آرامش کامل

                                  

                      

 من نمی خواهم نفس کشیدنم همراه با نفرت،حسادت،اضطراب یا ترس باشد. من میخواهم در آرامش کامل به سر برم.البته این گفته به این معنا نیست که می خواهم بمیرم،نه من می خواهم روی این زمین بی نظیر و شگفت انگیز و این چنین پر نعمت ، غنی و زیبا زندگی کنم. من می خواهم به درخت ها،گل ها،رودخانه ها،مرغزارها،زنان،پسران ودختران نگاه کنم ودر عین حال نیز با خود و با دنیا در صلح و آرامش کامل به سر برم.                                                                                                            

 

"کریشنا مورتی" اندیشمند هندی

خواب بی دغدغه

همیشه آرزوی یه جور زندگی دلمو می برده. یعنی فکر میکردم اگه اوضاع فرق میکرد دوست داشتم اونطوری زندگی کنم.  و اونم زندگی در روستا ودمخور بودن با طبیعت بود .گاهی آرزو میکردم زنی سالم،قدرتمند با یه دنیا خنده و آغوشی بازی برای پنج یاشش تا بچه لپ گلی وشیطون وسالم باشم. هر روز قبل از در اومدن خورشید خانم از خواب بیدار بشم و سجاده ام رو باز کنم و از قادر متعال به خاطر تموم چیزای خوبی که بهم داده ممنون باشم و سرم رو روی زمین بذارم وازش از ته دل سپاسگزاری کنم وسجاده ام در بقیه روز زمین و آسمون و باغ و برگ و سنگ  باشه. سجاده ای که هیچوقت بسته نمیشه. بعد هم  تنور را روشن کنم و نون بپزم و به  شوهر عزیز تر از جونم وبچه های نازنینم  نون تازه بدم تا با پنیری که خودم درست کردم نوش جان کنن. بعد برم سراغ باغچه سبز یجاتم وگوجه فرنگی های قرمز کوچولو وتربچه های نقلی بچینم. ظهر اجاقم را روشن کنم هیزم بریزم توش وتا چوبها جرق جرق کنان گر میگیرن ناهارم رو بپزم و تموم تنم بوی دود هیزم بگیره که بهترین عطر دنیاست وهر غروب دم در خونه ام بشینم و گله ای از گوسفندا وبز های زنگوله دار رو که با چوپان خسته به ده برمیگردن ببینم . وشبا زیر نور چراغ گرد سوز به پینه و تاول های تازه  دست مرد زندگیم  که از بیل زدن در زمین گندممون روی دستش نشسته روغن بمالم وبا چشمای مشتاقم از زحمتی که برای من و بچه ها میکشه تشکر کنم. و وقتی بچه های خندون که وجودشون سر شار از زندگیه را با قصه های دختر شاه پریون خوابوندم سرمو رو یه بالش کنار مردم بذارم وبخوابم و به یه چشم بهم زدن خوابم ببره بی هیچ دغدغه ای وندونم دنیا خیلی بزرگتر از چار دیواری خونه منه . وهیچ وقت نفهمم که هر روز چقدر آدم در گوشه گوشه این دنیای بزرگ بیگناه میمیرن وهرگز نتونم احساس یه زن روشنفکر درس خونده  که تنهاست و خونه اش مثل دلش خالیه وتموم زندگیش خلاصه شده در جدال برسر بحث های روشنفکری ودلش خوشه که زندگی میکنه در حالیکه هرگز طعم یه عشق واقعی رو نچشیده رو درک کنم. اگه می تونستیم از خدا بخواهیم که سر نوشت و زندگیمون رو به دست خودمون بسپاره بی هیچ تردیدی این زندگی رو انتخاب میکردم .

نیایش

- برادر لئو به آنچه میگویم گوش کن.

 سه نوع نیایش وجود دارد:

اول آنکه بگویی : خداوندا مرا خم کن وگرنه می پوسم.

دوم آنکه بگویی : خداوندا مرا زیادخم نکن زیرا گسیخته می شوم.

سوم آنکه بگویی : خداوندا مرا بسیار خم کن حتی اگربشکنم!...

 

               "جوینده راه حق" کازانتزاکیس

میهمانی

آنکس که از من دعوت کرد(به میهمانی)ستمگر نیست. شربتی برای من ریخت. همان شربتی که خودش نوشید. چون جام دور می گشت، سفره ونطعِ مجازات(ابزارو آلات سر بریدن) وشمشیر آوردند.

این است سر نوشت کسی که درتابستان با شیر باده گساری کند!

                                                        

" از اشعار منصور حلاج"

 

 

 

یکدم به باغم می کشی! پیش چراغم می کشی! تا وا کنی چشمان من!

هر روز صبح که از خواب بیدار میشوم میخوام از خونه بزنم بیرون تند وتند یه چیزایی رو با خودم مرور میکنم مثل شاگرد تنبلی که داره روز امتحان درس میخونه، به خودم میگویم امروز باید:

 

- آدم باشم(دیوم رو به بند بکشم) میدونم فرشته بودن ممکن نیست اما میخوام که کمتر حیوون باشم.

- راجع به کسی که کنارم نیست قضاوت نکنم و او را بدون محاکمه محکوم نکنم.

- تموم دلتنگی هایم رو روی سر اولین کسی که دیدم بالا نیارم.

- بطور کل بازی نکنم واگر احیانا خواستم بازی کنم ، بازی ام جوانمردانه باشد...

وقتی شب به خونه برمیگردم میبینم بیشتر از هر روز ، تِرکمون زدم وبه هیچکدوم از چیزایی که صبح در مدح اونا سخن گفتم پای بند نبودم.

حالا پس از مدتها که از اجرای این نمایش تکراری میگذره میبینم مَردُمِ دلم از این نمایش خسته شدن و همین روزاست که با تخم مرغ گندیده ازم استقبال کنند. پس باید فکر تازه ای کنم ویه فکر در سرم جرقه میزنه:

 

باور می کنید؟ اما من باور میکنم برای انسان بودن برای حیوون نبودن یه اراده ویه همت ویه جهد وتلاش فرا بشری لازمه. که تنها ازدست من کاری بر نمی آید و این برای یه آدم چهل وچهار ساله کشف دردناکیه. اونوقت  خیلی ساده میگم :

الهی به امید تو! خودت دستمو بگیر!

جای خالی صومعه

قرن ما حق ناسازگاری با دنیا را برای هیچکس قائل نیست و بنابراین صو معه ای نیست تا آدمی به آنجا بگریزد.

               "جاودانگی" میلا ن کوندرا

ما هی سرخ

دوست من،نوشتن نفرین است

پس از دوزخ پر لهیب من فرار کن!

...

زمانی از مذهب عشق سخن گفتم اما

 قناری ها در گلویم خاموش شدند.

...

خداوندا برای هر زخمی ساحلی است

اما ساحل زخم من ناپیداست!

هیچ سرزمینی مرحمی نیست برای تنهایی

آن که بزرگترین تبعیدش در روح خویشتن است

قهوه ات را سر بکش

آرام به سخنانم گوش بده

شاید دیگر هرگز با هم قهوه ای نخوریم

و دیگر فرصتی برای گفتار نداشته باشیم

نه از تو خواهم گفت

 ونه از خودم

ما دوصفر هستیم در پیوند با عشق

دو خط شتاب زدهُ مدادی در حاشیه آن

اما با تو از چیزی

بزرگتر و زلا ل تر از هر دومان

سخن خواهم گفت:

از پروانه زیبایی که

بر شانه مان درخشید وما به تلنگریش پراندیم

از ماهی سرخی که

از ژرفای دریا برآمد

و ما نابودش کردیم.

از ستاره ا ی آبی

که نورش را برما تاباند

و ما خاموشش کردیم.

...

همه چیز به این ماهی سرخ بسته است

که دریا آن را در میان دستانمان جای داد

 وما در میان انگشتان له اش کردیم.

                                                          " نزار قبانی"

من باور دارم...

من باور دارم خدا مهربان است، خدا دوست داشتنی تر از نان ونمک است ، که حساب او از تمام حساب ها جداست  ،خدا عشق است ،عشق خداست.عشق زیباست.

خدا مادر است ودامنی دارد به بزرگی این جهان وهر وقت دلت گرفته باشد تنها در دامن اوست که می توانی بغضت را خالی کنی .باور دارم که دنیا پر از آدمهای خوب  است .آدمهایی که خدا گونه اند آدمهایی که هر صبح دیو وجودشان را به بند میکشند تا در باقی روز مثل یک فرشته باقی بمانند. باور دارم که تنهایی از من ،از تو، دیو می سازد. دیوی گرفتار در غاری تاریک. من باور دارم ، باور دارم که زمان باور  کردن گذشته . باور دارم که بدون باور نمی توانی زندگی کنی. من یک خواهرم ،یک برادرم، پدرم، مادرم برای آنانی که پدری، مادری خواهری وبرادری ندارند. می دانم که قلبم به اندازه عالم  سنگین است وبا تنبلی  می تپد. که قلبم در هر لحظه فقط دو بار می تپد ویکی از آن دو تپش  نه برای خون رسانی به تن فرسوده ام ،که برای دوست داشتن است که می زند . برای دیگرانی که دوستشان دارم اما قادر نیستم بگویم دوستتان دارم، دوستم داشته باشید .

 خدای من هر روز صبح با من از خانه بیرون می آید و آخر شب خسته و رنجیده  بر می گردد. باور دارم که  لبخند یک کودک زیباست . کودکی که ندارم ، که تمام کودکان زمین را من زاده ام. باور دارم که خدا زیباست و زیبایی را دوست دارد. باور دارم که در آغوش او هستم. باور دارم کودک اویم . که آغوش او برای 6 میلیارد آدم جا دارد. باور دارم، حتی وقتی دلتنگم ، باور دارم  حتی زمانی که می گریم. باور دارم... 

روز بی حوصلگی

خسته ام . خرد و خراب . تلاش میکنم به دامن خواب پناه ببرم.سی دی ، صدای فرهاد رو پخش میکنه:

 

" شنبه روز بدی بود. روز بیحوصلگی . وقت خوبی که می شد غزلی تازه بگی

ظهرِ یکشنبهُ من جدول نیمه تموم. همه خونه هاش سیاه . روی خونهِ جغدِ شوم

صفحهُ کهنهُ یا دداشت های من ، گفت ، دوشنبه روز میلادِ منه. اما شعر تو میگه که چشمِ من، تو نخ ابرهِ که بارون بزنه.

 آخ اگه بارون بزنه!  آخ اگه بارون بزنه!

غروبِ سه شنبه خاکستری بود. همه انگار  نوک کوه رفته بودن. به خودم هی زدم از اینجا برو. اما موش خورده شناسنامهُ من

عصر چهارشنبهُ من ، عصرِ خوشبختیِ ما، فصل گندیدنِ من، فصل جون سختیِ ما

روز پنجشنبه اومد ، مثل سقائک پیر. رو نوکش یه چیکه آب، گفت به من بگیر بگیر

جمعه حرف تازه ای برام نداشت  ، هر چی بود پیشتر از اینها گفته بود "

 

خواب عطر آگین مرد

زن هر وقت حموم می رفت موهای بلندش رو حنا می بست. موهاش تا کمرش میرسید.همیشه جزو وسایل حمومش یه کاسه حنا بود.حنا رو با جوشانده بابونه خیس میکرد.حمامش دو ساعتی طول می کشید.بچه ها رو به دایه می سپرد ناهارش رو بار میگذاشت وبه حموم می رفت . شب موقع خواب مردش می گفت موهایش رو که عطر حنا داشت روی بالش پهن کنه ومرد سرشو روی موهای عطر آگین حنا می گذاشت و می خوا بید و خوابهای خوش می دید . زن مراقب بود زیاد وول نخوره تا موهای ولو شده روی بالش کنار نره و خواب مردش آشفته نشه.

 

بیش ترین عشق جهان را به سوی تو می آورم

از معبر فریاد ها وحماسه ها

چرا که هیچ چیز در کنار من

                                        از تو عظیم تر نبوده است

که قلبت

چون پروانه یی

ظریف وکوچک و عاشق است.

پدرم وقتی مرد پاسبان ها همه عاشق بودند

پدر بزرگم در جوانی حدود هفتاد سال پیش اززادگاهش(یکی از روستاهای ساوه) برای اینکه کاری دولتی بدست بیاورد راهی تهران می شود.او با سواد و دارای خطی خوش بود به همین خاطر به عنوان نویسنده گروهان در ژاندارمری استخدام می شود. در آن زمان، جنوب بخصوص فارس دائم در معرض حمله اشرار قرار می گرفت ودولت برای سرکوبی اشرار( عشایر عاصی و سرکش قشقائی) هر روز نیروی تازه نفس به جنوب می فرستا د. بزودی پدر بزرگ به فارس اعزام می شود و تا آخر عمر آنجا میماند. یکی از همولایتی های پدر بزرگ به دنبال او راهی فارس میشود در حالیکه به استخدام ژاندار مری در آمده. نام او رضا بود وچون فارسی نمی داند وبه سختی حرف میزند به او میگویند رضا تُرک. روزی فرمانده گروهان برای بازرسی و سرکشی به پاسگاه آنان می آید. وقتی اسب رضا ترک را که رنجور و نحیف است می بیند می پرسد چرا این اسب اینقدر لاجون است؟ رضا تر ک قبل از همه جواب میدهد:

-          جو میدم نمی خوری . کاه میدم نمی خوری.  پس چه مرگی داری؟

 فرمانده گروهان که از ترک زبان بودن رضا اطلاع نداشته دستور تنبیه اورا میدهد. نزدیکان وساطت می کنند و ماجرا را توضیح می دهند. فرمانده از تقصیر او میگذرد . از قضا همان روز اشرار به پاسگاه حمله می کنند وهمان اسب رنجور جان فرمانده را نجات می دهد. رضا مردی با روحیات روستایی و بی غل وغش  بود .  بعدها هرگاه ازساده دلی سخن به میان می آمد داستانهای اوبازگو می شد.

سه برادر

رادیو روشن است برنامه شبستانه. صدای ایرج بسطامی در اتاق می پیچد:

ای عاشقان ای عاشقان پیمانه را گم کرده ام

زان می که در پیمانه ها اندر نگنجد خورده ام

حال عجیبی دارم. امشب دلم میخواهد راجع به عشق بنویسم. با خودم عهد کرده ام در این وبلاگ چیز هایی گنده تر از دهنم ننویسم.اما یه قصه است که اونو خیلی دوست دارم از سهروردی.شیخ شهید. به نام حقیقت عشق.

سعی میکنم اون رو به زبان ساده نقل کنم.

سه برادر بودند عشق حُزن و حسن. اولین چیزی که خدا آفرید عقل بود.از عقل حُسن( نیکویی) وعشق( مهر) وحُزن( اندوه) بوجود آمد. حسن که از همه بزرگتر بود وقتی به خود نگاه کرد خود را بسیارخوب وزیبا دید پس خندید واز خنده اوهزاران فرشته پدید آمد. عشق که برادر وسطی بود با حسن رابطه نزدیکی داشت وقتی خنده حسن را دید در وجودش شوری بپا شد و مضطرب شد و حزن تنگ دلش چسبید و رهایش نکرد. وقتی انسان آفریده شد حسن به دیدارش رفت سپس عشق و حزن به دنبال او رفتند. هر سه وجود آدمی را بسیار خوب و دلکش یافتند و همانجا ماندند.

وقتی یوسف آفریده شد حُسن  رفت وبا وجود یوسف یکی شدعشق و حزن هم به دنبال او رفتند وقتی رسیدند یوسف و حسن یکی شده بودندعشق به حزن گفت در بزند. حسن گفت کیست؟عشق نشانی خود را گفت حسن گفت که او را نمی شناسد پس  عشق و حزن  به راه خود رفتند حزن به سوی کنعان رفت وعشق به سوی مصر.وقتی حزن به کنعان رسید با یعقوب آنچنان دوست ویار شد که یعقوب نام خانه خود را بیت الاحزان نامید. وقتی عشق به مصر رسید نشانی خانه زلیخا را پرسید و به آنجا رفت بعد با زلیخا یکی شد وبه سوی یوسف رفتند وحزن هم با یعقوب وپسرانش به مصر رسیدند، وسه برادر دوباره گرد هم آمدند.

در پایان سهروردی می گوید:

محبت چون به نهایت برسد عشق میشودو عشق بالاتر از محبت است زیرا هر عشقی محبت است اما هر محبتی عشق نیست. عشق جان انسان را به عالم باقی و تن را به عالم فانی می رساند زیرا در عالم وجود  هیچ چیز نیست که تحمل عشق را داشته باشد.

چراغهای رابطه تاریکند

همه چیز با یه پنجره شروع شد، یه پنجره روبروی اتاق من. همیشه بسته بود.  روزو شب .چند  وقتی از اولین روزی که آن را دیدم گذشت. وقتی بعضی از روزها اتفاقی چشمم به اون می افتاد یه چیزی مثل کرم شب تاب با رنگ سبز در دلم خاموش وروشن میشد. به خودم میگفتم یه نفر پشت اون پنجرۀ بسته به کمک من نیاز داره باید یه کاری کنم.یه روز یه سنگریزه کوچک بر داشتم وبه سمت پنجره پرتاب کردم. از ترس خودم را پنهان کردم. چند دقیقه ای گذشت خبری نبود و آن پنجره همچنان بسته بود.یه روز دیگه باز سنگ درشت تری به سمت آن پرت کردم بازهم خبری نشد با خودم گفتم: نکند کسی آنجا نیست شاید خواب است نکنداصلا مرده!

بازهم مدتی گذشت یه شب نور کمرنگی از پشت پنجره دیدم ومطمئن شدم کسی آنجاست. عزمم را جزم کردم که هر طور شده بایستی پنجره را  باز کنم. فردا، دوباره سنگ پرانی آغاز شد .یک بار دو بار حتی سه بار! خسته ونومید شدم فریادی از ته دل کشیدم وناگهان پنجره باز شد.

مردی جوان ژولیده وبهم ریخته وعبوس سرش را از پنجره بیرون آورد .برای پنهان شدن دیر بود. کاری

نمی توانستم بکنم . با ترس گفتم: سَ ...لام

 همونطور عصبانی وبی حوصله نگاهی سریع به من انداخت: علیک سلام !...صدای جیغ چی بود؟ 

بازهم ترسیده و وحشت زده با من و من گفتم : ببخ.. شید ...من بودم ...

کسل وعصبانی گفت : چی شد ه ؟ مار گزیدَه تون؟

سریع گفتم : نه. دست خودم نبود...

تند پرسید:  مرض داشتید؟

اومدم بگم :شرمنده ام ، نگران شدم شاید اتفاقی برایتان افتاده باشه...

صدای فریاد اورا شنیدم ،همانطور که میگفت :عجب مردم دیوونه ای پیدا میشن خواب بودم بیدارم کرده... پنجره را با صدای وحشتنا کی بهم کوبید و بست.

چند دقیقه ای بی صدا وبی حرکت همونطور باقی موندم.بعد هم پنجر ه اتا ق خودم را بستم واز آن زمان تا بحال هر گز هرگزبه آن پنجره نگاه نکردم انگار نه انگار کسی اون پشت زندگی می کنه...

امروز می خوام کمی از خودم بنویسم گرچه معتقدم سرنوشت شخصی آ دما اونقدر مهم نیست که سرنوشت جمعی اونها مهمه .رفتار و کردار ما کنار هم معنا پیدا می کنه.ما در کنار هم رشد میکنیم وبزرگ میشیم وشخصیت واقعی مون در میان جمع شکل می گیره...

بگذریم من 44  ساله ام اسمم همونی است که پای نوشته هامه. یک زن مجرد  که در واقع با خانواده بزرگتری زندگی میکنه چون هیچوقت تنها نیستم شاید بنظر شعار برسه اما همه بچه ها بچهُ من هستن و بقول پل آلوار همه زنها رو بجای تمامی زنانی که نشناخته ام وتمام مردان را بجای تمامی مردانی که هرگز ندیدمشون دوست دارم.در س به اندازه کافی شاید کمی بیشتر از حد معمول خوندم فوق لیسانس در رشته جامعه شناسی. کارمند یه وزارتخونه معتبرم. تا به حال یه کتاب بنام مجنون تر از لیلی (انتشارات نگیما) نوشتم . ادبیات همیشه برام دنیایی بوده که دوس داشتم به اون وارد بشم . عاشقِ نوشتن ، دیدن فیلم و کتاب خوندن و شنیدن موسیقی ام. . یه کتاب دیگه در دست چاپ دارم یه مجموعه قصه. دوستای خوبی دارم در  سن و مقام وموقعیتهای متفاوت که از هر کدوم چیزی یاد گرفتم. خانواده خوبی دارم که مهربان وساده هستن.

آنقدر در زندگیم محبت دیده ام که هرگز نمی فهمم کمبود محبت چیه ؟ خوردنیه ؟پوشیدنیه؟ ...

کودکیم در شهر کوچکی در جنوب بنام اندیمشک گذشته و جوانی ام  هم در این شهر خا کستری  در حال تمام شدنه.  با اینکه گاهی چس ناله هایی میکنم اما از تمام چیز هایی که دارم راضی ام. در کل یه آدم معمو لی ام عین بقیه. آیاهمین اطلاعات کافی نیست دوستان من تا وبلاگ من رو بخونید ؟ فکر کنم جواب سوالات خودتون رو گر فتید. اما باور کنید اینها مهم نیست مهم  ار تباطی است که با هم می گیریم و لذتیه که من از نوشتن برای شما می برم.دوست دارم بنویسم حتی اگه نوشته امو فقط یکنفر بخونه... دیگه چیزی به ذهنم نمی رسه، خوب فکر کنم همینقدر کافیه...

 

 

 

 

راه خانه

ساعت 5/4 صبح است با یه کابوس از خواب میپرم.خواب دیدم خانه ام در نوک یه برج خیلی خیلی بلنده

 وقتی می خواهم به خانه ام برگردم از هزار تا آسانسور و ده هزار تا ایست بازرسی رد میشوم. اینها همه تدابیری است که سازنده برج برای جلوگیری از عملیات تروریستی انجام داده تا، کسی غیر از ساکنین اصلی برج وارد نشوند .اما اینقدر اینکار با احتیاط و وسواس انجام میشود که از ورود به برج تا رسیدن به آپارتمانم یکساعت طول میکشد ومن حوصله ام سر میرود هزار بار به خودم لعنت میفرستم چرا در این برج خانه خریدم وعاقبت از رفتن به خانه منصرف میشوم. و از خواب میپرم.

وقتی وحشت زده در جایم می نشینم و چراغ خواب را روشن می کنم وبه اتاقم نگاه می کنم ،هزار بار خدا را شکر میکنم که خانه ام چسبیده به زمین و فقط به اندازه 18 تاپله به سمت آسمان بالا رفته است. چه خوب است روی سفتی زمین ایستادن و سنگریزه ها رو زیر پا حس کردن وراه خانه را در این آشفته بازار گم نکردن. وناگهان بیاد شعر سید علی صالحی میفتم :

من راه خانه ام را گم کرده ام ری را

 ملت خوابالود

 روز هایی که به اداره نمیرم تا از خواب بیدار شوم شده ظهر. گاهی هم بعد از ظهر.قرص خواب به جای آنکه شبها مرا زودتر بخواباند، روزها دیرتر بیدارم میکند. مهم نیست آنرا کی خورده باشم ،هر وقت بخورم فرقی ندارد زودتر از 3 نیمه شب نمی خوام واز آن طرف زودتر از 12 بیدار نمیشوم واگر روزی بخاطر صدای زنگ تلفن یا زنگ در  زودتراز خواب بپرم  تا ساعت ها کلافه هستم. بعداز ظهر هم که وقت ملاقات است هر روزیکی دو نفری به دیدنم می آیند .از بچه ها گرفته تا بزر گترها .وقتی میهمانان می روند ساعات خوشی است.فکر میکنم ساعت های زیادی زمان در اختیار دارم که  می توانم هر کاری دلم خواست انجام دهم. اما تا سر می جنبانم ساعت دوازده شده .همسایه ها آرام آرام به خواب می روند ومن بیدارم . از خواب فرار می کنم  آ بمون با هم تو یه جوب نمیره. مگر آنکه از شدت خستگی بیهوش شوم. امشب هم ساعت یازده ونیم بود که کتابی رو به دست گر فتم .هنوز چند دقیقه نگذشته بود که دیدم حروف رو خوب نمی بینم. رادیو روشن بود ، سالهاست برنامه های شبانه رادیو فرهنگ را گوش میکنم .روایت شب(باز خوانی یک رمان) از رمان تا نمایش، برنامه شبستانه( پخش موسیقی اصیل درخواستی) .چراغ مطالعه رو خاموش کردم به این امید که تا صبح بخوابم .اما یکساعت بعد با صدای رادیو بیدار شدم. وحالا هم بیدارم. صبح بایستی به اداره بروم.کمی کتاب خوندم وتصمیم گرفتم با اینکه اینترنت دائمی و پر سرعت!!! که چند روزیه داره بازی در میاره ودائم قطع و وصل میشه و اعصابم را خرد میکنه چیزی برای وبلاگم بنویسم  . پنجره اتاق بازه .صدای کولر پیرزن طبقه پایینی میاد. چقدر دلم میخواست جای اون بودم ، اونم تنهاست اما ساعت ده شب خوابه، نهار وشامش رو به موقع میخوره  وزندگیش مثل زندگی آدمیزاده.

خیلی به اینکه چرا شبا رو نمی تونم بخوابم فکر کردم اما به نتیجه ای نرسیدم.انگار با خودم عهد بستم وقتی بقیه خوابن من بیدارباشم ووقتی بقیه بیدارن من بخوابم.

 بالاخره وقتی همه خوابن  یکی باید بیدار باشه واین بنده فداکار این وظیفه خطیر رو به عهده گرفته !(کاملا داوطلبانه با اسلحه ای روی شقیقه ام!)

به یاد فیلم هزار دستان علی حاتمی میفتم وقتی رئیس اداره تامینات (رئیس پلیس شهر ) دنبال قاتل رئیس اداره غلات میگشت و از مردم محل قتل ، بازجویی میکرد با اینکه قتل در روز اتفاق افتاده بود اما همه خواب بودن . خواب بعد از ناهار.

 رئیس تامینات میگه : وای بر مردم خوابآلود و خوابزده !!!

 

برای زیستن

برای زیستن دو قلب لازم است

قلبی که دوست بدارد ، قلبی که دوستش بدارند

قلبی که هدیه کند ، قلبی که بپذیرد

قلبی که بگوید، قلبی که جواب گوید

قلبی برای من ، قلبی برای انسانی که من می خواهم

تا انسان را در کنار خودحس کنم

...

آنسوی ستاره من انسانی می خواهم

انسانی که مرا بگزیند ، انسانی را که من او را بگزینم

انسانی را که به دستهای من نگاه کند ، انسانی که به دستهایش نگاه کنم

انسانی در کنار من تا به دستهای انسانها نگاه کنیم

انسانی در کنارم ، آئینه ای در کنارم تا در او بخندم تا در او بگریم.

 

                           " شاملو"

صلح

امشب تلویزیون فیلمی پخش کرد .در باره زندگی نلسون ماندلا وزندانبان او . مردی سفید پوست بنام جیمز گریگوری. اصلا به نقد فیلم کاری ندارم.اون چیزی که باعث شد بشینم وفیلم رو تا آخر ببینم شکل رابطه این دو نفر بود در ابتدا ماندلا زندانیه و گریگوری زندانبان . اما بعد گریگوری زندانی میشه اونهم در عشق مردی که رهبر یه قیامه وتا آخر اسیر رفتار، منش و اندیشه ماندلا می مونه.اینم یه جور عشقه. انگار زمین و زمان هم دست به دست هم دادن تا این مرد بیشتر از اونکه وظیفه اش رو که زندانبانیه  انجام بده در قالب یه مرید ویه محافظ شخصی و یه هوادار ایفای نقش کنه که این سعادت رو داره که برای مدت طولانی در جوار کسی بمونه که ذره ذره جذبش شده . بازی خوب جرج فاینس در نقش گریگوری این حس رو بیشتر  منتقل میکنه. .در ابتدا وظیفه ،بعد شک به درستیِ کاری که انجام میده ودر آخر از سر ناچار ظاهرا ادای وظیفه کردن و در واقع دنباله روی از احساسی که از هر منطقی محکمتره. من در این فیلم به دنبال رد پای عشق بودم. عشقی عمیق و انسانی بین دو نفر که در ابتدای فیلم هرگونه سازش وصلحی میان اونا غیر ممکن بنظر می رسه.

خلا صه لذت بردم .

سالها پیش شعری از یک شاعر یونانی خوندم راجع به صلح. خیلی لطیفه . وقتی فیلم رو می دیدم به یاد این شعر افتادم .حالا این چه ربطی به اون داره نمی دونم .شعر رو می نویسم شما ربطش رو پیدا کنین.این شعر خیلی طولانیه ومن فقط قسمتی از اون رو می نویسم.

 

صلح                   یانیس ریتسوس

 

رویا های یک کودک همه از صلح است

                                رویاهای یک مادر همه از صلح است

                                                  سخن عشق در زیر درختان

                                                       همه از صلح است

                         پدر که باز می گردد در شامگاه با گستردۀ لبخندی در چشمهایش ، با زنبیلی پر از میوه در دستهایش و قطرات عرق بر رخسارش

                                            مانند قطر ه های شبنم بر کوزهای که آ ب  اندرونش را در درگاهی پنجره

                                           خنک می گرداند، این همه از صلح است

                                               صلح پیاله ای شیر گرم و کتابی است در برابر کودک بیدار

صلح عطر غذا در شامگاهان است ، هنگامی که توقف ماشینی در خیابان نه به معنای ترس است

هنگامی که صدای کوبش در به معنای حضور رفیقی است و گشودن پنجره ای در هر ساعت به معنای آسمانی است که چشم هایش را به مهمانی زنگوله های دور دست رنگهایش می برد  صلح است این

                                                         صلح مشت های گره کرده مردان است

                  نان بریان است بر سفره جهان ،  لبخند مادری است ،تنها همین ،   صلح جز این نیست.

روزگار کودکی یادش بخیر آفتابی در تمام سال بود

از زمانی که شهرزاد قصه گو هزار ویکشب قصه میگفت تا بتونه سر خلیفه رو گرم کنه و اونو از وادی نفرت به عرصه عشق بکشونه سالهای زیادی گذشته وطی گذشت اینهمه سال خیلی چیز ها عوض شده . دیگه تنها تفریح مردم شنیدن قصه های شبونه نیست. حالا برای اینکه بخوای کسی رو وادار به شنیدن قصه ای بکنی یا باید قصه ات خیلی جذاب باشه یا تو قصه گوی ماهری باشی و شنو نده هم عجالتا از  تمام سر گرمیهایی که باعث گذران وقتش میشده خسته شده باشه.

 دنیای امروز دنیای شتاب و کمبود وقت است و اگر نویسند ه ای بخواهد داستانی را بنویسه که مخاطب زیادی داشته باشه بایستی مراقب باشه که چقدر وقت وزمان را  از خواننده اثر خود می گیره.  در واقع بیشترین تاثیر در کمترین زمان . بقول دوستی بهمین خاطر است که داستان کوتاه  رونق بیشتری داره.

 با اینکه کتاب زیاد میخونم اما تا به حال از سالینجر چیزی نخونده بودم چند باری اسمش رو شنیده بودم  اما نمی دونم چرا همیشه فکر میکردم نویسنده ای است مثل آسیموف وسی کلارک که رمانهای علمی تخیلی می نویسه. تا اینکه یک داستان کوتاه (موز ماهی) را  و کتاب ناتور دشت رو به توصیه یک دوست از اون خوندم.

 از این کتاب خوشم اومد،به دلیل اینکه  مختصر و مفیده ، یعنی نویسنده در اون روده درازی نکرده، شاید اگر همین کتاب رو نویسنده ای مثل مارسل پروست می نوشت یه رمان چند جلدی می شد. مثل رمان  چند جلدی خودش یعنی در "جستجوی زمان از دست رفته" که یادم میاد وقتی اولین جلد اونو میخوندم انقدر طولانی وخسته کننده بود که دیگه نخوندمش . اما سالینجر به زبان ساده و بسیار روان شرح سرگردانی ومصائب  آدمی  را در دنیا ی امروز می ده. 

 کتاب ناتور دشت در ستایش کودکیه، در ستایش معصومیتی که در طول زمان با پیوستن شخصیت داستان به دوره جوانی وبزرگسالی در حال فرو پاشی است.هولدن کالفیلد یک نوجوو نه .او در مرز کودکی وجوانی قرار داره. از نظرعده ای از روانشناسان  دوره کودکی همراه با صداقت ومعصومیته . یک کودک در رسیدن به خواسته هایش مُصر است ودر بیان وشرح آنچه موجب آزار اونه هیچ ترس و واهمه ای نداره .

هولدن با خودش روراسته. نگاه او به اطرافش نگاهی مستقیم وساده وبه دور از پیچیدگی است. او بیشتر از اینکه تحت تاثیر یک شخصیت بزرگسال باشد تحت تاثیر دو کودکه ، الی برادر فوق العاده ای که از دست رفته(سرطان خون گرفته وچند سال پیش مرده ) وفیبی خواهر کوچکش کسی که باعث بازگشت او به خانه میشه. تنها بزرگسالی که هولدن از او کمک می خواد آقای آنتولینی (معلم سابقش)مردی باهوش ودقیقه که در شرایط بسیار دشواری که هولدن در آن قرار گرفته تلاش می کنه به او نزدیک بشه واعتماد هولدن را با گفتن جملاتی جلب کنه  مثل:

 

 - احساس می کنم دنبال یه دردسر یه دردسر خطر ناک می گردی.سقوطی که من ازش حرف میزنم وگمونم تو دنبالشی سقوط خاصییه یه سقوط وحشتناک .مردی که سقوط میکنه حق نداره به قهقرا رسیدنشو حس کنه یا صداشو بشنوه. همینطور به سقوطش ادامه میده. همه چی آماده س واسه سقوط کسی که لحظه ای تو عمرش دنبال چیزی میگرده که محیطش نمیتونه بهش بده واسه همینم از جستجو  دس میکشه . حتی قبل از اینکه بتونه شروع کنه دست می کشه.

  وهمین مرد مورد اعتماد هولدن خودش سقوط کرده بدون آنکه صدای سقوط خودش رو بشنوه. اویک منحرف جنسی است.

هولدن با آنکه خود در معرض سقوط قرار داره اما نگهبان دشتی(ناتور دشت به معنی نگهبان دشت) است که کودکان در آن در حال بازی هستن:

 

- من همه اش مجسم میکنم چن تا بچه ی کوچیک تو یه دشت بزرگ بازی میکنن.  هیشکی هم اونجا  نیست غیر من.منم لب یه پرتگاه خطر ناک وایساده ام و باید هر کسی رو که میاد طرف پرتگاه بگیرم.تمام روز کارم اینه ناتور دشتم.

 

آقای مستور در جلسه نقد کتاب جنگل واژگون سالینجر می گه:

 

"مهم ترین بحث درباره سالینجر درونمای آثار اوست ولی قبل از پرداختن به دور نما  باید به چند  واژه کلیدی اشاره کنیم. یکی از این واژه ها " جهان عوضی " و دیگر "جهان قشنگ " است. او معتقد است چنان غرق دنیا و عادات و روزمرگی هایش شده ایم که خروج از آن برایمان ممکن نیست.

سالینجر جهان عوضی را جهانی می داند که به خاطر خوردن آن سیب ممنوع به آن پرتاب شده ایم و تمام شدنی هم نیست مگر آن که آن سیب را قی کنیم. در جهان عوضی سالینجر معصومیت به کل از دست رفته است.

جهان قشنگ جهان باورها و ارزش ها و معانی است که باید وجود داشته باشند اما نیستند. جهانی که والا و فارغ از مناسبات روزمره ماست. در همینجاست که با کلیدواژه شخصیت های "ناسازگار " مواجه می شویم که جهان را محل زندگی نمی دانند و با جهان عوضی در چالش و اعتراض و ناسازگاری قرار دارند.

شخصیت های او مدام ناچار به هنجارشکنی و اعتراض هستند. معمولا یکی از این دلایل میل انسان به شرور بودن است که دائم به تولید جهان عوضی مشغول است. تفسیر دیگر که به آرای ژان ژاک روسو نزدیک است مربوط به بنیان های زندگی است. این که انسان نمی تواند تنها زندگی کند اما وقتی به جمع می پیوندد، آن را نیر تحمل نمی کند و ویران می شود. به تعبیر روسو ما اگر در جمع نباشیم خطایی نمی کنیم. او می گوید انسان در تنهایی رنج می کشد و در عشق هم همین طور. سلینجر می گوید یا خود فرد از هوش و استعداد کافی برخوردار نیست و یا میلی به استفاده از آن ندارد و دائم شکست می خورد. این شکست نیز یا منجر به خودکشی می شود یا راه به آسایشگاه روانی پیدا می کند و یا فرد را به انزوا فرو می برد."

در قسمت دیگه ای از این نشست ادبی دکتر نجومیان هم راجع به سالینجر میگه:

 

"دنیای اصلی آثار او، دنیای برزخ است یعنی جهانی است بین دو جهان و شخصیتهای داستانهایش نیز بیشتر در حال گذار از یک موقعیت به موقعیت دیگر هستند. دیگر اینکه این گذار همیشه با رنج همراه است. نکته سوم وجود "کودک نابغه" در آثار سالینجر است که در آن 2 شخصیت بزرگسال و کودک با هم گره خورده اند اما درعین حال این کودک نابغه با کسانی که به "بزرگسالان احمق" مشهورند در تقابل است.

 

 اساساً عرفانی که سلینجر در آثارش مورد توجه قرار می دهد نه به آرامش، بلکه به تشویش و نگرانی می انجامد و او معتقد است که دلیل اصلی وجود اضطراب در شخصیتهای ما عدم تطابق ما با دنیای بیرون است.

عرفان آثار او به آرامش منتهی نمی شود و آدم هایش همواره در تشویش و نگرانی به سر می‌برند. ریشه این اضطراب در تحمل ناپذیری دنیای بیرون است که انسان های خوب آن را تاب نمی‌آورند. روابط اعضای خانواده نیز در داستان های او شکننده و از هم گسیخته است و والدین هیچ گاه نجات دهنده بچه ها نیستند."

در تایید گفته دکتر نجومیان به جملاتی از کتاب اشاره میکنم:

- یه چیزی که روم خیلی تاثیر گذاشت این خانومه بود که بغلم نشسته بود و همه اش گریه می کرد. هر چی فیلم مزخرف تر میشد بیشتر گریه می کرد.آدم فکر میکرد چون آدم مهربونیه داره گریه میکنه ولی ازین خبرا نبود... یه بچه همراش بود که طفلک خیلی خسته شده بود و می خواست بره دستشویی ولی خانومه هی بهش می گفت آروم بگیره و مواظب رفتارش باشه. اندازه ی یه گرگ،مهربون بود. بعضیا اینطوری ان. واسه یه فیلم چرت وپرت اشک میریزن ولی در بیشتر موارد حرومزاده های پستی ان.

 در پایان کتاب وقتی هولدن ماجرای مصیبت هاشو برای دکتر روانپزشک می گه با گفتن جملاتی تعلق خاطرش را به دنیای کودکی به اثبات میرسونه . تعلق خاطری که حکایت از عشق داره حتی نسبت به کسانی که موجب آزارش شدند:

- فقط از اینکه همه اشو واسه خیلیا تعریف کردم پشیمونم تنها چیزی که می دونم اینه که دلم برا همه ی اونایی که ازشون گفتم تنگ شده مثلا حتی برای استرادلیتر و اکلی. گمونم حتی دلم برا اون موریس کوفتی هم تنگ شده. هیچ وقت به هیشکی چیزی نگو. اگه بگی دلت برا  همه تنگ میشه.

 

یه کف دست نون

گلاب به رویتان دو روزه که دارم بالا میارم. روحی وجسمی. هر چی رو که روزی با ولع تموم بدون آنکه اونو درست بجوم ، لومبوندم ،همینطور هضم نشده بالا می آرم. میدونم حالتون رو بهم زدم ولی انگار این کار یه جورایی لازم بوده.مگه یه معده یا یه مغز چقدر گنجایش داره؟ هی رو هم رو هم خوردن یه روز از پا میندازت واونوقته که به این حال دچار میشی. برام دعا کنید این یه پاکسازی اساسی باشه .معده وروحم هر دو خالی خالی بشن. اونوقت شروع کنم به خوردن ساده ترین چیزها ، جرعه یی آب،یه قاشق ماست ،یه کف دست نون و... درست نمی دونم اما یادمه یه بار دیدم(شاید هم شنیدم). که یه گوسفند رو که کشتن اونو پشت ورو کردن .رویه داخلی اومد بیرون وبیرونی رفت تو. فکر میکنم منم دارم اینطوری میشم شاید، شاید، یه انقلاب اساسی شاید.کسی چه میداند . در این دنیا همه چی ممکنه.

در ستایش سکوت

خدایا سکوت را به من بیاموز! خدایا مرا طلسم کن که تا وقتی حرفی تازه برای گفتن نداشته باشم خاموش بمانم! خدایا در این زمانه پر گویی مرا از بندگان کم گویت قرار بده ! خدایا تا وقتی آنچه را که تا به امروز آموخته ام بکار نبندم مرا از فرا گیری دانش جدید محفوظ بدار! خدایا مرا از روده درازی معاف بگردان! خدایا مرا از شر بندگان پر حرفت در امان بدار! خدایا ! چه نیازی به گفتن است خودت که میدانی...

تغییر

علی جان سلام

اسم وبلاگم رو عوض کردم . یه جورایی به توصیه تو. گفته بودی از وبلاگ هایی

 که راجع به عشق و عاشقی  هستن خوشت نمیآد. راست میگی این اسم

 کمی غلط اندازه و باید کلی توضیح داد تا هدف اصلیم مشخص بشه. دیشب

 هم که فهرست  وبلاگ ها رو نگاه میکردم دیدم خیلی  از اونا پسوند یا پیشوند

 عشق وعاشق ومعشوق وفراق وجدایی وموضوعات عشقی  فیلم فارسی !

 دارن .بنابر این اسمشو عوض کردم وچیزی رو گذاشتم که کمتر غلط انداز باشه

وبیشتر به خودم نزدیک.

دیشب با بچه ها ساعتها روی قالب وبلاگ  کار کردیم .اونا میگفتن قالبت زیادی

 ساده و ضایع اس !!

 اینم از دل مشغولی های نسل شما !!

دلم میخواست  هر جور شده عکس ماهیها رو داشته باشم تا بالاخره یکی از

 قالب هایی رو که تو پیشنهاد دادی پسندیدم. اما چند ساعت بعد وقتی زمینه

 تیره قالب چشمم رو اذیت کرد و فضا زیادی تاریک وغم انگیز به نظرم رسید ترجیح

 دادم کمی نور بیشتر و ماهیها رو داشته باشم. برای بدست آوردن نور بیشتر

سادگی رو به جون خریدم که اتفا قا ساده بودن رو خیلی دوست دارم. 

 می ارزه اینطور نیست؟

راستی کتاب ناتور دشت سالینجرو خوندی ؟ اگه نخوندی بهت توصیه میکنم

 حتما بخون .قهرمان قصه تا حدودی هم سن توست و دل مشغولی هایی از

جنس دل مشغولی های آدمهای امروزی داره.

 اگه خواننده همیشگی وبلاگم بشی خوشحال میشم. در ضمن دختر خاله های

 شیرازیم که خیلی جوونن و  در یکی از نوشته هام نظر دادن وپیغام  گذاشتن

عین خودت باصفا وفهمیده ان . با اینکه جوونن اما تونستیم علیرغم فاصله سنی

 با هم خوب ارتباط بگیریم. برای اونا و تو آرزوی شادی میکنم.

دوست جوان

علی جان دوست جوانم

بیشتر وقتا فکر میکردم بچه های جوان خیلی جدی نیستن. بخصوص این نسل که کمی

سر به هوا بنظر می رسه.اما مدتیه که داره نظرم عوض میشه بخصوص امشب که با تو

 آشنا شدم.  آدمایی مثل توخیلی  خیلی میفهمند حتی بیشتر از ما که ادعای دانستن

 داریم. بعضی از افراد هم نسل شما مثل خودت آنقدر پخته رفتار می کنید که من از

 رفتار های شتابزده خودم خجالت میکشم.

دوست جوان من عشق فقط بین یه زن و مرد خلاصه نمی شه عشق مثل یه گوهر شب

 چراغه که بعضی وقتا تو تاریکی به کمک ما میاد وظلمت رو تبدیل به  روشنایی می کنه

 واونقدر بزرگ وگسترده است که نمیشه براش حدی قائل شد .اونم محدوده کوچکی مثل

 روابط یه زن ومرد. عشق شاید میل زندگیه که در آدم یهو شعله میکشه. میلی که علیرغم

 تموم نکبت وظلمت و دلتنگی زندگی وادارت میکنه ادامه بدی .  عشق شاید چیزیه از جنس

 یه حس خوب که با دیدن جوون های، متین، عمیق وپرشور مثل تو در دل من زنده میشه.

دو ماهی عاشق وزندانی

اینجا می خواستم تصویر دو ماهی قرمز  خوشگل را که در یک کیسه پلاستیکی کوچکِ  پر آب ، اما دربسته  در حال باز یگوشی هستند بذارم که متاسفانه نتوانستم. اینهم از کم اطلاعی من از کار کردن با اینترنت است. شرمنده . امیدوارم بتوانید خودتان آن را مجسم کنید .دو ماهیِ، شاد در یک فضای کوچک. مثل دوتا زندانی که با هم بودن برایشان از همه چیز مهمتر است حتی از زندگی در یک کیسه کوچک کوچک.

پرسش از خدا

خدای من!

زمانی که عاشق هستیم چه بر ما چیره می شود؟

در ژرفای وجودمان چه می گذرد؟

چه چیز در ما می شکند؟

چرا بدل به کودکی می شویم وقتی عاشقیم؟

چگونه است که قطره ای آب اقیانوسی می شود

درختان نخل بلند تر می شود

آب دریا شیر ین تر می شود

و خورشید الماسی درخشان بر گردن بندی جلوه می کند

زمانی که عاشق هستیم؟

خدای من!

وقتی عشق نا گهان بر ما فرود می آید

چیست این که از وجودمان رخت بر می بند د؟

چیست این که در ما به دنیا می آید؟...

 

چه می نا میم عشقی را که چون خنجری بر ما فرود می آید؟

سر درد

دیوانگی؟

چگونه به یکباره

دنیا مر غزاری می شود... کنج دنجی می شود

وقتی عاشق  هستیم؟

خدای من!

چه بر سر عقل می آید؟

چه بر ما می رود؟

چگونه یک لحظه آرزو به سالیان بدل می شود

و ناگهان عشق یقین می شود؟

چگونه هفته های سال از هم می گسلند؟

عشق چگونه فصل ها را نابود می کند

تا تابستان در زمستان  سر برسد

و گل سرخ در باغ آسمان شکوفه زند

وقتی که عاشق هستیم؟

 

 

خدای من!

 ما را همیشه عاشق کن.     "نزار قبانی"

قهر وآشتی

بازم بدجنس شدم ،مثل مامان ها که وقتی خودشون وشوهراشون پیر میشن بد جنس میشن ودق دلی جوونی شون رو سر با با ها در میارن.

وقتی بدجنس می شم خودم بیشتر از اونی که می خوام آزارش بدم رنج میکشم . اصلا به من بدجنسی نیومده.

اما چه کنم درگیر یه جنگ شدم ،یه جنگ که برای من جدی بود اما برای طرف مقابلم یه شوخی.

باید متقاعد ش می کردم بازی جنبه های مختلفی داره وگاهی یه بازی اونقدر دل آزار می شه که حالت از هر چی بازیه بهم می خوره. به خودش ،به توانایی و حوصله وصبرش زیادی مطمئن بود. خواستم بگم دوست من هیچ چیز در این عالم مطلق نیست  وهمه چیز نسبی است . خدا پدر انیشتین رو بیامرزه که صد سال پیش این تئوری را کشف کرد که سالها بعد آدم ناخلفی مثل من هر جا که کم میاره از اون استفاده کنه.

اما قضیه اینه ، مردانگی ونا جوانمردی نسبی است ،هوش وحماقت نسبیه ، دوست داشتن وفقط یه کم اونورتر یعنی تنفر هم نسبیه... و البته در راه زندگی کمی بی پروایی وکمی هم احتیاط لازمه.

با اینهمه با اینکه از من رنجیده خاطر شد اما هنوز به او ارادت دارم به خاطر خوبی ها یش ، بخاطر تمام صفات نیکی که در اوست .خدایش زنده نگهدارد و امیدوارم مرا ببخشد...

دوستم

دوستم غصه داره،وقتی صداشو از پشت تلفن شنیدم که هق وهق می کرد بیشتر از هر چیز تو دنیا دلم می خواست کاری کنم که کمی از رنج وعذابی که میکشه کم بشه اما افسوس هیچ کاری از دستم بر نیومد.میدونم که  وقتش نبود تا براش موعظه کنم ، اگه  درد و رنجش کمی کمتر بود بهش میگفتم :

 غصه نخور فردا روز دیگری است حتی اگه امروز سیاه وتاریک ونکبت باره اما معلوم نیست فردا روز بهتری نباشه.میدونی که منم به اندازه خودم غصه دارم اما اگه می تونی غمت رو با من تقسیم کن. شونه های کوچیکت تحمل اینهمه بارو نداره منو از خودت بدون.بگذار من به جای تو اشک بریزم اونچه که زیاد دارم اشکهای نریخته وبغضی است که تو گلوم مونده وبعضی وقتها می خواد خفه ام کنه.

باید بهش بگم :

 میدونم که هر چی میکشی از عشقه،اما ترا به خدا هرگز هرگز از عاشقی خسته نشو... عشق با خودش درد میاره ، رنج میاره ، اندوه بی پایان میاره، اما از پا نیفت، دستت رو بده به من ، درهم نشکن. مراقب باش اینجا باید مردونه بازی کنی. اینجا جای سر باختنه . نترس تنها چیزی که درمون نداره مرگه . نهایت هر چیزی هم مرگه . اما بمون ، بایست ، قد راست کن، تو تاوان عشق را می پردازی عشق حریف غدریه . نباید جلوش کم بیاری گاهی تمام هستی ات  رو طلب می کنه . در این سرزمین بابت یک لحظه شادی بایستی تاوان سنگینی بپردازی.گریه نکن ،اشک نریز... ایکاش می توانستم...

جز عشق

 

جز عشقی جنون آسا

هر چیزِ این جهان شما جنون آساست

جز عشق.

به زنی

که من دوست می دارم.

چگونه لعنت ها

از تقدیس ها

لذت انگیز تر آمده اند!

چگونه مرگ

شادی بخش تر از زندگی است!

چگونه گرسنگی را

گرم تر از نانِ شما

می باید پذیرفت!

لعنت به شما، که جز عشقی جنون آسا

همه چیزِ این جهانِ شما جنون آساست !

 

جز عشقی جنون آسا

همه جا منتظر شم در خواب ،بیداری،خونه ،محل کار،تو تاکسی،خیابون ،تلویزیون کتاب...

این انتظار سالهای زیادیه که با منه،با هم رفیق شدیم ،کار هامون هم شبیه بهم شده،مثل دو قلو های بهم چسبیده ،شبا تو تاریکی دوتایی دستمون میزنیم زیر چونه امون وبه تاریکی چشم میدوزیم .

مثل یه ذکر دائم تکرار میکنم :

- حتما میاد، دیگه وقتشه، همین روزا باید پیداش بشه،کمی دیگه هم صبر می کنیم  فقط یه کم...

انتظار ،چیزی نمی گه آخه اون موجود صبوریه، فقط به من گوش میده، شاید هم ته دلش نمی خواداون بیاد ،چون به من عادت کرده،کجا دوست خوبی مثل من میتونه پیدا کنه؟سالهاست با هم ایم، نون ونمک همدیگه رو خوردیم.

روزی که انتظار سراغم اومد رو به خوبی بیاد دارم روز  خوبی بود در یه بهار مست کننده، یه کتاب دستم بود از یه شاعر عاصی که همه چیز رو رد وانکار می کرد، جز عشقی جنون آسا :

-          جز عشقی جنون آسا همه چیز این جهان شما جنون آساست.

تا چند روز حال خودمو نمی فهمیدم ،مثل خوابز ده ها شده بودم گیج ومنگ ،با چشمهایی خیره و مردمک هایی گشاد شده، مثل آیه ای از کتاب مقدس دائم با خودم تکرار میکردم جز عشقی...

با خودم  نجوا می کردم: پس تمام رویا های من حقیقت داره،میشه عاشق شد و عاشق موند ، عشقی افسار گسیخته و دیوانه وار، میشه هوار زد تو کوچه و خیابون و گفت : آی مردم من عاشقم .

اما یه چیزی کم بود، معشوقی که بتونی خودت رو به پاش قربونی کنی و اونو دیوونه وار دوست بداری . از همون موقع چشمم ده برابرقبل میدید، گوشم با شنیدن کلامی  زنگ میزد و هر بار که یه نفر  تازه وارد رو میدیدم قلبم می لرزید : نکنه این خودشه ؟

همه چیزو با ولعی سیری ناپذیر میدیدم ،میخوندم  و میشنیدم تا مگر نشانی از آن گنج پنهان بیابم . زمان گذشت وبهار، تابستان شد وپاییزبه زمستان پیوست.

اما خبری نبودهمان موقع انتظار به سراغم اومد .و همخونه شدیم.

حالا سالها گذشته ومن هنوز امیدم رو از دست ندادم میدونم که گمشده ام میآد وبا خودش یه سبد گل سرخ میاره ،کنارم می شینه ومن از سالهای دراز انتظار براش میگم . سرمو رو شونه اش می ذارم ویه دل سیر گریه می کنم...

اما اگه اومد چطور اونو بشناسم؟کاش شاعر  زنده بود واینو از اون میپرسیدم، اما مطمئنم که می شناسمش اون با همه فرق داره نگاش ، صداش، دستی رو که به طرفم دراز میکنه گرمه. با آدمهای سرد ویخ زده ایی که تا به حال دیدم فرق داره .  مثل پنه لوپه در انتظار یار سفر کرده هر شب بافته های روز را شکافتم وبا خود پیمان بستم هر وقت این بافتنی تمام شود دیگر منتظر نخواهم بود وبافته ای که شب شکافته میشد سر تمام شدن نداشت .

ای وای نکند نیاید؟

نکند آمده باشد واو را نشناخته باشم؟

اما این محال است  در این سالها تمام وجودم نگاه بود اگر می آمد حتما می دیدمش.

اما اگر راستی راستی نیاید چه کنم با این افسون ویرانگر؟

بازهم صبر میکنم و امیدوارم . چاره دیگری ندارم ، دل ودین باخته ام، یه پاکباز تمام عیار.

اما شما را به خدا بگوئید که مجنون نیستم بگوئید که ...

بگوئید که این انتظار مظلوم وساکت همانی نیست که چشم به راهش هستم.

نکند همین یار غار وشریک روزهای تنهایی ام همان غریب آشناست ؟

اما با انتظار که نمی توان عشقی جنون آمیز  داشت .باید به انتظار بگویم رهایم کند... اما بی او چه کنم؟

با اینهمه منتظر می مانم کمی فقط کمی دیگر تا وقتی که چشم بر دنیا ببندم . زمان زیادی نخواهد بود می توانم. میدانم که می توانم صبر کنم...

عا شقانه

                                                                                                                                                                                                                        

                          

 

                                                                                                                                           

عشق من

ما همدیگر را تشنه یافتیم

و سر کشیدیم هر آنچه که آب بود وخون

ما همدیگر را گرسنه یافتیم

و یکدیگر را به دندان کشیدیم

آن گونه که آ تش می کند

و زخم برتن مان می گذارد.

... اما در انتظار من بمان

شیرینی خود را برایم نگهدار.

من نیز به تو

گل سرخی خواهم داد.

 

...

 

نان را از من بگیر، اگر می خواهی

هوا را ازمن بگیر،اما

خنده ات را نه.

.

.

... در بهاران، عشق من

خند ه ات را می خواهم

چون گلی که در انتظارش بودم

 

...نان را ،هوا را

روشنی را،بهار را

از من بگیر

اما خند ه ات را هر گز

 تا چشم از دنیا نبندم .

 

  " پابلو نرودا"                                                                                                                                                                                                                          

برق رفته وخونه تاریکِ تاریکه  ، جز چند تا شمع هیچی ندارم که روشن کنم حوصله هم ندارم پا شم واون چند تا شمع رو روشن کنم . تو تاریکی نشسته ام. صدایی میاد کسی دارد آرام به در آپارتمان می کوبد. پیش خودم میگم کیه این وقت  شب میخواد بیاد دیدنم ؟

جواب نمید م ، بازم تقه ای به در میخوره ، فایده نداره باید جواب بدم .وقتی در رو باز میکنم چشمم به جمال زن همسایهُ کنجکاو روشن میشه روزی چند بار سراغمو میگیره و حالا هم در این تاریکی دلش هوای من رو کرده.

 بدون تعارف میاد تو کاسه ای دستشه، میپرسه:

- تو تاریکی نشستی؟

میگم:

- آره چراغ روشنایی ندارم.

 میگه:

- اینجوری خوبه، منم دوست دارم تو تاریکی بشینم.اما بچه ها نمیذارن.

تعارفش میکنم بشینه . زن زحمتکش و مهربو نی است ، یک سالی از من کوچیکتره اما بچه های بزرگی داره. میپرسم :

- چی  تود ستته ؟

میگه :

-          برات آش آوردم قراره مامان و خواهرم بیان خونمون چون مامانم آش دوست داره براش پختم .

 ازش تشکر میکنم چند دقیقه ای می شینه ووقتی پسرش صداش میکنه میره .با اینکه حوصله نداشتم اما بدم نمی اومد بیشتر بمونه.

بیاد صبح می افتم که با اخلاق گُه مرغی از خواب بیدار شده بودم واز عالم وآدم شاکی بودم و حالا در پایان روز محبت یه زن ساده  دوباره دلمو لرزونده بود .قاشقی بر می دارم وشروع میکنم به  خوردن، خوشمزه اس در قحطی محبت ،لطف یه همسایهُ کنجکاو و مهربون دلمو گرم میکنه.

به یاد دستای زمخت وکار کرده اش می افتم با ناخن هایی که اونا رو  وقتی  که به مشکلات زندگیش فکر می کنه از ته می جود . دائم در حال کار کردنه ، چه وقتی اینجاست وچه وقتی که در روستای مادری اش با کمر خمید ه روزی 15- 16 ساعت در حال کاشت برنجه. هر وقت هم حوصله اش سر میره میاد تو بالکن وبه مردمی که تو کوچه در حال رفت وآمد هستن نگاه میکنه و بعضی وقتا هم سراغ من میاد که با دقت به حرفاش گوش میدم .

 آش تموم شده اما محبت زن همسایه در دلم بیشتر شده .اینم یه جور عشقه. مخصوصا در روزی که حوصله نداری و میخوای سر به تن هیچکس نباشه.

 همسایه عزیز ممنونم که در این ظلمات به یاد من بودی وبا محبتت بهم یاد آوری کرد که دل من جای کینه نیست وهمه اش عشقه ،عشق.

دو سه روزی از دستگیریم می گذره،  چیزی که باعث دستگیریم شد حسگر هایی بودن که تو بدنم کار گذاشته بودن. همونا لوم دادند  ، میدونستم تحتِ مراقبتِ شدیدم اما توجهی نکردم .

چند وقتی بود که دوباره دلم به تاپ و توپ افتاده بود، هر چیزو وهر کسی رو که میدیدم ، ضربانم بالا میرفت وصورتم از حرارت سرخ می شد ، خوب معلومه که بالاخره لو میر فتم ،

آخرین حکم حکومتی این بود :

 

عاشقی ممنوع . عشق مخرب ترین اعتیاد شناخته شده است، هرکس به این دلیل  بازداشت شود به اشد مجازات خواهد رسید...

 

وکلی اراجیف دیگه که یادم نیست، بعد از اون همه رو به ترتیب تو بیمارستانهای دولتی بستری کردند واون حسگرهای لعنتی رو تو تنشون کار گذاشتند . من جزو آخرین نفر ها بودم ، هر کاری کردم نتونستم در برم.

 وحالا از اون موقع چند سالی میگذره ، داروهایی هم بهمون میدادن که بخوریم ، داروهایی که از ما یه مردِه می ساخت .

 این اواخر با خودم خیلی در گیر بودم، نمی خواستم به این وضع ادامه بدم ، اما خودکشی هم ممنوع بود، اگه اینکارو می کردی دمار از روزگار خونواده ات در می آوردن. یعنی در مردن هم آزاد نبودی.

 اولش شروع کردم به نا مرتب خوردن داروها وبعد هم که احساساتم غلیان کرد و دستم رو شد وبه اینجا اومدم

 حالا که اینجام ، خودمو برای هر مجازاتی آماده کردم ، اونا منو به تخت بستن و برای دارو دادن و غذا اینجا میان.

دکترِ میانسالی داروهامو میاره ویه پیرزن درب وداغون غذارو. اصلا باهام حرف نمی زنن . اما من یه بند حرف میزنم ، دیروز از زیبایی پیرزنه تعریف کردم ، انگار برق گرفته بودش ، همینطور هاج وواج منو نگاه میکرد. بهش گفتم :

-          باورکن راست میگم تو خیلی قشنگی.

 این حرفارو از ته دل گفتم بنظرم اون یه جورایی قشنگ بود ،وقتی چند ساعتِ بعد دکتر برا داروها اومد با  عصبانیت گفت:

-          از قرار حالت اصلا خوب نیست ، مجبورم دارو هاتو بیشتر کنم.

 این اولین باری بود که اون حرف میزد ، جوابی بهش ندادم ، تو دلم بهش خندیدم ، قرص ها و آمپولها رو من اثر نداشتن ،  حالم همونطوری بود که قبل از اومدن به اینجا بودم ، تازه خبر نداشت با اینکه قیافه خشن و عبوسی داشت ازش خوشم می اومد، واگه دستام باز بود می پریدم وماچش می کردم .

کسی نیست به این احمقها بگه  درسته که عاشق شدن ممنوعه ، اما اونچه باعثِ عاشقی میشه دیدن زیباییه ، مگه میتونن هر چیز زیبا رو از بین ببرن...

روز سوم مردِ شکم گنده وطاسی به دیدنم اومد ، مردِ زشتِ زیبایی بود ، بدونِ مقدمه گفت:

- اگه یه  ندامت نامه بنویسی و بگی که از عاشقی پشیمونی و دیگه مرتکب چنین جرم سنگینی نمی شی آزادت میکنیم وگرنه حالا حالا ها باید اینجا بمونی تا ترکِ اعتیاد کنی.

 اون مردِه چی میگفت؟ بگم از عاشقی پشیمونم ، بگم از عاشقی استعفا دادم ؟ مگه میشه ؟

 بلند طوری که خوب بشنوه گفتم :

- هرگز ، ممکن نیست چنین کاری کنم ، اگه قراره بکشیدم  زودتر اینکارو بکنید ، چون خودمم خسته شدم ...

مرد نگاهِ عمیقی بهم انداخت و از اتاق خارج شد.

 از فردا شرایط بدتر شد ، به اتاقی بردنم که  سفید سفید بود ، هیچ تصویری در اون نبود ، پیرزن ودکتر با ماسک های ترسناک می اومدن، حتی نمی گذاشتن برای خوردنِ غذا ودارو بشینم ، اونا رو تو حلقم میریختن.

اما بازم نتونستن با من بجنگن ، دست پر چروکِ پیرزنه رو دوست داشتم  وآرزو داشتم اونو ببوسم، دست زبرشِ که به تنم میخورد نرمترین نوازشِ عالمو بیادم می آورد و ازصدای قدمهای دکترهم خوشم میومد.

 در یک صبح  که ساعت زنگ زده وتو بیدار نشدی و بعد از ساعتی از خواب میپری که  برای اداره رفتن دیر شده وقتی به دقایق تاخیر فکر میکنی هم می توان عاشق بود . وقتی به راننده که پیر مردی  آشناست میگی دیرت شده واون برات میگه که ماشینشو تازه خریده و دو سه ماهی  است که پیکان قدیمی اشو فروخته و  تا این پراید رو بگیره بیکار بوده و در مدت بیکاری هر روز برای زتش سبزی پاک میکرده ، ظرف می شسته ، جارو میکرده با اینحال زنش که از حضور او در خانه کلافه بوده  همه اش با اودعوا می کرده ونزدیک بوده کارشون به داد گاه خانواده بکشه  ،هم میتونی به عشق فکر کنی. وقتی دائم به ساعتت نگاه میکنی و او در حالی که دوست داره بهت کمک کنه اما از ترس صد مه ندیدن ماشین نوی اش از سرعت مجاز بیشتر نمی ره بازم عشق دست از سرت بر نداشته ووقتی میرسی وموقع پیاده شدن راننده با شرم ازت عذر خواهی میکنه که ببخش که نتونستم به موقع برسونمت از همیشه عاشقتری.