می بینمت ،می آیی، صبور ،سنگین ،سرگردان

با اندوه می پرسی ؛
-در چه حالی؟

می گویم؛
-دلتنگم و راه‌ به جایی نمی برم...

به دوردست نگاه می کنم و بعد از چند لحظه می گویم ؛

- می دانی دردم چیست؟ با این عقل و فکر مردد و مشکوک ،همه چيز در وجودم، علیه عشق و دلبستگی در جنگ است.

با لحنی غمگنانه می گویی ؛
- تبریک و تسلیت می گویم ،جان دل !

می گویم؛
- همه فکرم پر از ظن و گمان به معشوق شده ،می خواهم و نمی خواهم ،میل به دیدار دارم و ندارم ،عاشقم و عاشق نیستم، ستایش می کنم و همزمان بر یار خرده می گیرم
کز تناقضهای دل پشتم شکست...
برسرم جانا بیا می مال دست...

می گویی ؛
- آفرین بر دست و بازوی دلت ،

ای رفیقان راهها را بست یار
آهوی لنگیم و او شیر شکار