از زمانی که شهرزاد قصه گو هزار ویکشب قصه میگفت تا بتونه سر خلیفه رو گرم کنه و اونو از وادی نفرت به عرصه عشق بکشونه سالهای زیادی گذشته وطی گذشت اینهمه سال خیلی چیز ها عوض شده . دیگه تنها تفریح مردم شنیدن قصه های شبونه نیست. حالا برای اینکه بخوای کسی رو وادار به شنیدن قصه ای بکنی یا باید قصه ات خیلی جذاب باشه یا تو قصه گوی ماهری باشی و شنو نده هم عجالتا از تمام سر گرمیهایی که باعث گذران وقتش میشده خسته شده باشه.
دنیای امروز دنیای شتاب و کمبود وقت است و اگر نویسند ه ای بخواهد داستانی را بنویسه که مخاطب زیادی داشته باشه بایستی مراقب باشه که چقدر وقت وزمان را از خواننده اثر خود می گیره. در واقع بیشترین تاثیر در کمترین زمان . بقول دوستی بهمین خاطر است که داستان کوتاه رونق بیشتری داره.
با اینکه کتاب زیاد میخونم اما تا به حال از سالینجر چیزی نخونده بودم چند باری اسمش رو شنیده بودم اما نمی دونم چرا همیشه فکر میکردم نویسنده ای است مثل آسیموف وسی کلارک که رمانهای علمی تخیلی می نویسه. تا اینکه یک داستان کوتاه (موز ماهی) را و کتاب ناتور دشت رو به توصیه یک دوست از اون خوندم.
از این کتاب خوشم اومد،به دلیل اینکه مختصر و مفیده ، یعنی نویسنده در اون روده درازی نکرده، شاید اگر همین کتاب رو نویسنده ای مثل مارسل پروست می نوشت یه رمان چند جلدی می شد. مثل رمان چند جلدی خودش یعنی در "جستجوی زمان از دست رفته" که یادم میاد وقتی اولین جلد اونو میخوندم انقدر طولانی وخسته کننده بود که دیگه نخوندمش . اما سالینجر به زبان ساده و بسیار روان شرح سرگردانی ومصائب آدمی را در دنیا ی امروز می ده.
کتاب ناتور دشت در ستایش کودکیه، در ستایش معصومیتی که در طول زمان با پیوستن شخصیت داستان به دوره جوانی وبزرگسالی در حال فرو پاشی است.هولدن کالفیلد یک نوجوو نه .او در مرز کودکی وجوانی قرار داره. از نظرعده ای از روانشناسان دوره کودکی همراه با صداقت ومعصومیته . یک کودک در رسیدن به خواسته هایش مُصر است ودر بیان وشرح آنچه موجب آزار اونه هیچ ترس و واهمه ای نداره .
هولدن با خودش روراسته. نگاه او به اطرافش نگاهی مستقیم وساده وبه دور از پیچیدگی است. او بیشتر از اینکه تحت تاثیر یک شخصیت بزرگسال باشد تحت تاثیر دو کودکه ، الی برادر فوق العاده ای که از دست رفته(سرطان خون گرفته وچند سال پیش مرده ) وفیبی خواهر کوچکش کسی که باعث بازگشت او به خانه میشه. تنها بزرگسالی که هولدن از او کمک می خواد آقای آنتولینی (معلم سابقش)مردی باهوش ودقیقه که در شرایط بسیار دشواری که هولدن در آن قرار گرفته تلاش می کنه به او نزدیک بشه واعتماد هولدن را با گفتن جملاتی جلب کنه مثل:
- احساس می کنم دنبال یه دردسر یه دردسر خطر ناک می گردی.سقوطی که من ازش حرف میزنم وگمونم تو دنبالشی سقوط خاصییه یه سقوط وحشتناک .مردی که سقوط میکنه حق نداره به قهقرا رسیدنشو حس کنه یا صداشو بشنوه. همینطور به سقوطش ادامه میده. همه چی آماده س واسه سقوط کسی که لحظه ای تو عمرش دنبال چیزی میگرده که محیطش نمیتونه بهش بده واسه همینم از جستجو دس میکشه . حتی قبل از اینکه بتونه شروع کنه دست می کشه.
وهمین مرد مورد اعتماد هولدن خودش سقوط کرده بدون آنکه صدای سقوط خودش رو بشنوه. اویک منحرف جنسی است.
هولدن با آنکه خود در معرض سقوط قرار داره اما نگهبان دشتی(ناتور دشت به معنی نگهبان دشت) است که کودکان در آن در حال بازی هستن:
- من همه اش مجسم میکنم چن تا بچه ی کوچیک تو یه دشت بزرگ بازی میکنن. هیشکی هم اونجا نیست غیر من.منم لب یه پرتگاه خطر ناک وایساده ام و باید هر کسی رو که میاد طرف پرتگاه بگیرم.تمام روز کارم اینه ناتور دشتم.
آقای مستور در جلسه نقد کتاب جنگل واژگون سالینجر می گه:
"مهم ترین بحث درباره سالینجر درونمای آثار اوست ولی قبل از پرداختن به دور نما باید به چند واژه کلیدی اشاره کنیم. یکی از این واژه ها " جهان عوضی " و دیگر "جهان قشنگ " است. او معتقد است چنان غرق دنیا و عادات و روزمرگی هایش شده ایم که خروج از آن برایمان ممکن نیست.
سالینجر جهان عوضی را جهانی می داند که به خاطر خوردن آن سیب ممنوع به آن پرتاب شده ایم و تمام شدنی هم نیست مگر آن که آن سیب را قی کنیم. در جهان عوضی سالینجر معصومیت به کل از دست رفته است.
جهان قشنگ جهان باورها و ارزش ها و معانی است که باید وجود داشته باشند اما نیستند. جهانی که والا و فارغ از مناسبات روزمره ماست. در همینجاست که با کلیدواژه شخصیت های "ناسازگار " مواجه می شویم که جهان را محل زندگی نمی دانند و با جهان عوضی در چالش و اعتراض و ناسازگاری قرار دارند.
شخصیت های او مدام ناچار به هنجارشکنی و اعتراض هستند. معمولا یکی از این دلایل میل انسان به شرور بودن است که دائم به تولید جهان عوضی مشغول است. تفسیر دیگر که به آرای ژان ژاک روسو نزدیک است مربوط به بنیان های زندگی است. این که انسان نمی تواند تنها زندگی کند اما وقتی به جمع می پیوندد، آن را نیر تحمل نمی کند و ویران می شود. به تعبیر روسو ما اگر در جمع نباشیم خطایی نمی کنیم. او می گوید انسان در تنهایی رنج می کشد و در عشق هم همین طور. سلینجر می گوید یا خود فرد از هوش و استعداد کافی برخوردار نیست و یا میلی به استفاده از آن ندارد و دائم شکست می خورد. این شکست نیز یا منجر به خودکشی می شود یا راه به آسایشگاه روانی پیدا می کند و یا فرد را به انزوا فرو می برد."
در قسمت دیگه ای از این نشست ادبی دکتر نجومیان هم راجع به سالینجر میگه:
"دنیای اصلی آثار او، دنیای برزخ است یعنی جهانی است بین دو جهان و شخصیتهای داستانهایش نیز بیشتر در حال گذار از یک موقعیت به موقعیت دیگر هستند. دیگر اینکه این گذار همیشه با رنج همراه است. نکته سوم وجود "کودک نابغه" در آثار سالینجر است که در آن 2 شخصیت بزرگسال و کودک با هم گره خورده اند اما درعین حال این کودک نابغه با کسانی که به "بزرگسالان احمق" مشهورند در تقابل است.
اساساً عرفانی که سلینجر در آثارش مورد توجه قرار می دهد نه به آرامش، بلکه به تشویش و نگرانی می انجامد و او معتقد است که دلیل اصلی وجود اضطراب در شخصیتهای ما عدم تطابق ما با دنیای بیرون است.
عرفان آثار او به آرامش منتهی نمی شود و آدم هایش همواره در تشویش و نگرانی به سر میبرند. ریشه این اضطراب در تحمل ناپذیری دنیای بیرون است که انسان های خوب آن را تاب نمیآورند. روابط اعضای خانواده نیز در داستان های او شکننده و از هم گسیخته است و والدین هیچ گاه نجات دهنده بچه ها نیستند."
در تایید گفته دکتر نجومیان به جملاتی از کتاب اشاره میکنم:
- یه چیزی که روم خیلی تاثیر گذاشت این خانومه بود که بغلم نشسته بود و همه اش گریه می کرد. هر چی فیلم مزخرف تر میشد بیشتر گریه می کرد.آدم فکر میکرد چون آدم مهربونیه داره گریه میکنه ولی ازین خبرا نبود... یه بچه همراش بود که طفلک خیلی خسته شده بود و می خواست بره دستشویی ولی خانومه هی بهش می گفت آروم بگیره و مواظب رفتارش باشه. اندازه ی یه گرگ،مهربون بود. بعضیا اینطوری ان. واسه یه فیلم چرت وپرت اشک میریزن ولی در بیشتر موارد حرومزاده های پستی ان.
در پایان کتاب وقتی هولدن ماجرای مصیبت هاشو برای دکتر روانپزشک می گه با گفتن جملاتی تعلق خاطرش را به دنیای کودکی به اثبات میرسونه . تعلق خاطری که حکایت از عشق داره حتی نسبت به کسانی که موجب آزارش شدند:
- فقط از اینکه همه اشو واسه خیلیا تعریف کردم پشیمونم تنها چیزی که می دونم اینه که دلم برا همه ی اونایی که ازشون گفتم تنگ شده مثلا حتی برای استرادلیتر و اکلی. گمونم حتی دلم برا اون موریس کوفتی هم تنگ شده. هیچ وقت به هیشکی چیزی نگو. اگه بگی دلت برا همه تنگ میشه.