نود و شش
می بینمت ،می آیی، صبور ،سنگین ،سرگردان
با اندوه می پرسی ؛
-در چه حالی؟
می گویم؛
-دلتنگم و راه به جایی نمی برم...
به دوردست نگاه می کنم و بعد از چند لحظه می گویم ؛
- می دانی دردم چیست؟ با این عقل و فکر مردد و مشکوک ،همه چيز در وجودم، علیه عشق و دلبستگی در جنگ است.
با لحنی غمگنانه می گویی ؛
- تبریک و تسلیت می گویم ،جان دل !
می گویم؛
- همه فکرم پر از ظن و گمان به معشوق شده ،می خواهم و نمی خواهم ،میل به دیدار دارم و ندارم ،عاشقم و عاشق نیستم، ستایش می کنم و همزمان بر یار خرده می گیرم
کز تناقضهای دل پشتم شکست...
برسرم جانا بیا می مال دست...
می گویی ؛
- آفرین بر دست و بازوی دلت ،
ای رفیقان راهها را بست یار
آهوی لنگیم و او شیر شکار
+ نوشته شده در شنبه ۲۴ مرداد ۱۴۰۵ ساعت 0:38
توسط مینو سامان
|
دیدی که یار چون ز دل ما خبر نداشت