نود و هشت

این روزها دائم از خودم می پرسم ؛

چرا زبان میان من و تو زبان غیرقابل فهم و دشواری، مثل زبان یاجوج و ماجوج شده؟

چرا آنچه مرا می رنجاند برای تو بی اهمیت است و آنچه تو را به عذاب می دارد برای من مثل آب روان جاری است؟

این همه اختلاف و فاصله و دوری از کی و کجا میان ما جا خوش کرده است؟

منِ گنگ و توِ ناشنوا، در کدام مسیر ، و جاده پر سنگلاخ ، قرار است ،عصا کش روح و روان هم باشیم؟

چرا هیچ کلمه مشترکی در زبان اشاره ما وجود ندارد؟
و از همه مهم تر ،این که کدام یک از ما قرار است برای گرفتن دست دیگری و یافتن یک کلام مشترک ،این همه راه و فاصله ، این همه دره و بیابان را بپیماید؟

و اکنون تو بگو رفیق ، کدام یک از ما ،کدام یک،
قرار است ،همسایه و هم نشین دیگری شود؟...

می بینم که سرت را با اندوه تکان می دهی و می گویی؛

- وصال ممکن نیست ،همیشه فاصله ای هست ...

نود و هفت

گاهی از بعضی آدمهایی که دوستشان دارم انتظار دارم که آئینه نیکی در نوع خودشان باشند ،
گویا از درماندگی ، روان رنجوری آدمها چیزی درک نمی کنم ، ته ذهنم ،بی آن که متوجه باشم ، معتقدم آدمی مسئول انتخاب هایش است ،این که از هر ناممکنی ممکنی بسازد و یا از هر نیستی و عدمی ،یک وجود و هستی بسازد .
متوجه نمی شوم که بعضی ها به درد ویترین می خورند باید آنها را پشت شیشه به نمایش بگذاری... اگر از پشت قاب نمایش برشان داری و در زندگی روزمره واردشان کنی ،فرو می ریزند و عوض می شوند...
وبرعکس آنها گروه دیگری از آدمیان ،مثل آب روان جاری و ساری اند ،نیاز به پیشوند و پسوند و توضیح و تبصره و ماده و قانون ندارند ،کنارشان زنده ای ، ساده ،بدون پیچ و خم و دست انداز ،نه آنها می خواهند دست به ترکیب تو بزنند و نه تو می خواهی ،آنها را شبیه خودت کنی ،رفاقت با آنها یک سعادت باور نکردنی است ...شاید همه سختی زندگی به داشتن این آدمها بیارزد