می بینمت که شاد و خندان از راه می رسی،

می پرسی ؛
-چگونه ای رفیق؟

می گویم؛
-"نقل است که يکی از حسن بصری پرسيد : -چگونه ای ؟
گفت :چگونه بُوَد حال قومی که در دريا باشند و کشتی بشکند و هرکسی به تخته ای بمانند؟
گفت :صعب باشد.
حسن گفت :حال من همچنان باشد* ."


لبخند می زنی و می گویی ؛
-اوه...

می گویم ؛
-می دانی رفیق یکی از تفاوت های من و تو چیست؟

باز هم لبخند می زنی؛
- چیه رفیق؟

می گویم ؛
-آنچه را که تو نمی گویی من کامل روز قبل می شنوم ولی آنچه را که من می گویم ، تو روز بعد نصفه نیمه می شنوی ...

قبل از این که اشک هایم را ببینی ،روی ام را برمی گردانم و می روم و تو گیج و مبهوت مرا نگاه می کنی...


* تذکره الاولیا، ذکر حسن بصری