از زندگی بیش از مرگ می ترسند ...از فریفته شدن ،از هدر رفتن،از باختن، من که نتوانستم تغییری ایجاد کنم باشد که زمان مشگل گشای همه باشد، بقول دوستی ،ما مثل قطره اشکی از مژگان زندگی آویخته ایم تا کی باشد که بچکیم،فرصت کوتاه است رفیق .

دلم ضعف می رود

می گوید ؛
- خوبی؟

می گویم ؛
- تا تو هستی، مگر می توان خوب نبود؟

شرمگین می خندد و نگاهش را از من می دزدد.

می گویم ؛
- جان و دلم ،بین عاشق و معشوق ، هیچ گرفت و گیری و حرف نا گفته ای نیست ،وقتی با معشوق سخن می گویی ،گویا با خودت حرف می زنی،
من توام،تو منی...

بازهم می خندد،دل من ضعف می رود.

می گوید ؛
- عمر عشق کوتاه است.

می گویم؛
- کوتاه باشد، بلند باشد ، چه اهمیتی دارد ؟وقتی عشق می آید ، تو باور می کنی که بی معشوق هرگز زنده نبوده وزندگی نکرده ای و پس از او هم زنده نخواهی بود ،این یعنی بی زمانی در عشق و ازلی و ابدی بودن تعلق تو به معشوق .

می گوید ؛
- چقدر جالب کلمات را کنار هم می چینی .

می گویم؛
- جان دلم این کار من نیست ،کار توست ،تو در جان منی ،آن که می خندد در من ،می گرید ،می خوابد ، بیدار می شود و سخن می گوید، تویی.

این بار بلند و بی پروا می خندد و دل بیچاره ی من ، بازهم ضعف میرود. ...