دل داغدار

زچه جوهر آفریدی دلِ داغدار ما را

که هزار لاله پوشد پس از این مزار ما را

 

تنِ ما چرا بسوزی، که خود این گناه کردی

تو که بوسه گاه کردی لب پر شراب ما را

 

چو نسیمِ آشنایی زکدام سو وزیدی

تو که بی قرار کردی همه لاله زار ما را

 

ز سرشک نم فشاندم به بنفشه زار دوری

که زبوته ها بچینی گلِ انتظارِ ما را

 

منم آن شکسته سازی که تو ام نمی نوازی

که فغان کنم زدستی که گسسته تار ما را

 

زکویر جان سیمین نه گل و نه سبزه روید

دلِ رنگ و بو پسندت چه کند بهار ما را  


سیمین بهبهانی

مرغ آمین


مرغ آمین دردآلودی ست کاواره بمانده


رفته تا آنسوی این بیدادخانه

بازگشته رغبتش دیگر ز رنجوری نه سوی آب و دانه.

نوبت روز گشایش را

در پی چاره بمانده.


می شناسد آن نهان بین نهانان(گوش پنهان جهان دردمند ما)

جوردیده مردمان را.

با صدای هر دم آمین گفتنش؛آن آشنا پرورد؛

می دهد پیوندشان در هم

میکند از یأس خسران بار آنان کم

می نهد نزدیک با هم؛آرزوهای نهان را.

بسته در راه گلویش او

داستان مردمش را.

رشته در رشته کشیده(فارغ از هر عیب کاو را بر زبان گیرند)

بر سر منقار دارد رشته ی سر در گمش را.

او نشان از روز بیدار ظفرمندیست

با نهان تنگنای زندگی دست دارد.

از عروق زخمدار این غبار آلوده ره تصویر بگرفته

از درون استغاثه های رنجوران

در شبانگاهی چنین دلتنگ؛می آید نمایان

وندر آشوب نگاهش خیره بر این زندگانی

که ندارد لحظه ای از آن رهایی

می دهد پوشیده ؛ خود را بر فراز بام مردم آشنایی.

رنگ می بندد

شکل می گیرد

گرم می خندد

بالهای پهن خود را بر سر دیوارشان می گستراند.

چون نشان از آتشی در دود خاکستر

می دهد از روی فهم رمز درد خلق

با زبان رمز درد خود تکان در سر.

وز پی آنکه بگیرد ناله های ناله پردازان ره در گوش

از کسان احوال می جوید.

چه گذشته ست و چه نگذشته ست

سر گذشته های خود را هر که با آن محرم هشیار می گوید.


داستان از درد می رانند مردم

در خیال استجابت های روزانی

مرغ آمین را بدان نامی که هست می خوانند مردم

زیر باران نواهایی که می گویند:

-«باد رنج ناروای خلق را پایان.»

(و به رنج ناروای خلق هر لحظه می افزاید.)

مرغ آمین را زبان با درد مردم می گشاید

بانگ بر می دارد:

                         -«آمین!

باد پایان رنج های خلق را با جانشان در کین

و ز جا بگسیخته شالوده های خلق افسای

و به نام رستگاری دست اندر کار

و جهان سرگرم از حرفش در افسون فریبش.»

                                                                 خلق می گویند:

                                                                                        -«آمین!


در شبی اینگونه با بیدادش آیین

رستگاری بخش – ای مرغ شباهنگام – ما را!

و به ما بنمای راه ما بسوی عافیتگاهی

هر که را -ای آشنا پرورـ ببخشا بهره از روزی که می جوید.»

-«رستگاری روی خواهد کرد

و شب تیره؛بدل با صبح روشن گشت خواهد .» مرغ میگوید

خلق می گویند:

                        – «اما آن جهانخواره

(آدمی را دشمن دیرین) جهان را خورد یکسر.»

مرغ می گوید

– «در دل او آرزوی او محالش باد.»


خلق می گویند:

                       – « اما کینه های جنگ ایشان در پی مقصود

همچنان هر لحظه می کوبد به طبلش.»

                   مرغ می گوید:

                                                              – « زوالش باد!

باد با مرگش پسین درمان

ناخوشی آدمی خواری.

وز پس روزان عزت بارشان

باد با ننگ همین روزان نگونساری!»

خلق می گویند:

                       – « اما نادرستی گر گذارد

ایمنی گر جز خیال زندگی کردن

موجبی از ما نخواهد و دلیلی بر ندارد.

ور نیاید ریخته های کج دیوارشان

بر سر ما بار زندانی

و اسیری را بود پایان

و رسد مخلوق بی سامان به سامانی.»
 

مرغ می گوید:

                    – «جدا شد نادرستی.»

خلق می گویند:

                     – « باشد تا جدا گردد.»

مرغ می گوید:

                    – «رها شد بندش از هر بند؛ زنجیری که برپا بود.»

خلق می گویند:

                     – «باشد تا رها گردد.» …

نیما یوشیج

خاموش

خمش خمش که اشارات عشق معکوسست

نهان شوند معانی ز گفتن بسیار

مولانا غزل ۱۱۳۸

پروین

تو بلند آوازه بودی، ای روان

با تن دون یار گشتی دون شدی

صحبت تن تا توانست از تو کاست

تو چنان پنداشتی کافزون شدی

بسکه دیگرگونه گشت آئین تن

دیدی آن تغییر و دیگرگون شدی

جای افسون کردن مار هوا

زین فسونسازی تو خود افسون شدی

اندرون دل چو روشن شد ز تو

شمع خود بگرفتی و بیرون شدی

آخر کارت بدزدید آسمان

این کلاغ دزد را صابون شدی

با همه کار آگهی و زیر کی

اندرین سوداگری مغبون شدی

درس آز آموختی و ره زدی

وام تن پذرفتی و مدیون شدی

نور نور بودی، نار پندارت بکشت

پیش از این چون بودی، اکنون چون شدی

گنج امکانی و دل گنجور تست

در تن ویرانه زان مدفون شدی

ملک آزادی چه نقصانت رساند

کامدی در حصن تن مسجون شدی

هر چه بود آئینه روی تو بود

نقش خود را دیدی و مفتون شدی

زورقی بودی بدریای وجود

که ز طوفان قضا وارون شدی

ای دل خرد، از درشتیهای دهر

بسکه خون خوردی، در آخر خون شدی

زندگی خواب و خیالی بیش نیست

بی سبب از اندهش محزون شدی

کنده شد بنیادها ز امواج تو

جویباری بودی و جیحون شدی

بی خریدار است اشک، ای کان چشم

خیره زین گوهر چرا مشحون شدی

 

پروین اعتصامی

 

گنجور/ صاحب گنج
مسجون/ زندانی
حصن/ قلعه
مشحون/ انباشته

آتش

مرد را دردی اگر باشد خوشست

درد بی دردی علاجش آتش است

مولانا

 

درد بی دردی

بعضی رنجها، و عذابها بیرونی ،عینی و واقعی هستند. 

 

مثل این کودک کتک خورده ،بی پناه، رنجور و گرسنه
چه کسی جرات دارد که درد این کودک را نفی کند؟ به او بگوید ،دردی که حس می کنی واقعی نیست؟
که تو گرسنه نیستی
که تو مورد آزار واقع نشده ای؟

در مقابل چنین درد و رنج واقعی و حقیقی ،بعضی از عذابها ، ساخته و پرداخته ذهن ماست، رنجی درونی و جانکاه و گاه به اندازه همین درد بیرونی ،جانگداز می شوند،
ترس از دوست داشته نشدن،
ترس از محبوب نبودن ، ترس از قضاوت و محکوم شدن،...
زبان به کام می گیرم در برابر همه ی رنج ها و اسارت انسان امروزی...سر به خاک می سایم
و آنگاه تمام قامت می ایستم و سرخم می کنم... رنج ،درد ،عذاب ،تحقیر ،فریب.گرسنگی ،گرسنگی روح و جسم...
همه زنجیرهای اسارت بشری که بهم متصلند و در پی تکان خوردن یکی بقیه هم به حرکت در می آیند.
گاهی به جای کمک به یکدیگر در پی فریب هم بر می آئیم،هیچ کسی منفورتر از فریبکاران نیستند.
باشد که رها شویم
باشد که فریبکاران ،جرات و جسارت ابراز وجود واقعی بیابند و بر جهل و غفلت دیگران حاکم نشوند و خر مراد خود را چهار نعل پیش نرانند.

آمین یا رب العالمین

رها

چند شب پیش فیلم زیبایی دیدم بنام loving محصول ۲۰۱۶ آمریکا
داستانی واقعی از ازدواج زنی رنگین پوست با مردی سفید پوست در یکی از ایالات آمریکا ،که به دلیل حکم دادگاه و مردود شمردن ازدواج آنان مجبور به ترک ایالت وشهر و دیارشان می شوند ،چندین سال دور از خانواده روزگار می گذرانند تا آن که با کمک دو وکیل می توانند پرونده اشان را به عالیترین مقام قضایی برسانند و حکم اولیه را باطل و به شهر خود باز گردنند.آنها طی این چند سال صاحب سه فرزند می شوند، فرزندانشان دورگه هستند ،مرد سفید پوست عاشق همسر و فرزندانش هست و هرگز از عشق بی شائبه به آنان دست نمی کشد و در برابر ،اعتراض چند نفری که بر او خرده می گیرند که چرا با زنی رنگین پوست ازدواج کرده و خود را به دردسر انداخته ،فقط یک جمله پاسخ می دهد ،
«همسرم را دوست دارم»
عشقی فراتر از نژاد، رنگ، سن و سال ...
عشقی زیبا ،
نه به دلیل آغوش و بستر ،
نه بخاطر رفع نیاز ،
نه برای هر چیز دیگر
بخاطر ذات خود خود عشق
ذات دوست داشتن ،حتی بدون دریافت پاسخی برای دوست داشته شدن،
بی شائبه،
بی نیاز
بی دلیل
بی بهانه
لطیف ،لطیف،لطیف،لطیف،
خودم را،دلداری می دهم ،نا امیدنشو، دست نکش ، خسته نشو ،برخیز
بشتاب ،تلاش کن ،بخاطر همه کسانی که تورا دوست داشتند ،بی هیچ دلیلی...
گرچه دنیای وارونه، گاهی پلشت و زشت داریم و روز به روز سخت تر می شود
اما
می شود
می توان
ممکن است... رها ،رهاتر ،رهاترین
دست می شویم از دلیل و بهانه و نیاز ...

موش کور

موش کور ،اگر خودش را هم بکشد فایده ای ندارد
او کور است و تحمل آفتاب و روشنی را ندارد
او فقط بلد است در دل خاک نقب بزند
خانه اش زیر خاک است
موش کور را با آفتاب کاری نیست
او حتی حسرت هم نمی خورد
حسرت درخت و پرنده و نسیم را
برای او همه فصل ها زمستان است
او امنیت را بیشتر از هر چیز دوست دارد
خانه تاریک و امن و گرم
همه عمر او در ظلمت می گذرد
بی آرزو ،بی حسرت،بی هیچ تمنایی
او به تاریکی عادت دارد
با ظلمت خو کرده
همه جهانش خاک است و نقب زدن
در خاک مرده ،
او با اکنون کار ندارد
او سودای در گذشتگان و مرده ریگ دیگران را دارد
موش کور
موش کور
موش کور عمری طولانی دارد
طولانی تر از
بلبل عاشق

رهایش کنید او آفتاب را دوست ندارد

حجم سبز

زندگی، حجمی ست که باید پرش کنیم. حتی اگر اشتباه پر کنیم. به درک.
اشتباه کردن، بهتر از این است که هیچ کاری نکنیم.

 

 

زندگی جنگ و دیگر هیچ

اوریانا فالاچی

آیه های زمینی

این شعر فروغ فرخزاد به زندگی امروزی ما ،بسیار ،نزدیک است


آنگاه
خورشید سرد شد
و برکت از زمین ها رفت
و سبزه ها به صحرا ها خشکیدند
و ماهیان به دریا ها خشکیدند
و خاک مردگانش را
زان پس به خود
نپذیرفت
شب در تمام پنجره های پریده رنگ
مانند یک تصور مشکوک
پیوسته در تراکم و طغیان بود
و راهها ادامه خود را
در تیرگی رها کردند
دیگر کسی به عشق نیندیشد
دیگر کسی به فتح نیندیشید
و هیچ کس
دیگر به هیچ چیز نیندیشید
در غارهای تنهایی
بیهودگی به دنیا
آمد
خون بوی بنگ و افیون می داد
زنهای باردار
نوزادهای بی سر زاییدند
و گاهواره ها از شرم
به گورها پناه آوردند
چه روزگار تلخ و سیاهی
نان نیروی شگفت رسالت را
مغلوب کرده بود
پبغمبران گرسنه و مفلوک
از وعده گاههای الهی گریختند
و بره های گمشده
دیگر صدای هی هی چوپانی را
در بهت دشتها نشنیدند
در دیدگان آینه ها گویی
حرکات و رنگها و تصاویر
وارونه منعکس می گشت
و بر فراز سر دلقکان پست
و چهره وقیح فواحش
یک هاله مقدس نورانی
مانند چتر مشتعلی می سوخت
مرداب های الکل
با آن بخار های گس مسموم
انبوه بی تحرک روشن فکران را
به ژرفنای خویش کشیدند
و موشهای موذی
اوراق زرنگار کتب را
در گنجه های کهنه جویدند
خورشید مرده بود
خورشید مرده بود و فردا
در ذهن کودکان
مفهوم گنگ گمشده ای داشت
آنها غرابت این لفظ کهنه را
در مشق های خود
با
لکه درشت سیاهی
تصویر می نمودند
مردم
گروه ساقط مردم
دلمرده و تکیده و مبهوت
در زیر بار شوم جسد هاشان
از غربتی به غربت دیگر می رفتند
و میل دردناک جنایت
در دستهایشان متورم میشد
گاهی جرقه ای جرقه ناچیزی
این اجتماع ساکت بی جان را
یکباره از
درون متلاشی می کرد
آنها به هم هجوم می آوردند
مردان گلوی یکدیگر را
با کارد میدریدند
و در میان بستری از خون
با دختران نا بالغ
همخوابه میشدند
آنها غریق وحشت خود بودند
و حس ترسناک گنهکاری
ارواح کور و کودنشان را
مفلوج کرده بود
پیوسته در
مراسم اعدام
وقتی طناب دار
چشمان پر تشنج محکومی را
از کاسه با فشار به بیرون می ریخت
آنها به خود فرو می رفتند
و از تصور شهوتناکی
اعصاب پیر و خسته شان تیر میکشید
اما همیشه در حواشی میدانها
این جانیان کوچک را می دیدی
که ایستاده اند
و خیره گشته اند
به ریزش مداوم فواره های آب
شاید هنوز هم در پشت چشمهای له شده در عمق انجماد
یک چیز نیم زنده مغشوش
بر جای مانده بود
که در تلاش بی رمقش می خواست
ایمان بیاورد به پاکی آواز آبها
شاید ولی چه خالی بی پایانی
خورشید مرده بود
و هیچ کس نمی دانست
که نام آن
کبوتر غمگین
کز قلب ها گریخته ایمانست
آه ای صدای زندانی
آیا شکوه یأس تو هرگز
از هیچ سوی این شب منفور
نقبی به سوی نور نخواهد زد ؟
آه ای صدای زندانی
ای آخرین صدای صدا ها ...

ثبات

تاریخ تکرار می شود ،بقول دکتر مجتهد زاده فقط زمانی هنر و ادبیات در این سرزمین پا می گیرد و خودی نشان می دهد که لااقل چند دهه ای ثبات سیاسی وجود داشته باشد ،حالا که غیر از عدم ثبات سیاسی ،
متاسفانه ما داریم از معنا تهی می شویم ،از اخلاق ،انسانیت،
و ذهن باغچه آرام آرام از خاطرات سبز تهی می شود..

سیمرغ

سیمرغ را دیدم
باشکوه و زیبا،پرسید؛
- باخودت چه زمزمه می کنی؟

گفتم
-می خواهم به عبادتگاهی
متروک بگریزم ،خسته ام

- از چه خسته ای؟
- ازغفلت ،ذلت، خجلت

همانطور که یکی از پرهایش را
با نوکش می کشید ،پرسید؛

-پس قاف ،معنا چه می شود؟

نالیدم،
- شوخی می کنی بامن؟ در این بلوا
مرا با قاف معنا چکار؟

لبخندی زد؛
-بلوا در این ولایت همیشگی است،
به فکر نجات روحت باش،
آنجا کسانی در انتظار توهستند

ناباورانه به او خیره ماندم ،
- در انتظار من؟

-آری، همانجا که آخرین منزل توست ...

پر را که کنده شده بود به سمتم گرفت ،

- این را بگیر و همراه خود به صحرای عدم ببر ،در آنجا مرکب راهوار شجاعت را پیدا کن و اگر صبر پیشه کنی با او به قله معنا می رسی... اگر خسته و خوابالود شدی ،با این پر ،بینی ات را بخاران، وقتی این کار را کردی عطسه می کنی و خستگی ات در می رود و آن وقت باز هم به راهت ادامه بده، بخاطر بسپار ،سه منزل در برابر خود داری ،حالا برایم بگو ،سه منزل کدامند؟

گفتم،

ع /عدم
ش/شجاعت
ق/ قله معنا

وقتی با خود این سه حرف راتکرارکردم ،سیمرغ را دیدم که در حالی که پرواز کنان از من دور می شد ،باصدای بلندی گفت؛

- آفرین ،درست فهمیدی تنها راه نجات
عشق است ...
خواستم بگویم اما...
اما او دور شده بود ،من ماندم و پر سیمرغ و صفیر او که در گوشم می پیچید ... عشق...

معبد

وقت آن رسید که به معبدی گمنام در خاکی غریب بگریزم بی نام ،همانند هیچکس همچون آدمی زاده ای بی خبر چونان عاشقی بی دل بی نام بی نشان بی خبر گمنام و بی دل شاید که رها شوم...

زنجیر دریدن

عاشق به سوی عاشق زنجیر همی‌درد

دیوانه همی‌گردد تدبیر همی‌درد

تقصیر کجا گنجد در گرم روی عاشق

کز آتش عشق او تقصیر همی‌درد

تا حال جوان چه بود کان آتش بی‌علت

دراعه تقوا را بر پیر همی‌درد

صد پرده در پرده گر باشد در چشمی

ابروی کمان شکلش از تیر همی‌درد

مرغ دل هر عاشق کز بیضه برون آید

از چنگل تعجیلش تأخیر همی‌درد

این عالم چون قیرست پای همه بگرفته

چون آتش عشق آید این قیر همی‌درد

شمس الحق تبریزی هم خسرو و هم میرست

پیراهن هر صبری زان میر همی‌درد

دیوان شمس

دراعه/جبه و بالاپوش بلند و پشمی
بیضه/ تخم

 
مولانا در این ابیات از ولوله و شور و اشتیاقی که در جان های عاشق در این عالم وجود دارد می گوید،همه در تکاپو،همچون شمس جان که میر همه عاشقان است.

تعریف عشق

همیشه اندیشمندان ،شاعران و فیلسوفان و حتی روانکاوان در پی یافتن تعریفی جامع و کامل از مفهوم عشق ،هستند،
مولانا به عنوان عارفی گرانقدر معتقد است که عشق ،محبت بسیار باشد .او در دیوان شمس و مثنوی ، عشق را گاهی راه و طریق می نامد ،زمانی آن را لطف پروردگار به بنده و گاهی خداوند را دریای رحمت و عشقی وصف ناپذیر توصیف می کند.
شمس تبریز از نظر او ،نمونه یک مرد خدا ،عارف کامل ورهیافته است. وعاشقی دلیر ونترس و بیباک است.
گاهی با خودم می اندیشم که اگر مولانا امروز زنده بود و تعاریفی دم دستی از عشق را می شنید ویا شکلهایی آبکی و سست و هوس ناک از عشق های سست ، موقت و زود گذر مردم این روز گار را می دید با خود چه می گفت،
گرچه که او عشق انسانی را پیش در آمدی برای عشق حقیقی می داند ،اما با این همه آنقدر اندیشه اش بلند است که آن را به جوشش هورمون،میل جنسی و اهدافی منفعت طلبانه ربط ندهد،که عشق کار انسانهای بزرگ است و با دونان سرو سری ندارد،
عشق ایاز وسلطان محمود
عشق پسران شاه به دختر خاقان
عشق لقمان به ولی نعمتش
عشق اعرابی به خلیفه
عشق پادشاه به کنیزک
عشق مادر به فرزند
عشق مجنون به لیلی
و...
او اعتقاد دارد که در هر عشقی چه حقیقی و چه مجازی کشش و کوششی در کار است،جذب و جاذب، مطلب و مطلوب یکی می شوند.
کار به این بزرگی ،از یک سو اتفاق نمی افتد، که هردو طرف در آن موثرند و اگر عاشقی سرسپرده و نترس چون مهمان مسجد مهمان کش باشد ،عاقبت به وصال می رسد.

عاشقی گر زین سر و گر ز ان سر است
عاقبت ما را بدان سر رهبر است‌‌

هر چه گویم عشق را شرح و بیان
چون به عشق آیم خجل گردم از آن‌‌

گر چه تفسیر زبان روشن‌‌گر است
لیک عشق بی‌‌زبان روشن‌‌تر است‌‌

چون قلم اندر نوشتن می‌‌شتافت
چون به عشق آمد قلم بر خود شکافت‌‌

عقل در شرحش چو خر در گل بخفت
شرح عشق و عاشقی هم عشق گفت‌‌

آفتاب آمد دلیل آفتاب
گر دلیلت باید از وی رو متاب‌‌

از وی ار سایه نشانی می‌‌دهد
شمس هر دم نور جانی می‌‌دهد

عاشقی پیداست از زاری دل
نیست بیماری چو بیماری دل

مثنوی دفتر اول( عشق پادشاه بر کنیزک)

 

در ادامه غزلی زیبا را از او با هم بخوانیم.

قصه ی رنگ پریده

قصه ی رنگ پریده

 

نمی دانم قصه دردم را برای که بگویم ،قصه ام هر چه عاشق است را دل خون می کند. این قصه برای کسانی است که خونین دل اند. زیرا قصه من هم قصه عشق است. من از کودکی همراهی داشته ام. از وقتی بیاد دارم نگاران بسیاری در حال جلوه گری بودند.من هم بی قرار و شیدا نگاری برای خود گرفتم.مهر او در دلم نشست.تمام اجزای من با او یکی شدو کودکی را از یاد بردم.

همیشه طالب وصل یار بودم. و او هم همیشه به دنبال من می آمد . او را نمی شناختم و هدفش را از همراهی ام نمی فهمیدم. اما دلسوزی و شفقت اش را،کار سازی و مددکاریش را نسبت به خودم در می یافتم.با خودم گفتم حتما باید او را بیابم . هر که و هر چیز که هست دو ست دار توست. شادی تو بخاطر اوست. یک بار از احوال و حالش بپرس از او پرسیدم

 ای یار همیشگی تو کیستی؟ گفت عشق

چیستی که این همه بیقراری  گفت عشق                                                                                

گفت: تو حالت چطور است چگونه ای گفتم  با بودن تو خوشم گفت چه می گویی با من خوشی؟ گفتم بله نیک سیرت  و خوب صورتی ، دلکشی خوش رفتاری ، بدون تو زندگی را نمی خواهم همیشه در کنار من جاوید بمان تو پیش رو و راهنمای من باش. که منآماده و مفتون توام. او به راه افتاد و من به دنبالش شاد بودم و نه ترسی داشتم و نهبدی می دیدم

 با او سفر های بسیار کردم و از همه دوری می کردم و جز او کسی را نمی دیدم . کم کم سوز او در من اثر گذاشت و دنیایم تغییر کرد . او دیگربه تمامی زیبایی نبود بدیها یی هم داشت که من نمی شناختم. سرانجام روز درد و ناکامی رسید و من را با غم آشنا کرد. و دانستم که خطا کرده ام خطا که از نا پختگی  دنباله رو شدم. او دو رو داشت یک رو شادی و روی دیگرش غم.یک بار به شکل فرشته و بار دیگر در هیات شیطان ظاهر می شد.

یک شب که در کوه تنها بودم و با غم  و پریشانی اوقاتم را سپری می کردم. به خودم بد و ناسزا می گفتم که چرا عشق را نشناختم فهمیدم که افسوس و ناله فایده ندارد و بایستی دردم را درمان کنم و چاره ایی برای رهایی بیابم. تا بتوانم خودم را از این توفان بلا برهانم.عشق در ابتدا مرید وبنده من بود هر چه می گفتم همان کار را می کرد

       نمی دانم پطور عنان اختیارم به دست او افتاد او در گوشم زمزمه می کرد باید وصال زیبارو ی فرخنده حال را بدست آوری. ترک  او محال است محال.گفتم  این چه بلایی بود که بر سر من در آوردی من را در بند کرده ای مرا آزاد کن هر چه داد و فغان کردم و نالیدم گوشش را بست و چشمش را بر هم نهاد یعنی که ای بیچاره باید بسوزی نه این که از بندم آزاد شوی و خوشحالی کنی. باید در بست تسلیم من شوی تا جانت را با سوز من بسوزانی.  وقتی آدمی چاره و گریزی ندارد باید تسلیم شود.این سزای کسی است که به سرانجام کار نمی اندیشد. سالهاست که در بند او اسیرم و هیچ یاری رسانی ندارم او هر لحظه بندم را سخت تر می کند از من بخت برگشته چه می خواهد. روزگارم از دست نیرو و جادوی او سیاه شده. کودکی و معصومیت ام کجا رفت؟ شادی ها به کجا گریختند.حالا موجودی رنگ پریده و زرد روی ام. و گرمایی در وجودم ندارم او گرمای حیات را از من گرفته است او مرا بدنام و شهره خاص و عام کرد.

 

 حتی از دیار خودم مرا آواره کرده. دردم را بیشتر می کند خودم را گم کرده ام در این بلوا.مثل دیوانگان سرآسیمه و شیدا شدم وبه هر سو سرگردان می روم. از گریه های ناگهانی و از فرارم  حیرت می کنم. از کار و رفتارم سر در نمی آورم.مردم از گفتارمن نفرت دارند و اعمالم را بد می دانند.یارانم از من دور شده اند. حتی دوست نزدیک و جانبازم از من دور شد.من در یاد او گم شدم نسبت به من بی وفا شد. مرا دید و نشناخت.بس که مرارت و جور کشیدم از مردمان و جماعت نامم شد رنگ پریده ی سرد

عشق با من گفت: ازجا برخیز،جماعت را نجات بده. خواستم چنین کنم هیچکس پند مرا نشنید و می گفتند او در جستجوی افسانه است او دیوانه است. آنها از بدی خلق روزگار یادگاری دارم نامم سرد و زرد پریده رنگ

مردم از دیدن نور حقیقت غافلند. برای نابینا فرقی ظلمات با روشنایی ندارد.وای بر من که جماعت را حق جو می پنداشتم.من غواصی ناشی بودم که عمرم را در آبهای کم عمقی  که صدفی در آنها نیست تلف کردم.من در جوی ها به دنبال صید مروارید بودم نه در دریا.جماعت همچون جوی های حقیر از مروارید بیزارند. عشق با درد و محنتی که برایم آورد این را که در جماعت به دنبال نور نباشم را به من ارمغان داد. تا ابد با خود و تنهایی ام کنار می آیم اما از جماعت دوری می کنم .از جماعت بلا خیزد و شر.

آن چنان تنها و گمنامم که انگار نیستم هرگز نبوده ام.به عزلت پناه می برم که دشمن منست اما او با وفاتر از جماعت است.

این هم از عشق ست، ای کاش او نبود ...عاشقم من، عاشقم من، عاشقم .عاشقی را لازم آید درد و غم . راست گویند این که من دیوانه ام .در پی اوهام، یا افسانه ام.زان که برضد جهان گویم سخن .یا جهان دیوانه باشد یا که من .بلکه از دیوانگان هم بدترم .زان که مردم دیگر و من دیگرم .هرچه در عالم نظر می افکنم .خویش را در شور و شر می افکنم .جنبش دریا ،‌خروش آب ها .پرتوی مَه، ‌طلعت مهتاب ها .ریزش باران، سکوت درّه ها .پرش و حیرانی شَب پره ها .ناله ی جغدان و تاریکی کوه .های!های! آبشار باشکوه . بانگ مرغان و صدای بالشان .چون که می اندیشم از احوالشان .گوئیا هستند با من در سخن .رازها گویند پر درد و محن .گوئیا هر یک مرا زخمی زنند .گوئیاهر یک مرا شیدا کنند .من ندانم چیست درعالم و جماعت نهان .که مرا هرلحظه ئی دارد زیان .آخر این عالم همان ویرانه ست .که شما را مأمن ست وخانه ست . پس چرا آرد شما را خرمّی .بهر من آرد همیشه مؤتمی !

لیک، ای عشق، این همه از کار توست .سوختم من، سوختم من، سوختم تو مروارید را به من نشان دادی و دریا را  به من نشان دادی.سزای گدایی که بیش از نیازش گدایی کند این است . گدایی که به جوی قانع نباشد و هوس دریا کند.

تلخیص شعر رنگ پریده نیما یوشیج

نان و نمک

به حرمت
‎نان و نمکى که با هم خوردیم
‎نان را تو ببر
‎که راهت بلند است
‎و طاقتت کوتاه
‎نمک را بگذار برای من
‎می‌خواهم
‎این زخم
‎تا همیشه تازه بماند
     
شمس_لنگرودی

از دور


از دور تو را
دوست دارم
بی هیچ عطری
آغوشی
لمس
یا حتی بوسه‌ای
تنها
دوستت دارم
از دور

 

جمال ثریا