نود و شش

می بینمت ،می آیی، صبور ،سنگین ،سرگردان

با اندوه می پرسی ؛
-در چه حالی؟

می گویم؛
-دلتنگم و راه‌ به جایی نمی برم...

به دوردست نگاه می کنم و بعد از چند لحظه می گویم ؛

- می دانی دردم چیست؟ با این عقل و فکر مردد و مشکوک ،همه چيز در وجودم، علیه عشق و دلبستگی در جنگ است.

با لحنی غمگنانه می گویی ؛
- تبریک و تسلیت می گویم ،جان دل !

می گویم؛
- همه فکرم پر از ظن و گمان به معشوق شده ،می خواهم و نمی خواهم ،میل به دیدار دارم و ندارم ،عاشقم و عاشق نیستم، ستایش می کنم و همزمان بر یار خرده می گیرم
کز تناقضهای دل پشتم شکست...
برسرم جانا بیا می مال دست...

می گویی ؛
- آفرین بر دست و بازوی دلت ،

ای رفیقان راهها را بست یار
آهوی لنگیم و او شیر شکار

نود و پنج

می بینمت که شاد و خندان از راه می رسی،

می پرسی ؛
-چگونه ای رفیق؟

می گویم؛
-"نقل است که يکی از حسن بصری پرسيد : -چگونه ای ؟
گفت :چگونه بُوَد حال قومی که در دريا باشند و کشتی بشکند و هرکسی به تخته ای بمانند؟
گفت :صعب باشد.
حسن گفت :حال من همچنان باشد* ."


لبخند می زنی و می گویی ؛
-اوه...

می گویم ؛
-می دانی رفیق یکی از تفاوت های من و تو چیست؟

باز هم لبخند می زنی؛
- چیه رفیق؟

می گویم ؛
-آنچه را که تو نمی گویی من کامل روز قبل می شنوم ولی آنچه را که من می گویم ، تو روز بعد نصفه نیمه می شنوی ...

قبل از این که اشک هایم را ببینی ،روی ام را برمی گردانم و می روم و تو گیج و مبهوت مرا نگاه می کنی...


* تذکره الاولیا، ذکر حسن بصری

نود و چهار

حس می کنم کل بار جهان هستی و دنیا روی دوش من است ؛
بار همه رفتارها و انتخاب های آدمیان ،
بار همه جنگ ها و مصیبت ها ،
سنگینی همه خشونت ها ،
همه نامردمی ها ... رفتارهای غیر انسانی،
و در این موقعیت اگر کوچکترین حرکت نابه جا و غیر معمولی بکنم ،همه آن بار روی سرم هوار می شود .
من به جای همه خطا کاران عالم شرمسارم
من به جای همه انسان های پلید عالم گناهکارم، مسئولم...
به جای همه رنج کشیدگان و دردمندان عالم ،رنجورم...
و خصوصیت بودن در این موقعیت ، این است که هر انتخابی برایم مثل انتخاب بین مرگ و زندگی است ...
درست مثل کسی که زیر شمشیر داموکلس نشسته و شمشیر سنگین داموکلس که فقط به تار مویی آویزان است، هر لحظه امکان دارد سقوط کند ...
ومن هر گاه اگر ناخواسته کوچکترین حرکتی بکنم ،شمشیر بر فرق سرم فرود می آید ...

و افسوس که همه چیز ،همه لحظات این زندگی سخت و پیچیده، همین قدر خطرناک ،همین قدر ناپایدار است...

هیچ وقت زندگی برایم این همه سخت نبوده ، حالا می‌فهمم ، وقتی در کتابی می خواندم، که بعضی از موقعیت ها در زندگی سخت تر از مرگ است،، یعنی چه.

نود و سه

او شعر را دوست داشت،
خیال‌پردازی و سفر را… و من؟
من او را، با همه‌ی هستی‌ام، دوست داشتم!
او شب را دوست داشت، آواز جیرجیرک و بغضِ شمعدانی را… و من؟
من تنها او را دوست داشتم، بی‌هیچ شرط و حصری! او موهای بافته را دوست داشت،
عطر قهوه و سیگار را… و من؟
من، تنها و همیشه، او را دوست داشتم!
او باران را دوست داشت، پاییز را و رنگین‌کمان را… و من؟
من، عاشقانه‌تر از هر چیز، عاشق او بودم!
من… او را دوست داشتم، او را… بی‌پایان دوست داشتم!
و او؟ شنیدن این جمله، تنها لبخندش را طلب می‌کرد…

از وبلاگ" روزهای بی خاطره"