او شعر را دوست داشت،
خیال‌پردازی و سفر را… و من؟
من او را، با همه‌ی هستی‌ام، دوست داشتم!
او شب را دوست داشت، آواز جیرجیرک و بغضِ شمعدانی را… و من؟
من تنها او را دوست داشتم، بی‌هیچ شرط و حصری! او موهای بافته را دوست داشت،
عطر قهوه و سیگار را… و من؟
من، تنها و همیشه، او را دوست داشتم!
او باران را دوست داشت، پاییز را و رنگین‌کمان را… و من؟
من، عاشقانه‌تر از هر چیز، عاشق او بودم!
من… او را دوست داشتم، او را… بی‌پایان دوست داشتم!
و او؟ شنیدن این جمله، تنها لبخندش را طلب می‌کرد…

از وبلاگ" روزهای بی خاطره"