گلدان

اوشیما می گوید :

"هر کدام از ما چیزی را که برایش با ارزش بوده از دست می دهد. موقعیت های از دست رفته، امکانات از دست رفته ، احساساتی که هرگز نمی توانیم دوباره به دست بیاوریم. این بخشی از چیزی است که معنی اش زنده بودن است. اما درون سرمان - حداقل به تصور من آنجاست - اتاق کوچکی است که آن خاطرات را در آن نگه می داریم. اتاقی شبیه قفسه های توی این کتابخانه. و برای درک عملکرد قلبمان باید مدام کارت های مرجع جدید درست کنیم. باید هر چند وقت یک بار چیزها را گردگیری کنیم آنها را هوا بدهیم ، آب گلدانها را عوض کنیم. به عبارت دیگر ، تو برای ابد در کتابخانه ی خصوصی خودت زندگی کنی."

"کافکا در ساحل" هاروکی موراکامی

مائیم...

مائیم که اصل شادی و کان غمیم


سرمایه‌ی دادیم و نهاد ستمیم


پستیم و بلندیم و کمالیم و کمیم


آئینه‌ی زنگ خورده و جام جمیم

"خیام"

دکتر مُرد !

مانی فقط پنج سال دارد. مدتی پیش بیمار شده بود  برده بودنش پیش دکتر متخصص کودکان بنام دکتر افتاده. وقتی او را دیدم برایم تعریف کرد که دکتر چند تا شربت بهش داده یکی سفید یکی قرمز و... بعد هم وقتی از دکترش پرسیدم گفت اسم دکترم افتاده است اما خاله خودش نیفتاده اسمش افتاده است.

 این حرف  مانی ضرب المثلی شد در بین همه . حتی یکی از دوستان اسم مانی را گذاشته بود دکتر افتاده.مانی هم خستگی ناپذیر برای هم توضیح می داد که دکتر نیفتاده... خلاصه این ماجرا تا چند روز پیش ادامه داشت تا اینکه دوستمان تلفن زد و پرسید دکتر افتاده چطوره؟ مانی هم نشسته بود و بازی می کرد. وقتی گوشی را بهش دادیم تا با زبان شیرینش حرف بزند و از دکترش که نیفتاده  بگوید به محض آنکه گوشی را گرفت گفت: دکتر افتاده مرد!

من با دهان باز به او نگاه می کردم اولش باور کردم که دکتر بیچاره مرده اما بعد فهمیدم که مانی پنج ساله خودش را با این حرف خلاص کرد چون دیگه واقعا حوصله اش ازدست ما سر رفته بود...

پیش خودم می گویم وقتی پسر کوچک پنج ساله برای خلاصی از دست یک ماجرای تکراری یک آدم بزرگ را به راحتی از روی مین حذف می کند معلومه که ما آدم بزرگها هم اگر دستمان برسد دشمنمان را به آسانی حذف فیزیکی می کنیم و اگر نتوانیم اینکار را بکنیم لااقل آرزوی مرگش را می کنیم.

 

جوونای قلعه پیر

جوونای قلعه ی پیر     همه روزا به نخجیر       شبا در پای آتیش     همه اش در رقص شمشیر

          برق شمشیر نقره کار      شیر بیشه زار    شیر بیقراره

 جوونای قلعه ی داد       چه بد میسوزونه بیداد    ستم از پا در افتاد

     گلاب از گل بگیرید          بهاران را خدا داد

       برق شمشیر نقره کار       شیر بیشه زار      شیر بیقراره

 جوونای قلعه ی شاد             همه یاران فرهاد

            هزاران تیشه بر دست            شکسته کوه بیداد

             برق شمشیر نقره کار               شیر بیشه زار         شیر بیقراره

 جوونای قلعه ی راز                   هزاران دلبر ناز

               همه اش در انتظارن                بیان روزی به پیشواز

 برق شمشیر نقره کار           شیر بیشه زار               شیر بیقراره

 چه بازیه زندگانی               غم عشق و شادمانی

 که گل بازی بهاره                  خدا پیر پایداره

                                                                                                                                              چمن از شوق فریاد         گلستان بهاره

 برق شمشیرنقره کار           شیر بیشه زار          شیر بیقراره

سایه کج

-اگر درست ایستاده ای،نگران نباش که سایه ات کج و معوج بنظر برسد.

- ترس یعنی دعا برای کاری که می خواهی انجام نشود.

- ما هرگز تنها نیستیم ،اما ترس آن اغلب با ماست.

- آیا ما به احساس گناه اعتیاد داریم؟

- برای من بسیار مشکل بوده است که بتوانم بگویم:      

 متاسفم...نمی دانم...اشتباه کردم ... کمک می خواهم...

 

- پنبه ها را از گوش هایت درآور و در دهانت بگذار.

- ما قربانی نیستیم بلکه داوطلبیم.

- مشکلات من هنوز سر جای خودشان هستند فقط دیدگاه من نسبت به آنها تغییر کرده است.

- من می توانم به صورت روزانه بر ترسهایم غلبه کنم.

- وقتی احساس بدی داریم فکر می کنیم که تا به حال به این بدی نبوده است.

 "یادداشت های غار" ترجمه فروهر تشویقی

دو راهی

 دو راه در جنگلی زرد از هم جدا می شدند

اماحیف كه نتوانستم از هردو بروم

فقط یك رهرو بودم

ایستادم و تا آنجا كه چشم كارمی كرد،

تاآنجا كه جاده در میان بوته ها گم می شد

نگاه كردم

 بی طرفانه سعی كردم یكی را انتخاب كنم

به این دلیل كه علف پوش بود و كمتر از آن گذشته بودند

اگر چه، انگار، هردو به یك اندازه

مورد استفاده قرار گرفته بودند.

آن روز صبح، هردو یك جور به نظر می آمدند

پر از برگ،جوری كه گویی هیچ كس بر آنها قدم نگذاشته است

آه، روز بعد اولی را انتخاب كردم

كه به راه ها ی دیگری ختم می شد اما نمی دانستم كه با گام نهادن

در آن دیگر هرگز قادر به بازگشت نخواهم بود

سالهای سال بعد، یك روز با آه و حسرت به خودم می گویم :

دوراه درجنگلی از هم جدا می شدند ومن -

آن راهی را در پیش گرفتم كه كمتر كسی از آن رفته بود

وهمه ی تفاوت در همین است.

 "رابرت فراست"

عجب روز دلگیری...

بعضی از آدمها در حاشیه زندگی ات قرار دارن گاهی فقط برای چند ساعت   به متن وارد می شوند و اونهم وقتی است که خبر مرگشون رو می شنوی ...

در این مدت اخیر خبر مرگ چند تا از آشنایان رو شنیدم. کسانی که مدتها خبر ازشون نداشتم شاید ماهها و سالها... الان نمی خوام به اونا بپر دازم بیشتر از هر چیز خود مسئله مرگه که دغدغه اصلی و همیشگی منه.

نمی فهمم چطور زندگی قسمتی از زندگیه...

نمی فهمم چطور مرگ ادامه جریان زندگیه...

می دونم که مرگ پایان همه چیزه و مرگ هیچکدوم از ما آدمها ما رو بهم نمی رسونه ... مرگ خوب نیست فقط سکوته یه سکوت بزرگ. وقتی جریان موذی ذهنت بالاخره آروم می گیره . یه خواب ابدی بدون رویا و بقول شکسپیر شاید همراه با کابوس... شاید به همین دلیله که نمی خوابم شاید بهم دلیله که گاهی می خوام خیلی بخوابم...عجب روز دلگیری است امروز...

نگارینا

 باز هم سیما بینا گوش می دم  برای این روزای دلتنگی تسکین خوبیه:

نگارینا قد چار شونه داری لیلا خانوم کنار خونه ما خونه داری لیلا خانوم همون خونه که رو بر قبله باشه لیلا خانوم خودت مست و مارو دیوونه داری لیلا خانوم جان لیلا لیلا لیلا

 لیلا وفای تو رو گردم ناز غمزکای تورو گردوم چشمای سیای تو رو گردوم  را میری نازک نازک  قد و بالای تو رو گردوم لیلا لیلا لیلا

 دلوم می خواست  که دلسوزوم  توباشی لیلا خانوم چراغ و شمع و پیه سوزوم تو باشی لیلا خانوم دلوم میخواست که در شبهای مهتاب لیلا خانوم همون ماه د ل افروزوم تو باشی لیلا خانوم جان لیلا لیلا لیلا

لیلا وفای تو رو گردم ناز غمزکای تورو گردوم چشمای سیای تو رو گردوم  را میری نازک نازک  قد و بالای تو رو گردوم لیلا لیلا لیلا

 شتر از بارو میناله مو از دل لیلا خانوم بنالیم هرد ومون منزل به منزل لیلا خانوم شتر ناله که مو باروم گرونه لیلا خانوم مو هم نالوم که دور افتادوم از دل لیلا خانوم جان لیلا لیلا لیلا

لیلا وفای تو رو گردم ناز غمزکای تورو گردوم چشمای سیای تو رو گردوم  را میری نازک نازک  قد و بالای تو رو گردوم لیلا لیلا لیلا

خان جانا

دوتار ونی چقدر سوزناک می زنن پر از اندوه و دلتنگی به اندازه رنج یه ملت. در این دیار و سیما بینا با تمام وجود مرثیه می خواند:

 ای وای ...همهِ ببرای سیاه ...ها... لِلا لِلا خان جانا... صید کمندت

 پناه آهوا... لِلا خان جان... سایهِ بلندت در کوه

  شب و ابر سیاه... ها... لِلا لِلا خان جانا کوههای سنگی

  ستاره باره ازلِلا خان جانا... سُم سمند ت در کوه

 سر کوه بلند...ها لِلا لِلا خان جانا...  پُر پنجهِ شیر

  خبر اومد... هی لِلا لِلا خان جان... خورده شمشیر... دردا

 پیاله پر کونوم...ها... لِلا لِلا... هی جانا... از آب چشمو و دل سوخته

 بریزوم قطره قطره...هی جانا... بر جای شمشیر یا... پیر

 

چقدر سوز و درد از بیداد در این ترانه پنهونه دل آدمو آتیش می زنه به یاد تموم جوونای رشیدی که سایه بلندشان در کوه پناه آهوان بی پناه بود...

آخه...

 بعضی حرفا بوی شعار میدن حتی اگه با تموم  وجودت حسشون کنی تفاوتی نداره بازم نشدنی است اصلا به این دلیل بوی شعار میدن که نشدنیه  . بد مصبی داره زندگی...دمار از روزگارت میکشه . هر چی بگی باید پاش واسی. رد خور نداره. اگه بگی وعمل نکنی می زنه پس گردنت.همچی که نتونی دیگه زر مفت بزنی. بعدش هم بلند شدنی در کار نیست. یا اگه بتونی با بدبختی بلن شی خرد و خمیری.

 پست قبلی من از اون حرفا بود. از سر راه خودم میرم کنار... مگه میشه ؟ بقول رولان ما سرشار از خودیم سرشار از خویشتن. ما مرکز جهانیم . همه چیز گرد ما میگرده.مگه میشه از سر راه خودمان کنار برویم؟  یعنی بشیم یه سایه.یه ناظر بیطرف ... مگه میشه آخه مگه میشه؟

رشد

بزرگترین قدمی که در گذشته برداشته ام این است که آمو خته ام: من آدم منحصر به فردی که در گذشته فکر می کردم هستم ، نیستم و دیگران هم همان احساساتی را که من در گذشته تجربه کرده و اکنون نیز تجربه می کنم، تجربه کرده و می کنند.

رشد یعنی تغییر ومن شخصا از تغییر می ترسم. این طور به نظر می رسد که من بیشترین رشد را در مواقعی که از سر راه خود کنار می روم کسب می کنم.

رسم عشق

جوانی چند روز قبل از عروسی آبله سختی گرفت و بستری شد...  نامزد وی به عیادتش رفت و در میان صحبتهایش از درد چشم خود نالید بیماری زن شدت گرفت و آبله تمام صورتش را پوشاند...مرد جوان عصازنان به عیادت نامزدش می رفت و از درد چشم می نالید.

موعد عروسی فرا رسید زن نگران صورت خود ....که آبله آنرا از شکل انداخته بود وشوهراو هم کور شده بود مردم می گفتند چه خوب عروس نازیبا همان بهتر که شوهرش نابینا باشد... 20 سال بعد از ازدواج زن از دنیا رفت،مرد عصایش را کنار گذاشت و چشمانش را گشود... همه تعجب کردند... مرد گفت: من کاری جز شرط عشق را به جا نیاوردم...

به نقل از وبلاگ "داستانک"

بوق اشغال

بازم ساعت یه ربع به چهار صبحه و من بیدارم. خوبه که یه کلونازپام هم خوردم. اما هنوز خبری نیست. اما عجیبه که این قرصه از اونور نمی ذاره بیدار بشم. به بندم می کشه.

 شبها تو دنیای واقعی و مجازی چرخ می زنم و روزها مست و ملنگ و گیج تو تخت پیچ وتاب میخورم . پنجره رو باز می کنم از بارون که خبری نیست چه برسه به برف.

 غمگین نیستم اما ذهنم به شدت مشغوله. بوق اشغال می زنه... هی بوق اشغال می زنه...