نود و نه
بعضی از داستانهای مثنوی بسیار مشهورند و بعضی دیگر کمتر شنیده شده اند. مولانا در مثنوی دو بار به داستان کوتاه و جالبی اشاره می کند.داستانی در باره کسانی (جادوگرانی)که نور ماه را به جای پارچه حریر به مردم می فروشند در دفتر سوم در داستان فرعون و موسی می گوید که فرعون از ترس موسی و هارون به دو ساحر پناه می برد .
جادو گران استادی که ماه را جادو میکردند از ماه شیر می دوشیدند و نورش را به جای پارچه و کرباس می فروختندو در جادو گری شهره عام و خاص بودند.
در دفتر پنجم دوباره به جادوگری اشاره میکند که نور ماه را به جای پارچه به مردم می فروشد در حقیقت جادوگر این جهان است که دُرد شراب را به جای شراب صاف به ما می دهد ماهتاب را گز می کند و با عجله به جای کرباس به ما می فروشد وبهایی که بابت این کالای جعلی می پردازیم نقره وسیم عمرمان است. در پایان می بینیم که نقره وجودمان رفته، کرباسی هم نیست و کیسه و انبان وجودمان هم خالی است.
آفرین ای اوستاد سِحرباف
که نمودی معرضان را دُرد صاف
ساحران مهتاب پیمایند زود پیش بازرگان و زر گیرند سود
این جهان جادوست ما آن تاجریم که از او مهتاب پیموده خریم
گز کند کرباس پانصد گز شتاب ساحرانه او زنور ماهتاب
چون ستد او سیم عمرت ای رهی
سیم شد، کرباس نی، کیسه تهی
مولانا بارها به فریبی که ما در این جهان می خوریم اشاره می کند. تمام معامله ای که می کنیم به ضرر ماست و این را وقتی که پاکباز شدیم می فهمیم.
مولانا می گوید این عالم فانی در واقع نیستی است که هست می نماید وعالم باقی هستی است که نیست می نماید.دنیاو عالم نیستی(فانی)به چشم ما با شکوه می نماید وهست واقعی(باقی) به شکل عدم و فنا به ما نمایانده می شود.همه چیز اینجا وارونه است. هستی حقیقی همان است که ما آن را با حواس ظاهر درک نمی کنیم و نمی بینیم . دریایی است که زیر کف پنهان شده است .
این بینایی ظاهری و در اصل وجود جسمانی ما نتیجه یک چرت (نعاس )است. حاصل بی خودی ( حالتی مثل خواب که هشیارانه نبوده) دونفر، پدر و مادرمان هستیم و از چنین بینایی که اصل وجودی اش حاصل حالت بی خودی است نباید انتظار داشت که حقیقت را ببیند...
مثنوی دفتر پنجم ابیات1027الی1050
دیدی که یار چون ز دل ما خبر نداشت