نود و هشت
این روزها دائم از خودم می پرسم ؛
چرا زبان میان من و تو زبان غیرقابل فهم و دشواری، مثل زبان یاجوج و ماجوج شده؟
چرا آنچه مرا می رنجاند برای تو بی اهمیت است و آنچه تو را به عذاب می دارد برای من مثل آب روان جاری است؟
این همه اختلاف و فاصله و دوری از کی و کجا میان ما جا خوش کرده است؟
منِ گنگ و توِ ناشنوا، در کدام مسیر ، و جاده پر سنگلاخ ، قرار است ،عصا کش روح و روان هم باشیم؟
چرا هیچ کلمه مشترکی در زبان اشاره ما وجود ندارد؟
و از همه مهم تر ،این که کدام یک از ما قرار است برای گرفتن دست دیگری و یافتن یک کلام مشترک ،این همه راه و فاصله ، این همه دره و بیابان را بپیماید؟
و اکنون تو بگو رفیق ، کدام یک از ما ،کدام یک،
قرار است ،همسایه و هم نشین دیگری شود؟...
می بینم که سرت را با اندوه تکان می دهی و می گویی؛
- وصال ممکن نیست ،همیشه فاصله ای هست ...
دیدی که یار چون ز دل ما خبر نداشت