من نیستم

                                                                                                     

بدینوسیله اعلام میکنم:

 کتابی بنام مجنون تر از لیلی ننوشتم.

مقالاتی در مجله چیستا و اطلاعات هرگز چاپ نکردم.

 اگر روشنفکری مد روزه روشنفکر هم نیستم.

 با سواد نیستم هرچی بنام درس خوندم باد هواست.

یه عاشق هم نیستم چون الفبای عشق رو از بر نمی دونم.

 یه هموطن خوب هم نیستم چون بیشتر اوقات فراموش میکنم که عده زیادی در سختی زندگی می کنند و اونجا که باید فریاد بزنم خفه خون گرفتم .

 یه مشنگم یه آدم گیج که هیچوقت بلد نیست اوضاع  روبه نفع خودش تغییر بده.

 یه  زن هم نیستم چون هیچ کدام از ویژگی هاش رو ندارم.

 یه دوست خوب نیستم چون دوستان خوبم رو از دست دادم .

 من هیچی نیستم .حتی آدم هم نیستم .فقط یه موجود زنده ام که نفس میکشه چیزی می خوره و کار دیگه ای غیر از این بلد نیست و جای دیگران رو در این عالم تنگ میکنه سهم بقیه رو از هوا و آفتاب و ... کم میکنه و مثل یه لاک پشت کهن سال و زهوار در رفته به جای لاک بار سنگینی از احساسی رو که از کار افتاده با خودش این طرف و اون طرف میکشه...

 من هیچی نیستم .هیچ چ چ چ ی.

جوونای قلعه پیر

حدود پانزده سال پیش بود. من مست جوانی وخالی از اندوه و شاد بودم. یکی از دوستان خوبم اختر اون موقع در تلویزیون کار میکرد بهم خبر داد که برای چند روزی در زیبا کنار مجتمع تفریحی صداو سیما جا گرفته و قراره با چند تا از دوستان برن اونجا ومن رو هم دعوت کرد . وقتی در ترمینال اتوبوس جمع شدیم چها نفر بودیم من واختر فرشته ونسرین. فکر کردم فرشته ونسرین از دوستان نزدیک اختر هستند و من  با اون دوتا غریبه ام اما جند دقیقه بعد فهمیدم هر سه  غریبه ایم و تنها نقطه اشتراکمون اختره.

 زیبا کنار محل بسیار زیبایی است بین رشت وانزلی و در ساحل دریای جفرود. خلاصه سه چها روزی را خیلی خوش بودیم بی خیال عالم وآدم. فرشته صدای خوبی داره رسا و بسیار دلنشین. هر وقت دوست داشتیم اون برامون دست ودلبازانه میخوند از آهنگهای قدیمی هایده  پریسا گلچین ...و سیما بینا.  تصنیف های سیما بینا  رو خوب میخوند. سیما بینا رو از کودکی میشناختم و همیشه صداشو دوست داشتم بخصوص محلی خوندنش رو خیلی می پسندیدم. چون بخاطر عشقی که به روستا داشتم و دارم نغمه های محلی رو خیلی می پسندم مثل موسیقی جنوب خراسون ( نوایی نوایی همه بی وفایند تو گل با وفایی) موسیقی لری، بختیاری ،حتی موسیقی افغانی و ازبک(صدای دولتمند وقتی میخونه از خواب گران خواب گران خیز) همه اینا منو یاد روستا کوه و بیابون چادر عشایر هیزم ودود و رمه وچوپان و دلتنگی چوپان وقتی در خلوت بیابون برای دل خودش میخونه نی میزنه میندازه و یکی از چیزهایی که مهر فرشته رو در دلم بیشتر کرد استعداد بی نظیرش در خوندن تصنیف های محلی سیما بینا بود.

 -  مجنون نبودوم مجنونوم کِردی...

 - نگارینا قد چار شونه داری لیلا خانوم کنار خونه ما خونه داری لیلا خانوم شتر از بار میناله مو از دل...

 یه تصنیفی رو فرشته خوند که هیچوقت فراموش نمیکنم.جوونای قلعه پیر. گاهی که حوصله دارم اونو زمزمه میکنم :

 

 جوونای قلعه ی پیر     همه روزا به نخجیر       شبا در پای آتیش     همه اش در رقص شمشیر

          برق شمشیر نقره کار      شیر بیشه زار    شیر بیقراره

 جوونای قلعه ی داد       چه بد میسوزونه بیداد    ستم از پا در افتاد

     گلاب از گل بگیرید          بهاران را خدا داد

       برق شمشیر نقره کار       شیر بیشه زار      شیر بیقراره

 جوونای قلعه ی شاد             همه یاران فرهاد

            هزاران تیشه بر دست            شکسته کوه بیداد

             برق شمشیر نقره               شیر بیشه زار         شیر بیقراره

 جوونای قلعه ی راز                   هزاران دلبر ناز

               همه اش در انتظارن بیان              روزی به پیشواز

 برق شمشیر نقره کار           شیر بیشه زار               شیر بیقراره

 چه بازیه زندگانی               غم عشق و شادمانی

 که گل بازی بهاره                  خدا پیر پایداره

                                                                                                                                              چمن از شوق فریاد         گلستان بهاره

 برق شمشیرنقره کار           شیر بیشه زار          شیر بیقراره

قلندر جهان

ای وصل تو آب زندگانی

تدبیر خلاص ما تو دانی

از دیده برون مشو ، که نوری

وزسینه جدا مشو ، که جانی

من خود چه کسم که وصل جویم!

از لطف تواُم  همی کشانی

ای دل، تو مرو سوی خرابات

هرچند  قلندر جهانی

کآنجا همه پاکباز باشند

 ترسم که تو کم زنی، بمانی

پرسید یکی که "عاشقی چیست؟"

گفتم که "مپرس ازین معانی

آنگه که چو من شوی، ببینی

آنگه که بخواندت ،بخوانی."

  "دیوان شمس"  مولوی

حکمتی ساده

سال گذشته برحسب اتفاق با پیرمرد نازنینی که روشن ضمیراست آشنا شدم.آنهم خیلی اتفاقی .آشنایی که در این مدت کوتاه خیلی چیزها به من آموخته است ویکی از آن چیزها صبر و برد باری است و گرنه خدا میداند تا به حال حتما جهانی را به آتش کشیده بودم.

اما از نظر بعضی ها اینجور ماجرا ها تصادفی نیست .هر چیز باید وقتش برسد. هنگامی که زمان مناسب فرا رسید، موقع بروز آن ما جراست. مثل وقت چیدن یک خوشه انگور را بعد از غوره شدن وپیش ازخشک و مویز شدن .که زمان منا سبش را فقط صاحب تاکستان می داند وبس.

 طبق قانونی که برطبیعت حاکم است هر چه که پیش می آید حکمتی دارد.مثل باران. با آنکه زن رختشوی در یک روزنیمه ابری هرچه دعا میکند که باران نبارد تا رختهای شسته اش خشک شوند باز هم باران می آید و خورشید به زیر ابر میرود.چرا که در همان هنگام کشاورزی در حال استغاثه از خداوند است که خشکسال نشود و گندم هایش بی آب نمانند.

درجریان آشنایی با پیر حکیم دانستم که نمی توانم چیزی را به زور به دست آورم وبه زور آن را نگه دارم. در واقع زندگی همان رودخانه جوشان و خرو شانی است که در آن ما همچون سنگ ها وریگ های کوچکی  جاری هستیم و با کسانی همراه می شویم که شباهتهای بیشتری با آنها داریم و مانند هم در جوی های کوچک به موازات رودخانه غلتان پیش میرویم و آنها که نا مناسبند به آسانی از همراهی با ما باز می مانند و راه دیگری را در رود بزرگ در پیش می گیرند اگر درطول مسیر به جریان اصلی رودخانه بپیوندیم سریع تر پیش می رویم. مسیر یکی است اما مهم زود یا دیرتر رسیدن به دریاست .

مدتهاست تلاش میکنم تسلیم شوم .راستش از جنگیدن برای چیزی که اختیارش دست من نیست خسته شدم. همانند جنگاور پیری باید سلاح هایم را به دیوار بیاویزم که نشانی از جنگ های بسیار من است. وگوشه ای در پناه آفتاب نیم گرم زمستانی یا در پناه اجاق نیمه روشن کلبه ام بنشینم و چپق ام را دود کنم و هر از چند گاهی به بعضی از دلاوری هایم لبخند و زمانی هم به حماقت هایم زهر خندی بزنم.

عاشق یا دیوانه

                                                                                                 

 چند وقت است خیلی غمگینه دیگه از خنده  خبری نیست با لاخره یه روز دلم رو به دریا می زنم و می پرسم :  دوست عزیزم چه مرگته؟                                      

می گوید :  نمیدانم. انگار قلبم داره از سینه ام بیرون میاد. همین حالاست که بیفته بیرون. ببین چطور میزنه.مثل این میمونه که یه نفربا دوتا پا ش روسینه ام وایساده و فشار میده...

می گویم:  درست حرف بزن من که نمی فهمم چی میگی.

چیزی نمی گو ید فقط دو قطره اشک ازچشماش می ریزه رو گونه اش. پلکهایش را روی هم می گذارد چند قطره اشک دیگر از گوشه چشمهایش می جوشد. مژه های بلند و تاب دارش خیس شده ، جگرم آتش میگیرداماکوتاه نمیایم،  میدونم اگه با او همدلی کنم و کمی سست بشم قافیه را باخته ام.

 دوباره می گویم :  دیوانه شدی،خودت این رو می فهمی؟

در حالیکه همینطور اشک می ریزد با صدایی خفه می گوید:

- دیوانه نشدم، عاشق شده ام.

فریاد میزنم: چی؟ چی گفتی؟

تکرار می کنه: عاشق شده ام.

انگار برق بهم وصل شده، عصبانیم ، اما آرام دستم را روی شانه اش می گذارم وبسیار آهسته می پرسم :

- عاشق؟ بیچاره عاشقی بدتر از دیوانگیه ، کدام دیوانه ای در این روزگار عاشق می شود؟ عشق کیلوئی چند؟ دوره این حرفها گذشته. خیلی وقته که در این دیار دیگه کسی عاشق نمیشه. عشق یه دروغه یه دروغ بزرگ می فهمی؟ فقط دروغگو ها می گویند که عاشقند...

حرفم راقطع می کند: من دروغ نمی گویم ، دست خودم نیست احساس بدی دارم دوستش دارم و دلم  هم گرفته، هر لحظه به او فکر میکنم...

حرفش را قطع می کنم : حالا اونی که عاشقش شدی کیه؟

می گو ید: یه بنده خدا.

میگویم : بنده خدا؟ خدا از تمام بند ه هاش شاکیه ، بند ه ها بهم رحم نمی کنن . بگذر از این. هوسه عشق نیست.

با غم می گوید : هوس نیست می دانم بدون او روز وشب معنی نداره دوست دارم طلوع و غروب خورشید رو با او ببینم و خداوند مهربون عاشق ها رو دوست داره وبه گفته خودش هر کس در عشق بمیره شهیده.

دلم ریش ریش است و تحمل شنیدن این حرفها رو از این آدم ماتم زده ندارم با مهربونی می گویم:

 - ببین هنوز هیچی نشده ،عزاداری. عشق باید با خودش شادی بیاره اما اینطور که تو شروع کردی رنج خواهی برد، آزرده خواهی شد، هیچ انسانی معشوق خوبی نیست.

می گوید: می دانم اما دست من نیست ،حتما این رنج مقدر است . نمی توانم دل بکنم ،نمی توانم ،نمی توانم ...

زار میزنه سرش را روی شانه ام میگذارم اشک های داغش سر شانه هایم را خیس می کند چشمان منهم بارانی است.اما نمی بارد مثل ابر عقیمی در پایان تابستان. فقط گردوخاک میکنه. اما آسمان دلم تمام ابری است.  آرزو کردم کاش منهم عاشق بودم و میتونستم به این راحتی بگریم.

 

ای زنان ساده کامل

تمام روز در آینه گریه می کردم                                                            

بهار پنجره ام را

به وهم سبز درختان سپرده بود

تنم به پیله تنهائی ام نمی گنجید

 وبوی تاج کاغذی ام

فضای آن قلمرو بی آفتاب را

آلوده کرده بود.

...

کدام قله کدام اوج؟

مرا پناه دهید ای چراغ های مشوش

 ای خانه های روشن شکاک

که جامه های شسته در آغوش دود های معطر

بر بامهای آفتابی اتان تاب می خورند

 مرا پناه دهید ای زنان ساده کامل!

که از ورای پوست،

سر انگشت های نازکتان

مسیر جنبش کیف آور جنینی را             دنبال می کند

و در شکاف گریبانتان         همیشه هوا

به بوی شیر تازه می آمیزد.

...

نمی توانستم دیگر نمی توانستم

صدای پایم از انکار راه برمی خاست

و یاس ام از صبوری روحم وسیعتر شده بود

 وآن بهار      و آن وهم سبز رنگ

 که بر دریچه گذر داشت با دلم می گفت:

 

- "نگاه کن 

تو هیچگاه پیش نرفتی 

 تو فرو رفتی."

 

"فروغ فرخزاد"

بیچاره نیچه

چند سال پیش یه همکار داشتم . یه پارچه آقا از اونایی که واقعا میتونید بهشون بگید جنتلمن. تمیز و مرتب. بوی ادوکلنش دیوونه اتون میکرد. همیشه خدا هم کت و شلوار میپوشید. اما از جبر روزگار نمی تونست کراوات بزنه. صورتش اون قدر صاف بود که بقول بچه ها مورچه اونجا بوکس واد میکرد. همیشه چهره اش گلگون بود. من فکر میکردم از بس با تیغ صورتش رو میتراشه به این روز افتاده. اما رنگ پوستش اینطور بود. خیلی با هیجان و تند صحبت میکرد اونقدر تند که اول نمی فهمیدی چی میگه.

 ایشون علاوه بر اینهمه مزیت نسبت به کارمندای بی حوصله و شلخته خصوصیت خوب  دیگه ای هم داشت. اهل اندیشه وفکر و کتاب بود.وقتی از کتابهایی که خونده بود میگفت من که از بقیه کتابخون تر بودم دهانم همینطور باز میموندو مگسها به راحتی در دهان باز مونده من رفت و آمد میکردن!

 مثنوی،حافظ، قرآن ،تمام آثار منظوم و نثر رو خونده بود ومن همینطور که مبهوت این بودم که مثنوی چقدر طولانی است بخصوص اینکه با تفسیرش خونده بشه اون آقای محترم لیست جدیدی را رو میکرد.

 خلاصه سرتان را درد نیاورم مردای همکار با ایشون اصلا میونه ای نداشتند .نه از حرفاش چیزی می فهمیدند و نه رفتار بسیار احترام آمیز ایشون رو با خانمها می پسندیدند.اون آقای محترم چند بار بی احتیاطی کرده و برای آقایون هم حرف زده بود و وقتی درست در میان داغ ترین قسمت صحبتش همکارای مرد یهو پاشده و رفته بودن ایشان هم پشت دستشون رو داغ کردند که دیگه برای مردا حرف نزنن و بعد از این طرف صحبتشون خانمها بودن . اما خانمها با اینکه ممکن بود چیزی از حرفهای پیچیده او دستگیرشون نشه اما بخاطر متانت ذاتی اشون تا پایان می نشستند وگوش می کردند و گاهی هم به نشانه تائید سری تکان می دادند و صحنه رو خالی نمی کردند. بخصوص چند تا خانم به شدت شیفته صحبت های ایشون شده بودند!

یه روز اون همکار محترم رو در اتاق مدیر دیدم همچون موجودی مفلوک و زبون ،دست برسینه، لرزان وترسان ایستاده بودند تا اوامر مدیر را اطاعت نمایند. اولین جرقه سوال همانجابه ذهن من خطور کرد . مگر ایشان همیشه راجع به آزادی اندیشه از هر قید و بندی و آزادگی و عصیان علیه زور وتزویر... سخنرانی نمی کردند؟ حتما این حرفها به درد خارج از اتاق مدیر میخورد!

 یکبار راجع به اندیشه های نیچه بزرگترین اندیشمند قرن نوزده و نابعه دوران! با بنده صحبت کرد و آنچنان من شیفته بزرگی شخصیت نیچه شدم که سر از پا نشناخته چند تا کتاب از نیچه خریدم وخوندم و به سلامتی هیچی از اونا نفهمیدم درست عین مترجم اثر!

 در حال افسوس خوردن برای کودنی خودم بودم واز طرفی  چه اشکها بخاطر تنهایی نیچه نریختم که خبر رسید آقای محترم روشنفکر اداره بازنشسته شدند. چند روز پس از رفتن او من سراغش را از یکی از خانمها گرفتم تا بتوانم مرهمی برای دل رنجیده ام از اندوه بی پایان نیچه پیدا کنم ! که شنیدم خانمهای مفتون صحبت های همکار محترم هر کدام پست و مزایایی از اداره دریافت کرده اند. ایشان قبل از رفتن سفارش شنوندگان شیدای خود را به مدیر کرده بودند!

 بازهم فهمیدم که بنده اصلا در باغ نیستم و بطور کل مشنگ تشریف دارم! پس از آن هر وقت اسم نیچه بیچاره رو میشنوم یه جایی در قلبم به درد میاد و می گم گور بابای نیچه!

 اما بیچاره نیچه چه گناهی کرده!

انتظار

  ازانتظار بدم میاد و عجیبه که همیشه خدا هم منتظرم. منتظر یه پیام یه نامه و گاهی زنگ تلفن. باور کنید اگر شما هم جای من بودید همین حال رو داشتید. وقتی بچه بودم یکسالی رو در یه بیمارستان گذروندم و دائم چشم براه تلفن مامان و اومدن بابا بودم . وقتی سال بعد به شهرم در جنوب برگشتم و به مدرسه رفتم ،هر ظهر منتظر بابا بودم تا بیاد دنبالم و منو به خونه ببره.وقتی نوجوون شدم به انتظار جوانی نشستم و سالها بعد جوانی آمد و بی صدا از کنارم گذشت. آنقدر بی صدا تا خوابم را آشفته نکند.  حالا هم که جوانی در حال خداحافظی است باز هم منتظرم. مرده شورش را ببرد. لعنت بر انتظار . چرا دست از سرم بر نمی دارد؟ کسی نیست بپرسد حالا منتظر چه چیز هستی؟ چیزهایی رو که باید ببینی دیدی و اونچه را باید بشنوی شنیدی و هر چه گفتنی بود رو گفتی. یکبار به دوستی گفتم هر روز صبح که از خواب بیدار میشم منتظر یه معجزه هستم در جالیکه کسی را میشناسم که منتظر یه فاجعه است. منتظر باشی و بخوابی! آدم منتظر که خواب و خوراک نداره پس چرا هم میخورم وگاهی هم می خوابم. اون داستا ن رو شنیدید(فکر میکنم در منطق الطیر عطار باشه)عاشقی که از عشق زیاد سر از پا نمی شناخت شبانه روز پشت در خونه معشوق نشسته بود تا معشوق بیاید واورا ببیند تا اینکه یه روز معشوق آمد اما عاشق بینوا از خستگی خوابش برده بود. معشوق برایش نوشت تو عاشق نیستی که اگر بودی نمی خوابیدی . عاشق واقعی از غصه فراق نه می خوابد ونه چیزی می خورد . حالا حکایت من است با بند بند وجودم منتظرم اما می ترسم که در موعد مناسب خواب باشم. خیلی سخته خیلی کاش منتظر نبودم                                                                                                                                        

رویای مرده

وقتی رویا هایمان را رها می کنیم و به آرامش می رسیم مدت کوتاهی را در آسایش می گذرانیم. ولی رویاهای مرده در درون ما می پوسند و فضای زندگی ما را مسموم می کنند. نسبت به کسانی که در اطراف ما هستند بی رحم می شویم و با لاخره این شقاوت را علیه خود به کار می بندیم. اینجاست که رنج و جنون آغاز می شود. آنچه ما را وادار به انصراف از مبارزه کرده بود یعنی ترس از نا امیدی و شکست تنها پاداش ضعف وسستی ها خواهد بود تا اینکه یکروز رویا های مرده و پوسیده هوا  را غیر قابل استنشاق می کند و آرزوی مرگ می کنیم. مرگی که ما را از  دل مشغولی ها وازاین آرامش ظاهری بعدازظهر تعطیل می رهاند.

 "زائر دشت ستارگان" پائلو کوئیلو

بار

بر دل بار گرانی بردم که تن ازحمل آن عاجز است،آری قلب می تواند باری را ببرد که اشتران مکی از حمل آن عاجزند...

 

"حلاج"

تبعیدی

امروز حکم دادگاه صادر شد. دادگاه غیر علنی بود . قاضی مرا به سرزمینی دور تبعید کرد.( از نظر قاضی ساکنان آنجا همه مثل من بودند) اتهامم اقدام علیه امنیت عشق بود.هیئت منصفه تشخیص داد کسی چون من که تصمیم گرفته هیچ موجودی را دوست نداشته باشد و نخواهد که دوست داشته شود عنصری خطرناک محسوب میشود. حتی من از خودم دفاع هم نکردم . فقط وقتی دادستان دادخواست را خواند قاضی پرسید :

آیا شما اتهامتان را می پذیرید؟

ومن پاسخ دادم :

بله می پذیرم.

وکیل مدافع پیش از اعلام حکم از دادگاه خواست تا به من اجازه دفاع از خود را بدهند اما من نپذیرفتم. حرفی نداشتم. چیزی باقی نمانده بود تا بگویم.

 به زودی به آن سرزمین منتقل میشوم و زندگی واقعی ام آغاز خواهد شد. بدون هیچ عشقی. نه کسی تا دوستش بدارم ونه کسی که دوستم بدارد. زندگی جدیدی بدون مصیبت های عاشقی و من آسوده می شوم از رنجی جانکاه. ایکاش فردا زودتر از راه برسد...

 من یک پری بودم که از  آسمان به زمین تبعید شدم!

گمشده کودک

         

این عکس جه حسی رو در شما بیدار میکنه؟

                                                                                                       

بنظر من کودکی است که فارغ و بی توجه از

 گل و درخت وآفتاب وهزارتا چیز قشنگ و زیبا

 که بالای سرشه عاشق پیدا کردن چیزهایی

 از جاهای تاریک و مرموزه!

یه جورایی شبیه همه ماست چیزی رو که

داریم نمی بینیم وبه دنبال چیزی هستیم که

 دستمون بهش نمی رسه!

 شما چه نظری دارید؟

دوست داشتید به جای اون

کودک بودید و اون زیر یه گنج پیدامی کردید؟

البته خوب می دونید که گنج از نظر یه کودک چیه؟

چند تا ماهی قرمز بازیگوش زیر پل(احتمالا این چوبها قسمتی از یه پل هستند)

 یا اسباب بازی های شکسته و به درد نخور؟

شاید هم یه قورباغه سبز؟

و شاید هم...

               

حقیقت شاید...

 

 یکی از دوستان پیشنهاد داده بعضی از مطالب ها را مدتی بگذار تا پاسخی را که منتظری دریافت کنی و هی تند تند مطالب جدید ننویس و زیادی سفره دلت را در وبلاگت باز نکن. دوست دیگری گفته چطور میتوانی هم از احمد درویش بنویسی هم از فروغ هم از مولاناو...

این موضوع مرا به فکر انداخت که اصولا هدف از نوشتنم در این صفحه چیست؟

سالها تنها تفریح ووقت گذرانیم بعداز کتاب خواندن، نوشتن های پراکنده بود.نوشته هایی که گاهی از خودم بود و گاهی یادداشتهایی که از کتابهایی که میخواندم. شاید باور نکنید اگر بگویم ده ها دفتر داشتم که به مرور تبدیل به چند دفتر شده و گاهی مطالبی را که در وبلاگم می نویسم از همان دفاتر است . در طول عمر چهل و چهار ساله ام خیلی زیاد کتاب خوانده ام که حسابشان از دستم در رفته و این شاید بخاطر عشقی بود که مادرم به کتاب داشت و آن را از پدرش (که هفتاد هشتاد سال پیش با سواد بود وبقول مادر در بعضی شبها برایشان از شاهنامه فردوسی و مثنوی ولیلی ومجنون میخواند) به ارث برده باشد پدر بزرگی که در همان ایام خاطرات می نوشته ومادرم سالها ما را تشویق می کرد که همانند او آدم با سواد و با فرهنگی باشیم.در حالیکه بیش از نود درصد کسانی که با پدر بزرگ سرو کار داشتند بی سواد بودند.

 شاید هم عشق به کتاب بخاطر شرایط جسمانی خاصی باشد که از کودکی به آن دچار شدم ." بیماری فلج اطفال" و حالا بدون کمک عصا و کفش طبی قادر به حرکت نیستم . زمانی که کودکان دیگر در حال بازیگوشی بودند من می خواندم. همه اینها روی علاقه ام به خواندن تاثیر داشته و نمی توان منکر هیچکدام بود.

 سالهاست که به این باور رسیده ام که زندگیمان یک جوری کج و معوج و ناقص است و یه جای قضیه می لنگد. در دوران جوانی به تغییر می اندیشیدم تغییری بنیادی که هستی امان را زیر ورو کند. سالها گذشت و هنوز هم برهمان باورم که این زندگی درخور و شایسته یک انسان شریف نیست اما دیگر به تغییری که بنیان برافکن باشد نمی اندیشم . میگویم بایستی تغییر کرد اما تغییراتی که از کوچکترین واحد اجتماع شروع شود یعنی تغییردر نگرش وباور آدمها.

وقتی به یمن اجبار اداره چیزهایی از کار کردن با کامپیوتر مثل اینترنت را آموختم دانستم این وسیله می تواند در حکم دست و پای من  باشد.می تواند مرا با خود ببرد تا دورترین مسافتها، بی آنکه نیازی به استفاده از پای واقعی باشد. وبلاگ نویسی را به این خاطر دوست داشتم که می توانستم در آن بنویسم وبا مخاطبانی رو در رو ارتباط بگیرم بی آنکه اولین چیزی که روی گفتگو و آشنا ئیم تاثیر بگذارد شکل ظاهر افراد باشد. تو با کسانی سخن می گویی که ممکن است هرگز آنها را نبینی حتی سن و جنسیت آنها راهم نمی دانی . در واقع ایجاد یک فرصت مساوی سخن گفتن و شنیدن آنهم نه برای یک نفر، که  برای همه.

 و اینکه سفره دلم را چرا اینهمه بزرگ پهن میکنم شاید در واقع دلیلی برای پرده پوشی نمی بینم و تاکیدم بر صداقت است و شاید هم همان هدفم از نوشتن کتابم باشد ، پیدا کردن یک همدل . بعضی از تجارب مشترکند علیرغم خاص بودن زندگی افراد. باور کنید همان یک نفر هم کافی است برای اینکه ببینی تنها نیستی.

در مورد مطالب متنوعی هم که می نویسم  بایستی بگویم همه مطالب در واقع بیان دغدغه های انسانی است که در هر قوم و قبیله وملت وزبانی مشترک است. آنچه را نرودا میگوید( عاشقانه هایی بسیار خصوصی که گاه با عشقی عمیق و انسانی جنبه عمومی میگیرد)همان است که از زبان شاملو شنیده ام، اما بی واسطه وبا کلماتی آشناتر . بنظرم مولانا اعجوبه ای است که نه تنها یک شاعر که اندیشمندی اجتماعی است که شیوه زندگی را می آموزد همان شیوه و راهکاری را که تلاش کردم در نوشته های کریشنا مورتی بیابم و حتی شاید آنچه احمد درویش در وصف وطنش و ظلمی که بر آن رفته  نزدیک  به همان اشعار شاهکار شاملو در دهه سی و مجموعه بچه های اعماق(اگر اسمش را اشتباه نگویم) در سال های انقلاب باشد .

 وقتی ناظم حکمت از چنار وتوتون کشورش ودلتنگی هایش میگوید و آنچنان اندوهش آشناست که اشک مرا در می آورد در واقع  شاید همان سخن آشنای برخی از شاعران همین سرزمین ( چه در تبعید و چه در همین جا اما در کنج عزلت) باشد که تا  لحظه مرگ دلواپسی برای این آب وخاک را فراموش نکردند . شاید مقایسه بی جایی باشد اما ناظم حکمت مرا بیاد کسرایی و ابتهاج می اندازد. از نظر من مهم خود سخن است نه گوینده ای که سخن از دهان او بیرون می آید.

 دوست من ، پرستو جان ،نه تنها کتابخانه بزرگی ندارم که بارها صدها جلد از کتابهایم راهم بخشیده ام. مهم خواندن آنهاست وگرنه که نگهداری آنها معرفتی ایجاد نمی کند. بعضی از کتابها در سینه ات حک میشوند مثل آثار رومن رولان. من با ژان کریستف و جان شیفته زندگی کرده ام .

با خود عهد کرده ام تا وقتی عاشقم( عاشق هرچیز کوچک وپاک که ارزش دوست داشتن داشته باشد) بنویسم .هر جمله و کلامی که حس درونیم را بیان کند برایم مقدس است و ارزش نوشتن را دارد. حسی که بتوانی با آن احساسات مشترکی را بیافرینی . مگر هدف همه ما در نوشتن وبلاگ جز این است؟

 

وطن

 

وطنم را دوست دارم.             در درخت های چنارش تاب خوردم.

                   و در زندان هایش خوابیدم.

                            وهیچ چیز اندوه از دلم بر نمی گیرد

                                  جز توتون کشورم  و آواز های محلی آن.

   کشورم

         همه چیز در دسترس،زیبا و دوست داشتنی

                     و مردم سخت کوش،شریف و دلیرم

که با شادی کودکانه پذیرای میهمانند     نیمه گرسنه،نیمه سیر

                                   و نیمه اسیر.

 

"ناظم حکمت"

 

زنی تنها در آستانه فصلی سرد

                                                          

                                            

محبوب



 

اگر باران نيستي، محبوب من!
درخت باش،
سرشار از باروري.... درخت باش!
و اگر درخت نيستي، محبوب من!
سنگ باش،
سرشار از رطوبت.... سنگ باش!
و اگر سنگ نيستي، محبوب من!
ماه باش،
در رؤياي عروست.... ماه باش!
[چنين مي‌گفت زني در تشييع جنازه فرزندش.]

      " احمد درویش"

 

ابر بهار

 

باز بی احتیاطی کردم حتما دری، پنجره ای ،روزنی را باز گذاشتم.اون کشیک می کشید و به محض حواس پرتی من اومد داخل. حالا جا خوش کرده و بیرون نمی ره. میدونم اگه بیاد حالا حالاها نمیره .والان اومده . دیگه صدای خنده از خونه ام بیرون نمی ره. همش آه و ناله وبغضه. اگه بمونه دوباره قاطی میکنم. ومطمئنا بمباران دارویی شروع میشه. یکی برای اینکه نذاره قلبم از سینه ام بیاد بیرون . یکی برای اینکه بیهوشم کنه یکی برای اینکه بی اجازه و سر خود تصمیم به رفتن نگیرم. یکی برای اینکه تمام احساسم رو بگیره وبه جای من یه سیب زمینی بنشونه.

چند سال پیش یه داستان از نیما خوندم .خانه ی سریویلی. یه مرد جنگل نشین خوشبخت در کلبه جنگلی اش زندگی میکرد. پرنده ها روی سقف خونه اش آشیونه ساخته بودن و... یه شب توفانی شیطون اومد پشت در خونه اش در زد .سریویلی در رو باز کرد وشیطون داخل شد.جا خوش کرد و نرفت پرنده ها  رفتند سیاهی و نکبت جای روشنایی نشست و سریویلی بعد از اون دیگه هیچوقت احساس خوشبختی نکرد...

 حالا هم غم که فرزند خلف شیطونه اومده تو خونه من جا خوش کرده ومن از پسش بر نمیام .نمی دونم باید چکار کنم. حیرون و سرگردون موندم. اینجا رو بذارم برم؟ کجا برم ؟ از کجا معلوم که دنبالم نیاد؟ از جنگیدن و فرارخسته شدم. باید تسلیم بشم راه دیگه ای برام نمونده. برم پیش دکتری که خودم بیشتر از اون میفهمم؟ یا نه؟خدایا چکار کنم. بغض دارم دلم میخواد چشمهام بباره. مثل ابر بهار تند و سیل آسا.

ببار ای ابر بهار      

با دلوم  به هوای زلف یار         

دادو بیداد از این روزگار      

ماه رودادن به شبهای تار               

بر کوه ودشت و هامون ببار                   

ببار ای ابر بهار با دلوم گریه کن خون ببار                   

به سرخی لبای سرخ یار               

 در شبای تیره چون زلف یار                       

بهر لیلی چو مجنون ببار                                         

به یاد عاشقای این دیار

دلا خون شو خون ببار                                    

 بر کوه ودشت وهامون ببار                   

به سرخی لبای سرخ یار                      

 به یاد عاشقای این دیار          

 به داغ عاشقای بی مزار

کریشنا

چند سالی است با اندیشه های کریشنا مورتی آشنا شده ام. اما نتونستم حتی یکی از توصیه هایی رو که میکنه انجام بدم. بحث سکوتش رو خیلی دوست دارم که اتفاقا از پیچیده ترین مطالبی است که گفته. در ادامه خالی کردن ذهن از دانسته های زائد و بی فایده که قسمت اعظم فکر انسان راپر کرده میگویدشما در وضعیتی خاص به یه سکوت درونی می رسید. سکوتی که در واقع خودتان هم ناظر آن نیستید ونباید که باشید. شما قسمتی از سکوت میشوید، وجود ندارید که بدانید دارد سکوت اتفاق میفتد...

در اینجا چند جمله از او را می نویسم:

"وجود ما پاره پاره است، از عشق دم میزنیم اما همسایه امان را دوست نداریم، از دموکراسی دم میزنیم اما بشدت مستبد هستیم. تنها راه نگاه کردن به خود نگاهی یکپارچه ، سریع و بدون زمان است. وقتی می توانید تمامیت خود را ببینید که ذهنتان تکه تکه نباشد. آنچه شما در تمامیت می بینید حقیقت است.وقتی بطور کامل نگاه می کنید همه توجهتان همه وجودتان ،چشمهاو گوشها و اعصاب خود را معطوف به آن میکنید. توجه کردن به اشیا و پدیده ها یعنی اینکه به آنها اهمیت بدهیم در واقع از اینکه دائم حواسمان به خودمان باشد دست برداریم. اهمیت یعنی واقعا دوست داشته باشید و علاقمند باشید که بفهمید.

یک چنین هشیاری مثل زندگی کردن با مار است تمام حواستان به حرکات مار است ونسبت به هر صدایی که می شنوید بسیار حساس باشید."

مانی

یکبار به دوستی گفتم: یه خواهر زاده دارم اسمش مانی است،سه سال ونیمی داره.یکی از عشق های من برای ادامه زندگیه. البته   پنج تای دیگه هم خواهرزاده و برادر زاده دارم که همشون رو چون جان شیرین دوست دارم.اما این آخریه خیلی شیرین زبونه و خیلی نازنینه. از خدا بخاطر آفریدن چنین موجود دوست داشتنی با تمام وجودم سپاسگزارم. با وجود بچه ها زندگی دلچسب تره.

تکیه کلام های جالبی داره.  وقتی ماه رو توآسمون میبینه میگه ماه من ،به من میگه خاله من . بقیه هم براش بابای من، مامان من، دوست من، داداش من و...هستن. همه چیز با بودن برای اوست که معنی پیدا میکنه بنظر خودش او مرکز عالمه و جهان و هر چیز که درون  آسمون وزمینه  برمحور وجود او میگرده. شنیدن این کلما ت از زبون یه بچه تقریبا چها رساله با مزه ودلنشینه.

 اما فکر کنید اگه این حر فها رو یه آدم بزرگ بزنه که امر بهش مشتبه شده که مرکز کائنات است و زمین وزمان وخورشید وتموم آسمون گرد اون می گردن قشنگه؟ آیا شنیدن چنین حرفها و رفتار هایی از یه آدم گنده خودشیفته بازم لذت بخشه؟.مسلما نه. حالت رو بهم میزنه.چقدر از این آدما رو دور وبرمون میشناسیم؟ میشناسید؟ممکنه اولش بخاطر لطف و ارادتی که بهشون داری ازشون دلگیر نشی اما کم کم حوصله اتون رو سر میبرن و از آدمی که در هر حرف وگفت و ماجرایی دنبال خودش میگرده و نسبت شدت و ضعف ودوری و نزدیکی هر پیشامدی رو با خودش اندازه میگیره آروم آروم فاصله می گیریدو ازش دور میشید و شاید خوبی هاش رو هم فراموش کنید. انگار باید دستی از آسمون بیاد یقه طرف رو بگیره ببرش بالاترو بهش نشون بده که جهان چقدر بزرگه و اون مثل یه مورچه کوچک در یه دشت بزرگه که حتی به چشم هم نمیاد و بعد از اون بالا ولش کنه تا با سر بیفته زمین و بفهمه که سقوط کرده و سقوط فقط افتادن نیست که زیادی خودت رو گنده دیدن هم هست.

اینا اینطرف بوم هستن و اونطرف بوم هم مردی رو میشناسم که اگه ازش تعریف کنی بدش میاد و اگه ازش بخوای از سفره باز وگسترده ای که پهن شده  کمی  بیشتر بخوره از سر سفره بلند میشه ومیره و هیچوقت  "من"  در مکالمات اون جایی نداره...  

واقعا روش درست چیه؟ بازم مثل همیشه به خدا پناه میبرم. خدایا یه لحظه مارو به خودمون وا نگذار که گم میشیم که به بیراهه میریم خدایا به همه بنده هات نشون بده که خوب وبد، کج ومعوج ،زشت وزیبا، باهوش وکم هوش، نویسنده وعامی همشون رو دوست داری وهمشون دوست داشتنی هستند ...  

گم شدن

این شعر مولانا را خیلی دوست دارم اما راستش چیز زیادی از آن نمی فهمم اگه شما چیزی می دانید با گوش جان می شنوم.( آهای خانم یا آقای رهگذر با شما  هم هستم ها!!! )

گم شدن در گم شدن دین منست                نیستی درهست آئین منست

تا پیاده میروم در کوی دوست                       سبز خنگ، چرخ در زین منست

چون به یکدم صد جهان واپس کنم                بنگرم،گام نخستین منست

من چرا گرد جهان گردم؟چو دوست                در میان جان شیرین منست

شمس تبریزی که فخر اولیاست                    سین دندانهاش یاسین منست

توکای دوست داشتنی

 بعضی وقتا چرخی در وبلاگ ها میزنم و بعضی ها رو میخونم.به خوبی می دونم که هزاران وبلاگ هست که من هنوز اونها رو ندیده ام و چه بسا نوشته های خوبی داشته باشن. اما از میون اونایی که هر روز  میخونم وبلاگ توکا نیستانی یا توکای مقدس است که هر روز بیشتر از روز قبل براش دعا میکنم .دوستش دارم . تا حالا اتفاق نیفتاده از خوندن وبلاگش احساس خوبی نداشته باشم. اون آدم خوبیه ،هنرمند خوبیه ویه هموطن خوبه. هیچ ادعایی نداره . فضل نمی فروشه و بسیار مهربون و انسان دوسته. نوشته هاش افسرده نیستند و خیلی ظریف و زیر پوستی جوری که خودتون هم نمی فهمید بهتون امید و شادی وبسط خاطر میده. بنظر من که خیلی سرش میشه. نگاه ریزبین و نکته سنجی داره وبا دقت به اطرافش نگاه میکنه. با همه اونایی که میشناسه و نمیشناسه دوسته. اگه دوست دارید شما هم اونو بهتر بشناسید و عاشق این مرد دوست داشتنی طاس بشید یه سری به وبلاگش بزنید توصیه میکنم اگه وقت دارید آرشیو مطالبش رو هم بخونید اون وقت دیگه ترکش نمیکنید. همین جا تو صفحه من سمت راست در قسمت لینک ها بنام توکای مقدس پیداش میکنید . اگه رفتید پیشش سلام منم برسونید.

جایزه ای برای فردا

 

 

در سفر بودم که مرد جوانی تماس گرفت و نشانی خانه ام را خواست تا برای شرکت در اختتامیه اولین  جشنواره ادبی فردا !توجه بفرمائید فردا،نه دیروز! چند کارت دعوت برایم بفرستد .در ضمن یادآوری کرد که کتاب مرا خوانده و قرار است از کتابم تقدیر شود . ابتدا تعجب کردم وبعد خوشحال شدم.9 ماهی از انتشار کتابم می گذشت و هنوز هیچ کس نه نامی از آن برده بود ونه نقدی بر آن نوشته بود.پیش خودم فکر کردم در نبود من در پایتخت زلزله چند ریشتری آمده  و همه چیز زیر وزبر شده که کتاب من مورد توجه قرار گرفته !برای اطمینان بیشتر با ناشرم تماس گرفتم و ایشان هم مطلب فوق را تایید کردند. خلاصه وقتی از سفر برگشتم برای رسیدن کارت های دعوت روز شماری می کردم. تا عاقبت روز سه شنبه با دبیر خانه مسابقه تماس گرفتم و گفتم هنوز کارت ها به دستم نرسیده است . آقایی که گوشی را برداشتند فرمودند حتی اگر تا شنبه نتوانستم کارت ها را دریافت کنم بدون کارت با هر چند نفر که دوست دارم در برنامه شرکت کنم.بعدازظهر پنج شنبه چشمم به جمال پستچی روشن شد و 4 کارت نازنین به دستم رسید.

بالاخره دیروز بعدازظهربه همراه دوتا خواهر زاده خوش شانس و یکی از خواهرانم در حدود ساعت 6 به محل برگزاری شرفیاب شدیم . سالن مورد نظر بقدری کوچک بود که به زور 50 یا 60 نفر را در خود جا می داد . باگفتن کلی "شرمنده" و "ببخشید" 4تا صندلی خالی پیدا کردیم وگویا قله اورست را فتح کرده ایم مغرور و شادمان بر جای خود نشستیم.برگزار کنندگان آنقدر وقت شناس! بودند که وقتی در عرض چند دقیقه سالن پر شد(بعد متوجه شدم که بیشتر مدعوین با کلک مر غابی ، تقدیر از اثرشان به آنجا دعوت شده بودند!)تازه به مرتب کردن دکور پرداختند.

برای آنکه بچه های خوبی باشیم و از جایمان تکان نخوریم ظرف خوراکی ها را که پر! از یه آب میوه یک عدد تافی ویک تی تاپ بود را مابین ما پخش کردند بعضی از ظرفها فاقد نی برای نوشیدن آب میوه بود که اجبارا دو نفری از یک نی استفاده کردیم و احیانا برای دچار نشدن به بیماری های واگیر دار خود را به خدا سپردیم!تی تاپ هم بقول خواهر گرامی بنده بوی کفش و جا کفشی میداد. آنقدر خوراکی ها کم بود که چند دقیقه بعد باز نزدیک بود حوصله امان سر برود و مثل دختران جوان پشت سرمان به شکل و قیافه دست اندر کاران بخندیم و یا پا شویم در سالن به گشت وگذار بپردازیم .در همین حین خانم مسنی آمد وکنار من نشست نمی دانم از کجا متوجه شد که خوراکی خورده ایم چون اثری از آثار آب میوه وتی تاپ خوش بو باقی نمانده بود. هنوز چند دقیقه ای از آمدنش نگذشته بود که جلوی دختر جوانی را گرفت وگفت خوراکی می خواهد دختر هم در کمال بی رحمی سری تکان داد و گفت من خودم مهمانم و اگر چیزی می خواهید بهتر است بروید بیرون وخودتان بگیرید . پیرزن اما از رو نرفت وبی توجه به مسائل مهمی که در جلسه مطرح میشد تا آخر مراسم از چند نفر دیگر هم آب میوه و تی تاپ طلب کرد اما تا پایان برنامه تلاشش بی ثمر باقی ماند!

بقدری مراسم پست مدرن بود که سه تا جوان در تمام طول برنامه در حال نمایش به سبک پانتومیم در باره کتاب و کتابخوانی بودنداما یکی از بازیگران به شدت عصبانی و پریشان نقش خود را اجرا میکرد گویی با ضرب وزور کتک مجبور به کتاب خواندن شده است!

عاقبت پس از چند دقیقه شوکه شدن ما از نمایش جوانان روی صحنه مرد ی پشت تریبون قرار گرفت و آیاتی از قرآن را تلاوت کرد. در طول تلاوت آیات ،مرد جوانی، تابلومسجدی را که شماره پلاک داشت در دست گرفته وهمینطور بیحرکت مقابل جمعیت ایستاده بود تا فراموش نکنیم قرآنی که خوانده میشود به مسجد مربوط است!

در ادامه یکی از برگزار کنندگان مراسم ، شیوه داوری کتابها وزحمات شبانه روزی داوران محترم و ثبت نظراتشان را روی کالا برگها!(بعدا معلوم شد منظور از کالا برگ،کار برگ بوده است) را مفصلا با لب ودهانی که همانند دهان ماهی دائم در حال گشاد وتنگ شدن بود(ایشان تلاش می کردند با بیانی رسا و تاثیر گذار همانند گوینده خبر های مهم جنگی بسیار فصیح کلمات را بیان کنند)  برایمان شرح دادند.

سپس آقای مجری یکی دو سخنران را دعوت کرد تا برای ما از مزایای نوشتن صحبت کنند. البته آنقدر حواس ما به بازیگران روی سن و آقایی که روی وایت بردطراحی میکرد بود که تقریبا هیچکدام از مزایای مطالعه ونوشتن را نفهمیدیم و همینطور غافل از این امر مهم باقی ماندیم! در پایان مجری محترم نام برندگان خوشبخت را برای اینکه به هیجان ماجرا  بیفزایند از آخر به اول خواندند! ده کتاب برگزیده شده بودند.

مابین معرفی برندگان مجری ازیک کتاب آنقدر تعریف کرد!!! و از اشکالات املایی، انشایی و موضوعی آن کتاب گفت که ما حیران ماندیم که چطور کتابی با اینهمه اشکالات برنده چهارم یا پنجم شده است!

 خلاصه در کمال ناباوری پس از معرفی نفر اول مراسم تمام شد و اسمی از من یا کسان دیگری هم که به امیدتقدیر از زحماتشان  به آنجا آمده بودندبه میان نیامدو وقتی از تقدیر نامه های کذایی سوال کردیم گفتند برایتان پست می کنیم!

در دلم خدا را شکر کردم که پدر گرامی خود را به همراه نیاوردم تا افسوس داشتن فرزندی بی استعداد را بخورد که از آنهمه لوح وتندیس! چیزی نصیبش نشد. واقعا خدا رحم کرد!

به احتمال زیاد فردا (به دلیل همنامی با مسابقه )بقیه مراسم بدون حضور تماشاچیان ادامه می یافت و دست اندر کاران زحمتکش باقی لوح و تندیس ها را به خودشان تقدیم می کردند! دوستان من خدای نکرده گمان نکنید چون لوح و تندیس نگرفتم از شدت حسادت و عصبانیت این مطالب را برایتان نوشتم!چرا که برعکس تمام جوایز دیگر این تنها مسابقه ای بود که برندگان عصبانی تر از بازند گان بودند. چونکه هنگام ترک سالن صدای فریاد های برنده ای را که مجری بیش از آنکه از کتابش تعریف کند بر علیه کتاب سخنرانی کرد را می شنیدم و مطمئن شدم که برنده گرامی حاضر است از ته دل لوح و تندیس را بر فرق مبارک دست اندر کاران بکوبد و خود را برای همیشه از شر این جایزه فراموش نشدنی خلاص نماید!

 

بی وفا نگار من

سالها  در خانه کامپیوتر نداشتم. سالها  آرزوی یه اینترنت بدون دنگ و فنگ رو داشتم. و حالا هر دو رو دارم. دو ماهی است که یه وبلاگ هم راه انداخته ام و خودم رو مجبور میکنم هر روز در اون مطلب بنویسم. از اینکه بعضی ها به نوشته هام جواب میدن خوشحالم.

 اما یه فکر از دیروز دائم تو سرم کولی بازی در آورده و شهر رو بهم ریخته و نفس کش می طلبه.

دقت کردیدوقتی دلتنگی، خوندن وبلاگ دیگران یانوشتن، اندوه از دلت نمی گیره. هممون دلتنگ وغمگین هستیم . دقت کردید که مطالبمون چقدر شبیه هم شده؟ وادبیاتی که بکار میبریم واژه های یکنواخت دارد؟ وچطور تلاش برای حرف تازه زدن عقیم می ماند؟ یه حرف تازه که گویند ه اش برای اول وآخرین بار خودت باشی.اشتباه نکنید قصدم رکورد شکنی نیست. دارم میگم چقدر حرفهامون مثل خود زندگی بی رمق و تکراری شده.

 حال عجیبی دارم به چشمه رسیدم اما چشمه ای که آبی تلخ و شور دارد و نه تنها تشنگی ام رو رفع نمی کنه که بدتر تشنه شدم.

 دوروز قبل اومدم به یه دوست توصیه ای کنم که کمترمضطرب باشه.اما نتیجه چی شد؟ سرازیر شدن تموم اضطراب ها به سمت خودم. اگه از من بپرسن میگم 99 درصد مردم روی زمین افسر ده اند و اضطراب دارند.هر چیه  که مطمئنم این بیماری ریشه در این زمین و این خاک داره . بهتر نیست به فکر کوچ به یه سیاره دیگه  باشیم؟ یا شاید هم کوچ دست جمعی به یه سیاهچاله که زمان در اون صفره و نمی گذره؟

نه نه همه این حرفا احمقانه است. فکر نکنم جای دیگه ای به قشنگی زمین پیدا کنیم البته با آدمای افسرده ، بیحال وشل و وارفته. پس چاره چیه؟ یعنی ممکنه زمین  روزی محل یه زندگی شاد و بدون دردسر بشه؟به احتمال زیاد یه راه حل وجود داره. مطمئنم. دلم روشن است. اما اون راه حل چیه و کجاست؟

 من که مخم تاب برداشت و عقلم به جایی نمیرسه پس خفه خون میگیرم.تا یه روز که حال بهتری داشتم به مشکلات و دغدغه های جدی بشریت عمیق تر فکر کنم!

رادیو روشن است و  افتخاری با لحنی متین و موقر زار می زند:

ساقیا بده جامی زان شراب روحانی                 تا دمی بیاسایم زین حجاب جسمانی  

بهر امتحان ای دوست گر طلب کنی جان را        آنچنان برافشانم  کز طلب خجل مانی

بی وفا نگار من می کند به کار من                   خنده های زیر لب عشو ه های پنهانی

خانه دل مارا از کرم عمارت کن                        پیش ازآن که این خانه رو نهد به ویرانی

بی وفا نگار من می کندبه کار من                    خند ه های زیر لب عشو ه های پنهانی

پروانه

"ومن کلمات وسطرهای دیگر آفریدم

تا در این جهان تنگ

دلتنگی های خود را بیان کنم

وچنین شد

ومن دیدم هر چه ساخته ام

مثل سایه پروانه ای

بر زخم پیچ دست هایم خوابش برده"

 

"اسفار کاتبان"    ابوتراب خسروی

دعا

روزگار

روزگار عجب حوصله ای دارد. وقتی از نفس افتادی و دیگه رمقی برات نمونده شروع به خوش رقصی و ترکتازی میکنه و هر دم به دقیقه جلوت خرامان خرامان راه میره و طنازی میکنه.

داد میزنم : لامصب گفتی تسلیم شو، تسلیم شدم دیگه چی از جونم می خوای؟جواب نمیده با  زهر خندی از کنارم میگذره.

 اما امان از وقتی که عاشقی، اونم نه عشق الکی بلکه عشقی که با تموم پوست و گوشت و استخونت حسش میکنی،وقتی سرشاری از زندگی وآماده ای برای جنگیدن بخاطر هر چیز کوچک و پاک اونوقت اخمهاشو در هم میکشه و غضبناک نگاهی تلخ بهت میندازه .یعنی زود از جلو چشمم گمشو دوست ندارم ریخت نحس ات رو ببینم ووقتی میخوای از جلو چشمش بری کنار و گم وگور بشی میشنوی که زیر لب میگه :ای احمق نادان که به این لحظات کوتاه دلخوشی، حالی ازت بگیرم که اون سرش ناپیدا باشه...

 روزها وماهها تورو به حال خودت رها میکنه وقتی که زمان زیادی از آخرین لذت وشادی که داشتی گذشت  اونوقت هر روز رو از روز قبل کپی میکنه و تحویلت میده واونجاست که میفهمی معنی تهدیدی که کرده بود چی بود  ودوباره تسلیم میشی.

اون موقع  دوباره شروع میکنه روزایی برات میسازه که هر لحظه اش یه رنگ و بو داره . یه لحظه فارغی یه لحظه عاشق. یه لحظه مومنی ویه لحظه ملحد.

وای از این روزگار شما بگید چکار کنم از دستش. من که خلع سلاح شدم. دوباره چند روزیه بامن بازی میکنه. چند روزی که قدر چند سال دلمشغولی داشته ام. اگه به بازی با اون ادامه بدم باختم حتمی است و اگر بازی نکنم یه بزدل ترسو بیشتر نیستم.

ای روزگار از دستت به خدا شکایت میکنم و از اون کمک میخوام چاره دیگه ای ندارم...

چیزهای بد

 امروز دوستی عزیز این مطلب را برایم فرستاد خوشم آمد به خودم گفتم برایتان بنویسم شاید شما هم خوشتان بیاید.

دکتر شریعتی :"کلاس پنجم که بودم پسر درشت هیکلی در ته کلاس ما می نشست که برای من مظهر تمام چیزهای چندش آور بود ،آن هم به سه دلیل ؛اول آنکه کچل بود، دوم اینکه سیگار می کشید و سوم - که از همه تهوع آور بود- اینکه در آن سن و سال، زن داشت. چند  سالی گذشت یک روز که با همسرم از خیابان میگذشتیم ،آن پسر قوی هیکل ته کلاس را دیدم در حالیکه زن داشتم ،سیگار می کشیدم و کچل شده بودم و تازه فهمیدم که خیلی اوقات آدم از آن دسته چیزهای بد دیگران ابراز انزجار می کند که در خودش وجود دارد ."‎

 

کوچه دلتنگی

باز سر درد دارم یه قرص خوردم ومنتظرم درد کمی آرومتر بشود. رادیو روشنه.فکر میکنم از بس دو ساعت تمام جلوی تلویزیون دندونم رو بهم فشردم وتمام عضلات صورتم را منقبض کردم سرم درد گرفت. برای نشنیدن صداهای ناگوار صدا های دیگری را میشنوم. اینکه چرا به استقبال مصیبت میروم دلیلش را هم خودم نمی دانم.تلویزیون غمگین ترین ماجرای ممکن رادر سریال زیبای دکتر قریب نشون میده. قبل از باز کردن روزنامه دلم شور میزند:خدایا چیزی راجع به خشونت علیه بچه ها ننوشته باشد. برعکس در اولین صفحه ماجرای کودک آزاری. گاهی حس میکنم تا جایی که ممکنه پرشدم. دیگه حتی تحمل شنیدن یه خبر بد را هم ندارم. انگار اگه بشنوم مخم منفجر میشه. اونوقت آرام بخش ها را میخورم وصدای رادیو وضبط رو بلند میکنم و درها وپنجره ها رو طوری می بندم که کوچکترین صدایی نشنوم. اما فایده نداره چون مصیبت های آدمی پایان نداره فردا صبح سر کوچه منتظرته. اونقدر رنج زیاده که میتونی برای هر کدومشون به تنهایی جون بدی.

اما آیا با مردن من این چیزا تموم میشه؟ای کاش می فهمیدم با بودنم با حرف زدنم وبا نوشتنم تونستم یه لحظه مفید باشم .

همه چیز در ذهنم پرپر میزنه گاه مثل یه پرنده در حال مرگ وگاهی مثل یه ماهی که ناغافل از تنگ آب بیرون پریده . دوروبرم پر از صداست مثلا این ساختمون کوچک هشت واحدی که آپارتماناش قد یه قربیله. همین کوچه باریک هشت متری فکسنی ما از صبح که بیدار میشه در حال انفجاره و کشدار و پژمرده زیر آفتاب داغ تابستون صداش یه لحظه قطع نمیشه وپر از جمعیت هر لحظه هوار میکشه فحش میده کتک کاری میکنه و تا نیمی از شب بیداره.

 چرا این قدر استعداد در نوشتن دلتنگی دارم ؟ راستی چرا؟ هر شب دست به دامان خدا میشم که فردا معجزه ای رخ بده. از هر نوعی که ممکنه . خسته ام حتی نای نالیدن هم ندارم...

سفر

دو سه سالی بود که به سفر نرفته بودم . هفته پیش چند روزی به سفر رفتم. در سفر متوجه مرور زمان میشی.وقتی دیگه حوصله نداری سرت رو از پنجره ماشین بیرون کنی و جریان باد شدید رو روی پوست و موهای پریشونت حس کنی.وقتی دیگه تموم طول سفر رو بیاد حرفها ورفتارهای کسی که تازه باهاش آشنا شدی نیستی که دغدغه هیچ کس رو نداری که دلت خالیه. وقتی دیدن کوه ودشت و بیابون  ورود خونه کک از دلت نمی پرونه. وقتی در جنگل آتیشی بر پا می کنی و دو سه ساعت تموم مراقب سوختن چوب های  خشک وخیس  ونمدار کنار هم هستی و از دودی که بلند میشه و راه نفست رو می بنده  لذتی نمی بری. وقتی که از ترس درد معده باید مراقب خورد و خوراکت باشی در حالیکه همین چند سال پیش با دو تا تخم مرغ و گوجه یه ضیافت داشتی وقتی از ترس سردرد باید مراقب خوابت باشی وقتی که دیگه نمی تونی هر جا که شد سرت رو به بالین بذاری چرا که ممکنه کمر درد بگیری در حالی که قبلا یه متر جا برات یه دنیا بود وقتی که... از لذت های کوچیک چشم پوشی میکنی چون که داری پیر میشی و تخته بند تن شدی و اعضا ی بدنت و جسمت دیگه باهات رفیق نیست و بنای ناسازگاری گذاشته. اون وقته که می فهمی زمان گذشته و تو به آستانه میانسالی نزدیک شدی و قایقت به گل نشسته . اگه خوش شانس باشی قایقت در ساحل جزیره کمال وپختگی در گل می نشیند و اونوقت است که به سکوت که بهترین پاداش میانسالی است می رسی وحرفهایی داری که به کسی نمیگی دوست نداری کسی اونها رو بشنوه وآروم آروم ساکت میشی. واگه بد شانس باشی قایقت همون اول مسیر به گل نشسته و بازم ساکت میشی اما سکوتی که نه از سر اختیار که از سر اجبار به اون پناه می بری گنگ و کرولال با نگاهی مات. اونوقته که میفهمی... گذشت زمان رو در سفر یا  سفر را در زمان آغاز کردی...