و يك لبخند

شب هيچ‏گاه كامل نيست
هميشه چون اين را مى‏گويم و تأكيد مى‏كنم
در انتهاى اندوه پنجره‏ى بازى هست
پنجره‏ى روشنى.
هميشه رؤياى شب زنده‏دارى هست
و ميلى كه بايد برآورده شود،
گرسنه‏گى‏يى كه بايد فرونشيند
يكى دل ِ بخشنده
يكى دست كه دراز شده، دستى گشوده
چشمانى منتظر
يكى زنده‏گى
زنده‏گى‏يى كه انسان با ديگران‏اش قسمت كند.

پل الوآر  احمد شاملو

چهار کودک

        

ما چهارتا دوست کوچولو هستیم. اولی اسمش مانی است دومی پارسا و سومی ونداد و منم مینو هستم. هرچهار تامون کمتر از هفت سالمونه.

اول از همه بگم که ما چهار تا بهم قول دادیم که تا ابد دوست بمونیم وهیچوقت هم بهم دروغ نمی گیم. اون سه تا که پسرن عاشق این هستن که بازی دزد و پلیس کنن و همینطور دیوونه باز کردن تمام درهای بسته هستن. وقتی دری باز شد دیگه مهم نیست پشت در چیه مهم اینه که دری رو باز کردن. اما برعکس اونا من خاله بازی رو دوست دارم. لای مبل ها  خونه درست میکنیم بعد من میشم مامان و براشون غذا درست میکنم و تو یه قوری کوچیک چای دم می کنم.

 اونا با دقت به همه چی نگاه میکنن و با دقت به همه چی گوش میدن. ما وقتی با هم هستیم رو خیلی دوست داریم . مامعنی دیروز و  فردا  رو بلد نیستیم فقط میدونیم کی همدیگه رو می بینیم. وقتی با همیم همیشه شاد هستیم و همیشه حوصله بازی رو داریم.پسرا بی پروا و نترس هستن هیچوقت یادشون نیست که من یه دخترم. اونا با غریبه ها کمی دیر آشنا میشن اما وقتی آشنا شدن یه دوست واقعی میشن.

 مانی خوراکی هاشو باماتقسیم میکنه.خیلی مهربونه و دائم میپرسه من پسر خوبی هستم ؟ دوستم داری؟و تازگی یاد گرفته میپرسه خوبه که دوستت نداشته باشم؟

پارسا همه چیز براش هیجان داره و به محض دیدنت برات داستانهاشو بلند بلند تعریف می کنه. عاشق اینه که چند روز پشت سرهم دوچرخه سواری کنه. دوستاشو دوست داره و خیلی با محبته.همیشه هم میگه ماشین من تفنگ من از مال شما بهتره... مانی عصبانی میشه و قهر میکنه. اونوقت من و ونداد اونا رو آشتی میدیم.

 ونداد عاشق بازیهای دیگه ای غیر از خاله بازی و دزد و پلیسه.مثل قایم موشک . دوست داره من چشم بذارم اون قایم شه بعد بگردم و پیداش کنم.وسط تعریف قصه یادش میره چی داشت میگفت بعد یه چیز دیگه میگه و یا پا میشه ومیره سراغ بازی. اون گردش رو خیلی دوست داره و خیلی صاف و ساده و بی غشه.

 هر چهار تامون عاشق بستنی هستیم. اون سه تا دوست دارن همه حواس من بهشون باشه . باهم کارتون ببینیم با هم بازی کنیم باهم نقاشی بکشیم و من با دقت به حرفاشون گوش بدم. هر سه تاشون رو خیلی دوست دارم وقتی با اونا هستم  منم مینو کوچولویی هستم که پنج سالشه. مینو کوچولو دختر تپل نازیه که موهای صاف و روشنی داره که جلو موهاش نامرتب کوتاه شده. وقتی چهار تایی بهم میفتیم . دیگه خدا رو بنده نیستیم . بازی میکنیم . میخندیم و شاد و سرحال هستیم. سرو صدامون خونه رو ور میداره. اصلا نمیفهمیم که زمان چطور میگذره و اصلا دوست نداریم از هم جدا بشیم و از خداحافظی بدمون میاد. وای چقدر به منهم خوش میگذره ! همه  رو دوست دارم. خدایی شما بگید مابچه های ناز و خوشگل و با محبت دوست داشتنی نیستیم؟

عشق را چگونه می شود نوشت؟

   

حق با تو بود
می بایست می خوابیدم
 اما چیزی خوابم را آشفته کرده است ...
کاش تنها نبودم ...
کاش تنها نبودی
آن وقت که می توانستیم به این موضوع و موضوعات دیگر اینقدر بلند بلند
 بخندیم تا همسایه هامان از خواب بیدار شوند...
مرا ببخش
ولی آخر چگونه می شود عشق را نوشت ؟
می شنوی ؟
انگار صدای شیون می آید
گوش کن
 می دانم که هیچ کس نمی تواند عشق را بنویسد
اما به جای آن
می توانم قصه های خوبی تعریف کنم
 گوش کن
 یکی بود یکی نبود
زنی بود که به جای آبیاری گلهای بنفشه
به جای خواندن آواز ماه خواهر من است
 به جای علوفه دادن به مادیان ها آبستن
به جای پختن کلوچه شیرین
ساده و اخمو
در سایه بوته های نیشکر نشسته بود و کتاب می خواند
صدای شیون در اوج است
 می شنوی
برای بیان عشق
به نظر شما
کدام را باید خواند ؟
 تاریخ یا جغرافی ؟
 می دانی ؟
من دلم برای تاریخ می سوزد
برای نسل ببرهایش که منقرض گشته اند
 برای خمره های عسلش که در رف ها شکسته اند
گوش کن
 به جای عشق و جستجوی جوهر نیلی می شود چیزهای دیگری نوشت
حق با تو بود
 می بایست می خوابیدم
 اما مادربزرگ ها گفته اند
 چشم ها نگهبان دل هایند ...
یادم می آید
روزگاری ساده لوحانه
صحرا به صحرا
و بهار به بهار
 دانه دانه بنفشه های وحشی را یک دسته می کردم
عشق را چگونه می شود نوشت
در گذر این لحظات پرشتاب شبانه
 که به غفلت آن سوال بی جواب گذشت
دیگر حتی فرصت دروغ هم برایم باقی نمانده است
وگرنه چشمانم را می بستم و به آوازی گوش میدادم که در آن دلی می خواند
من تو را
 او را
 کسی را دوست می دارم.


"حسین پناهی"

می ترسم ...

    

چند روزی است که فقط می خوابم ومثل دودکش دود می کنم. هیچی نمی خورم . اصلا گرسنه ام نمی شود فکر میکنم چند کیلوئی وزن کم کرده ام . به زور حرف می زنم و از خانه خارج می شوم  . تمام کارم شده جلوی لپ تاپ چمباتمه زدن. انگار قرار است معجزه ای از  طریق امواج به من برسد، خسته ،کسل و بی حوصله ام. بیشتر از هر وقت به مرگ فکر می کنم؛ خوابیدن زیر خروارها خاک نمناک و سرد. حتما اون زیر خیلی سرد نیست بعد از رفتن دوستم که سرشار از زندگی بود مرگ برایم باور پذیر شده و بیشتر اوقات کم میارم و آرزو می کنم کاش منهم می رفتم پهلوی او اون زیر، تا هم اون تنها نباشه و هم من از اینهمه مرارت خلاص می شدم. کم آوردم، کم... می فهمید...از دست خودم خسته شدم از اینهمه نالیدن و زاری کردن بی فایده ...

کتابی در دست دارم به توصیه دوستی خواندن آن را شروع کردم به محض آنکه اولین صفحه را باز کردم تمام وجودم لرزید:

"نیمه تاریک آن بخشی از شخصیت ماست که روابط ما را به بن بست می کشاند. روح ما را می کشد و مانع تحقق رویاهایمان می شود. نیمه تاریک وجود در اعماق آگاهی مان دفن شده و از دید ما و سایرین پنهان است پیامی که از این مخفیگاه دریافت می کنیم ساده است«من دوست داشتنی نیستم من عیب و ایرادی دارم من خوب نیستم من شایسته نیستم من بی ارزش هستم..»

دلم می لرزد این کتاب می خواهد مرا به دیدار نیمه تاریک وجودم ببرد. می ترسم... می ترسم ...

نادان

       

گاهی فکر می کنم خفه خون گرفتن تنها چیزی است که برایم مانده. دوست ندارم حرف بزنم. میخوام لال بشم. نابینا و ناشنوا. بسه دیگه... مگه یه آدم چقدر توان دارد؟ من خواب دیده ام  خواب دیدم عاشق شدم. خواب دیدم عشق را میفهمم خواب دیدم عشق ورزیدن رو یاد گرفته ام. و حالا یه گنگم یه منگم که فقط خواب دیده. سرما پشت پنجره بیداد میکنه. در دل منهم یخبندان است. فصل سرد شروع شده. و خدا می داند تا کی طول بکشد. و من می خوابم. مثل یه خرس. خواب زمستانی ام شروع شده ... شاید بهار هم بیدار نشم.نمیدانم دیگه هیچی نمی دانم . من نادانم همین و بس.

یک عادت

                                         

دیگر منتظر نبود.منتظر هیچکس و هیچ چیز...

 آیا در خانه وجودش را می بست و دیوارها را با پارچه سیاه می پوشاند و تا ابد عزادار "هیچ" می ماند؟

آیا دوباره زندگی را از سر می گرفت انگار نه انگار خبری بوده؟

 روزی از کسی پرسید آیا میتوان کسی را دوست داشت و در عین حال رنجش داد؟ جواب شنید: این رفتارسادیستیکی این ملت بدوی است.

باور نکرد. همونطور که کینه و بد خواهی را باور ندارد . همانطور که همه را دوست دارد و از کسی متنفر نیست. می خواهد مثل عیسی بلند فریاد بزند: بیائید بخورید این نان و شراب من است... بخورید گوشت و خون مرا !

آیا او ابلهی بیش نیست؟ نشانه کامل موجودی که بلاهت تمام وجودش را گرفته؟ ساده لوحی که برای این عالم ساخته نشده؟

 با جگر پاره پاره در خانه وجودش را باز می گذارد. به تشنگان آب وبه گرسنگان نان خواهد داد. اما دیگر منتظر نخواهد ماند.

 هیچ خبری نیست آخرین سوار گرد آلودی که از راه رسید این خبر را برایش آورد. "جاده خالی است"

 درخت کُناری کنار خانه سر از خاک در آورده و پر از پارچه های کوچک سبزی است که به امید معجزه به شاخه هایش آویزان کرده اند. درخت هم در حال خشک شدن و پوسیدن است . تنه اش خانه مورچه ها و موریانه هاست. مدتهاست باران نباریده و آسمان صاف صاف است بی هیچ لکه ابری. شالی به سر و صورتش می پیچد تا گرد وخاک این بیابان نفسش را نگیرد. خسته و بی رمق کنار خانه به درخت تکیه می دهد و چشم میدوزد به جاده... اما او منتظر نیست . منتظر هیچ کس و هیچ چیز... فقط عادت کرده  که به جاده چشم بدوزد ... نه منتظر نیست ...

 باردیگر دستش را بر تن زبر درخت کشید و ته دلش کمی گرم شد. به آسمان نگاه دیگری کرد "معجزه"! اگر باران بیاید اگر گردو غبار بنشیند اگر سواری از راه برسد...نه نه معجزه ای در کار نخواهد بود او درپشت یک پیچ بزرگ در انتهای جاده ای در آخر دنیا بود چه کسی گذارش به آنجا می افتاد؟ محال است بهتر است دلخوش نباشد...و همینطور از روی عادت به جاده چشم بدوزد...این یک عادت است ... یک عادت فقط همین.

من سایه او

خواستم از تو بنویسم .خوب حالا دارم می نویسم.چی بنویسم؟نمی دانم. مگر می شود از سایه خودت بنویسی، نمی دانم من سایه ای از توام یا تو سایه منی.روزهای ابری تو سایه منی و روزهای آفتابی من سایه توام.اما روز ابری که سایه ای وجود ندارد. پس من سایه توام. هیچ کس باور نمی کند اگر بگویم که با سایه ام حرف زدم هیچکس باور نمی کند که بگویم با نقشی که من سایه اویم سخن گفتم. چه بگویم؟ ناگفته می دانی و نا نوشته می خوانی.

 از اینکه هردو یکی هستیم بگویم؟ از اینکه هر دو فقط تصویری مجازی هستیم در این دنیای واقعی؟ از حضور همیشگی با تابش گاه و بی گاهت بنویسم؟ که هرگز تنهایم نمی گذاری؟ از اینکه دستم را گرفته ای و با خودت از هزاران کوه و دره عبور می دهی؟ از اینکه به فکر تعالی روح من هستی؟

 روح من! سایه من !جان من ! در تو جاری ام، با تو روانم.کلمه کم می آورم در وصف تو. باتو می خندم، درتو می خندم ،باتو می گریم، در تو می گریم...

نمی دانم آسمانی؟ آینه ای؟ مردی؟ زنی؟ آدمی ؟خدایی ؟فرشته ای؟از ملکوتی؟ از زمینی؟استادی ؟ پیری؟ مرشدی؟ مرادی؟ مریدی؟همراهی؟ هم نشینی؟ همدلی؟ چیستی؟ کیستی؟هرچه هستی هرکه هستی با منی در منی خود منی ...

خط سوم

                                   

این روزا با آهنگهای شکیلا خیلی احساس همدلی میکنم...مثل این آهنگ زیبایش...

 

مرا بخوان مرا بخوان ای سخن تو سحر عام ، ای همه سهل و ممتنع، ای تو نهایت کلام

تنگ شد عرصه سخن  ،ای نفست گره گشا، مرا به معنا برسان ، پیش تر از سخن بیا

 مرا بخوان مرا بخوان که خط سوم توام ،گم شده در عرصه خویش از ابدم یا ازلم؟

 مرا بخوان که قصه ام، قصه سرگشتگیم، برلب چشمه گیج و مات، جان به سراز تشنگی ام

 ای تو همیشه همه جا، من به کجا رسیده ام؟ اسیر لعنتم هنوز یا به خدا رسیده ام؟

چرا هر آنچه ساختم یکی یکی خراب شد ؟ چرا حدیث بودنم ، سوال بی جواب شد؟

 قفل معما شده ام ،کلید آن به دست کیست؟ ای که مرا نوشته ای، نخوانده ماندنم زچیست؟

 

بخت بلندم

                     

                  چنان در قیدِ مهرت پای بندم                   که گویی آهویِ سر درکمندم

                  گهی بر دردِ بی درمان بگریم                  گهی بر حالِ بی سامان بخندم

                  نه مجنونم که دل بردارم از دوست         مده ، گر عاقلی ای خواجه پندم

                  تو هم باز آمدی ناچار و ناکام                   اگر باز آمدی بختِ بلندم

                 سری دارم فدای خاکِ پایت                    گر آسایش رسانی ور گزندم

                 وگر در رنجِ سعدی راحتِ توست            من این بیداد بر خود می پسندم

تمامی جهدش اینکه نیفتد!

احساس کردم که به بن بست رسیده ام،نه در کارو مبارزه و زندگی اجتماعی و عقیده و راه و هدف... که در وجود داشتن. بیش از همیشه احساس کردم که تنهایم و قربانی زمانه.

حق و باطل، عدل و ظلم، توحید و شرک، خدمت و خیانت، جهاد و جنایت، اهورا و اهریمن، دین وکفر ،خیروشر... چنان بهم آمیخته اند که تاریخ نیز که هزارها سال است پا به پای این دو وراثت ، دو ذات ، دو جهت و دو جریان مستمر می آید و همه را خوب می شناسد اکنون کلافه شده است...حتی جاها و جهت ها را گم کرده است.

پنجه ای قلبم را وحشیانه در مشت می فشرد، دندانهایی به غیظ در جگرم فرو می رود، دود داغ و سوزنده ای از اعماق درونم بر سرم بالا می آید و چشمانم را می سوزاند، شرم و شکنجه سخت آزارم می دهد که:

هستم که زندگی می کنم

این همه بیچاره بودن و بار بودن،این همه سنگین!

اشک امانم نمی دهد،نمی توانم ببینم

 پیش چشمم را پرده ای از اشک پوشیده است.

در برابرم همه چیز در ابهامی از خون و خاکستر می لرزد اما همچنان با انتظاری ملتهب از عشق و شرم خیره می نگرم:

شبحی را در قلب این ابر ودود باز می یابم، هم اکنون سیمای خدائی او را خواهم دید؟

«ایستاده است و تمامی جهادش اینکه نیفتد!»

"حسین وارث آدم" شریعتی

به انتظارش می ارزید

                         

انگار سالها طول کشید

پیش از آن که دسته ای بوسه

از لبانش بچینم

و آن را در گلدان

سپیده دم رنگ قلبم بگذارم.

امّا

به انتظارش می ارزید

زیرا

من

عاشق بودم.

"ریچارد براتیگان"

گم شدن در برهوت

                        

دیروز عید بود.اما من سرحال نبودم.دوستی رو از دست داده بودم که رفتنش خیلی غیر منتظره بود.اداره با اون معنی پیدا می کرد . جزو آدمهایی بود که به معنی واقعی زنده بودند و ملال و کسالت و روزمرگی اداره عوضشون نکرده بود. دنیایی محبت بود. خیلی چیزا ازش یاد گرفتم.خدا رحمتش کنه.

گاهی مواقع برای اینکه بهم بریزیم دنباله بهانه میگردیم وگاهی هم بی بهانه فرو میریزیم. دیروز روز خوبی برام نبود . گرچه که بقول دوستی روزا همه مثل هم هستن و روز خوب و بد نداریم. این مائیم که به روزا معنی میدیم.

 در هر حال من یکدفعه گم شدم توی یه برهوت . یه برهوتی که سرو ته نداشت . حس کردم تنهای تنها وایسادم تو این برهوت.و همه اونایی رو که دوست دارم دارن ازم دورمیشن. هرچی دست دراز کردم دستم بهشون نرسید. اونوقت کم آوردم. منگ شدم ومثل یه گنگ خوابدیده زبونم هم بند اومد. دست و پامو دراز کردم وسط برهوت. گاهی لحظه های زندگی سخت تر از مرگ میشه. اینو خوب میفهمم.چون بارها تجربه اش کردم. بعد مثل یه بچه شروع کردم به گریه. گریه ، گریه و اشک شور و بغضی که ته حلقم داشت خفه ام میکرد.گریه ای بی صدا اما با سوز زیاد. بعد خوابم برد... خوابیدم تا لنگ ظهر.

وقتی بیدار شدم اثری از برهوت نبود. همه چی سر جای خودش بود. اولین کار تماس با همه اونایی بود که دوستشون دارم . خدا رو شکر همه صحیح و سالم و سرو مر و گنده بودن. خدایا شکرت که من گم شدم. کس دیگه ای گم نشد. حالا خیلی بهترم. دوستان بسیار عزیز م کنارم هستن و میدونم که بر اساس اصل نشانه(کوئیلو میگه هر چیز و یا هر کس که در راهمان ،همان دنبال کردن افسانه شخصی امان، بهش برخورد میکنیم حتما دلیلی برای حضورش وجود داره که ممکنه بعدا بفهمیم) تموم اونا باید باشن ونبودن هر کدومشون حتما جبران ناپذیر خواهد بود. من تسلیمم و شاد . امروز روز دیگری است ... من پیدا شدم  با همه چیزایی که داشتم و دارم. هستم و خوشحالم که فرصت دیدن دوباره این روز نو رو بهم دادن. شکر...

خاله اشی

نمی دونم چرا اینقدر به تو فکر می کنم . امروز دوستان همه اومده بودن بهشت زهرا برای خداحافظی با تو . اما من نبودم مثل خیلی وقتای دیگه که نبودم. یادته سالهای اولی بود که باهات آشنا شده بودم از کتاب گفتم . اون موقع علی و سینا خیلی کوچیک بودن گفتی دوست داری کتاب بخونی اما فرصت نمی کنی. من برات ژان کریستف رو آوردم. چند وقت بعد ازت پرسیدم چیزی ازش خوندی گفتی خیلی غمگینت میکنه ومن دلخور شدم که تو با کتاب میونه نداری. می گفتی هر وقت فرصت پیدا میکنی تار فرهنگ شریف رو گوش می کنی گوش می کنی و اشک میریزی. وای خدا هنوز هیچی نشده دلم برات تنگ شده. کاش خجالت رو کنار گذاشته بودم بهت زنگ میزدم و صداتو میشنیدم. شاید اگه صداتو شنیده بودم الان اینقدر دلتنگت نبودم... دیروز صبح وقتی از تاکسی پیاده شدم آقای سرمدی رو دیدم گفت که با فریبا اومدن دیدنت و اینکه اصلا حالت خوب نبوده. باور نمی کردم قصد رفتن کردی. یادته وقتی من حالم خوب نبود بهم زنگ زدی احوالمو پرسیدی؟ یادته چقدر سر به سرمون میذاشتی؟ چقدر می خندیدیم. اشرف جان میخوام برگردم به همون روزا. خاله اشی یه چیزی بگو دارم میترکم.

 فکر نکنم پنج شنبه هم بیام مسجد . طاقتشو ندارم . اگه بیام مسجد رفتنتو باور می کنم.فریبا میگفت آخرین روز تو بیمارستان گفتی که دیگه دل کندی وآماده ای که بری. بازم باور نکردم همش میگفتم خوب میشی و به زودی وقتی خوب شدی میبینمت. خاله اشی میدونی کتاب دومم در اومده ؟ میدونی راجع به اداره است؟ میدونی از تو هم نوشتم؟ یادته چقدر خوشحال بودی که علی کتاب میخونه؟ یادته هر وقت میومد اداره میاوردیش تا من ببینمش. مردی شده بود برای خودش از باباش هم بلندتر. دانشگاه قبول شده بود . اومد سلام کرد و من روی ماهشو بوسیدم. میگفتی دوست نداری بفرستیش بره امریکا پیش دایی هاش. میگفتی مگه آدم بچه اشو از خودش دور میکنه؟یادته؟ اما حالا که خودت رفتی... چطور دلت اومد تنهاشون بذاری؟ خاله اشی یه چیزی بگو دارم میترکم . دارم دق میکنم ...

درد نام دیگر من است

           

دردهاي من
جامه نيستند
تا ز تن در آورم
نعره نيستند
تا ز «ناي جان » بر آورم
دردهاي من نگفتني
دردهاي من نهفتني است
دردهاي من
گرچه مثل دردهاي مردم زمانه نيست
درد مردم زمانه است 
مردمي که نام هايشان جلد کهنه شناسنامه هايشان
درد مي کند
من ولي تمام استخوان بودنم
لحظه هاي ساده سرودنم
درد مي کند
انحناي روح من
شانه هاي خسته غرور من
تکيه گاه بي پناهي دلم شکسته است
کتف گريه هاي بي بهانه ام
بازوان حس شاعرانه ام
زخم خورده است
دردهاي آشنا
دردهاي بومي غريب
دردهاي خانگي
دردهاي کهنه لجوج
اولين قلم حرف حرف درد را
در دلم نوشته است دست سرنوشت
خون درد را
با گلم سرشته است
پس چگونه سرنوشت ناگزير خويش را رها کنم ؟ 
از چه حرف مي زنم ؟
درد ، حرف نيست درد ، نام ديگر من است
من چگونه خويش را صدا کنم ؟

"قیصر امین پور"

دوستم رفت...

  

دیروز دوست خوبی رو از دست دادم هنوز باورش برام مشکله که اون دیگه نیست. عاشق زندگی بود و خیلی مهربون . به همه محبت میکرد. از اولین روزی که وارد اداره شدم و اونو شناختم بیست سالی می گذره. دو سه سالی از بازنشستگی اش میگذره. همیشه ساک دستی اش پر از خوراکی بود. با غذاهای خوشمزه ای که می پخت همه رو سیر میکرد. زن آروم و صلح طلبی بود.دو تا پسر درسخون و مودب و موفق داره که یادگار خوبی ازش هستن.دلم براش تنگ میشه. هنوز رفتنش رو باور ندارم. از روزی که فهمید بیماره تا دیروز که رفت دو ماه بیشتر طول نکشید و من در این دو ماه جرات نکردم گوشی تلفن رو بردارم و حالش رو بپرسم. بنظرم آدما وقتی میمیرن که خودشون میخوان. اون تحمل رنج کشیدن رو نداشت وزود تسلیم شد.فقط 56 سال داشت. از خدا شاکی بود که چرا درست موقعی که باید نفس راحتی بکشه  اینطوری از پا انداختش. تمام مدت بیادش هستم . روزهای آخر اسفند تمام وجودش زندگی می شد برای تک تک همکاران کارت تبریک مینوشت و بهشون می داد . هر جور که بلد بود محبتش رو ابراز میکرد. نمی دونم چی باید بگم و چی میتونم بنویسم. فقط میدونم که از این به بعد جاش خیلی خالیه...

 اشرف جان ببخش که هیچوقت نتونستم بهت بگم که چقدر دوستت دارم و حالا چقدر دلتنگت میشم. با رفتن تو مرگ برام باور کردنی تر از زندگی شد. یه روز هستی و لحظه ای یا دقیقه ای بعد نیستی. به همین راحتی...

حقیقت دارد تو را دوست دارم

    

 حقیقت دارد
 تو را دوست دارم
 در این باران
 می خواستم تو
 در انتهای خیابان نشسته
باشی
 من عبور کنم
 سلام کنم
لبخند تو را در باران
 می خواستم
 می خواهم
 تمام لغاتی را که می دانم برای تو
 به دریا بریزم
دوباره متولد شوم
 دنیا را ببینم
رنگ کاج را ندانم
نامم را فراموش کنم
دوباره در آینه نگاه کنم
ندانم پیراهن دارم
کلمات دیروز را
 امروز نگویم
خانه را برای تو آماده کنم
برای تو یک چمدان بخرم
 تو معنی سفر را از من بپرسی
لغات تازه را از دریا صید کنم
لغات را شستشو دهم
 آنقدر بمیرم
 تا زنده شوم .

"احمدرضا احمدی" 

گوش شیطون کر

       

گوش تموم شیاطین عالم کر . بین خودمون بمونه آهسته میگم که غم که تو اون یکی اتاق خوابیده نشنوه و بیدار نشه. حالم خوبه. خوب خوبم.خوبی که در این چند وقت اخیر بی سابقه بوده. خوشحالم. همه چی دارم پدرو مادری مهربان خواهران و برادرانی دلسوزو دوستانی بی نظیر. هیچی کم ندارم. هرچی که برای خوشبخت بودن لازمه دارم. خدایا ممنونتم.به هرچه که دادی شکر و هر چه ندادی و حکمتت بود هم شکر. دیروز دوست عزیزی چراغ خانه ام را روشن کرد. فقط کلید را زد و من خودم و همه چیزی که تا به حال در تاریکی بود را دیدم. وای خدا چقدر روشنایی خوبه. خونه ام روشن شده انگار تموم چلچراغهای عالم را در خونه ام روشن کردن. اضطراب و دلشوره را دفن کردم.حالا می دونم که هیچ چیز در این عالم گم نمی شه...فقط جابجا میشه... پاشم تا دیر نشده برای خودم  اسفند دود کنم...

زخمی که بپا داشته ام

     

 بد نگوئیم به مهتاب اگر تب داریم ...

گاه زخمی که بپا داشته ام

زیر و بم های زمین را به من آموخته است...

"صدای پای آب"سهراب سپهری

چو با منی...

گر با همه ای چو بی منی بی همه ای                         ور بی همه ای چو با منی با همه ای

مثنوی دفتر سوم بیت 1613

رفته است قرارم

             

دلتنگم. حوصله هیچکس را ندارم. به سختی روز را شب می کنم و منتظر یه اتفاقم که مرا از این کسالت در بیاورد. اما خبری نمی شود. دیگه حوصله صبر کردن هم ندارم . نمی دانم چرا این روزها اینقدر به حلاج فکر می کنم و اینکه گفت عشق دو رکعت نماز دارد که وضویش با خون  است . وضو می گیرم با آب . سجاده ام  را پهن می کنم و رو به قبله می نشینم.بازهم اشکهایم سرازیر می شوند. نماز یادم رفته نمی دانم چه باید بگویم. دست به دامان خودش می شوم. سکوت می کنم . ساعتی می گذرد ومن لال و گنگ باقی مانده ام. رادیو روشن است. از زبان من می خواند برای یگانه معشوق ازلی و من خجل فقط اشک می ریزم:

 

"چون صید به دام تو به هر لحظه شکارم، ای طرفه نگارم،

 از دوری صیاد دگر تاب ندارم، رفته است قرارم

چون آهوی گمگشته به هر گوشه دوانم ، تا دام در آغوش نگیرم نگرانم

از ناوک مژگان، چو دو صد تیر پرانی، بر دل بنشانی.

 چون پرتو خورشید اگر رو بکشانی، وای از شب تارم،

دربند و گرفتاربرآن سلسله مویم، از دیده ره کوی تو با اشک بشویم، با حال نزارم

برخیز که داد از من بیچاره ستانی، بنشین که شرر بردل تنگم بنشانی

 تا آن لب شیرین به سخن باز گشایی، خوش جلوه نمایی

 ای برده امان از دل عشاق کجائی، تا سجده گزارم

گر بوی تو را باد به منزل برساند جانم برهاند

 ورنه زوجودم اثری هیچ نماند، جز گرد و غبارم..."

عشق ورزیدن با باد

   

از صبح مثل مریض ها فقط خوابیدم. خونه تاریک تاریکه. همت نمیکنم بلند شم و چراغها رو روشن کنم.اداره هم نرفتم هر کس هم در زد باز نکردم.دیشب دوستی برایم اس ام اس زد که میگویند اگر زیر باران بروی و نیت کنی دعایت مستجاب میشود. هر چی فکر کردم چیزی به ذهنم نرسید.واقعا چی میخواستم؟هیچی. جز رهایی.

چند روز پیش از ترس افسردگی رفتم سراغ دکترم. مثل سگ از افسردگی میترسم. کلی حرف زدیم اونقدر دکتر را خنداندم که باورش نمیشد من چیزیم باشه. وقتی پرسید چته؟ گفتم دلشوره و اضطراب دارم ... گفت احساس دلشوره و اضطراب مکانیسم دفاعی در برابر احساس نا امنی است. می ترسی چیزی یا کسی را از دست بدهی... مینو تو دیگه بزرگ شدی. خودت همه چی رو میدونی لازم نیست من بهت بگم. آیا باید احساس تو به واقعیت رنگ بدهد یا واقعیت به احساس تو؟دنبال یه آدم کامل نگرد نیست. هرگز دنبال کسی که کنارت باشه و احساس رضایت کنی نگرد... با خود آگاهت در یه رابطه ارتباط برقرار کن نه با ناخودآگاهت. پاشنه آشیل شخصیت تو روابط عاطفی ات است. در این روابط بالغ نیستی یا کودکی یا والد...بیشتر آدمها در روابط وارد "گیم" بازی میشوند؛ اگر حوصله بازی نداری از اول وارد بازی نشو.گفتم اما من در مسائل جدی ام بازی نمیکنم.دکتر گفت منهم اعتقاد دارم در مسائل جدی نباید بازی کرد . اما چاره چیست وقتی طرف مقابلت اهل بازی است؟ این ملت بیشترشون اهل بازی هستن و بازیگر...

                                             *                *                    *

امروز و دیروز تمام وقت داشتم فکر می کردم. من دیگه توان غرق شدن در هیچ ماجرایی را ندارم و اینکه بعدش صحیح و سالم از آب بیایم بیرون.ترجیح می دهم تن به آب نزنم. بقول استادی در جوانی زندگی مثل یه موم بی شکل است که میتوانی اونو به سلیقه خودت تغییر بدهی اما در میانسالی و سن پختگی وکمال! اون موم سفت و سخت شده و نمیتوان به هیچ شکل تغییرش داد.

در موقعیتی نیستم که سر زندگیم قمار کنم. نمیتوانم با باد عشق بورزم و با توفان زور آزمایی کنم. به شکستم مطمئنم در پایان جز مشتی گرد و غبار هیچی نصیبم نمی شود.

دوباره والد شخصیتم از ضعفم استفاده کرده حاکم شده و حکم صادر میکند:

- ماجراجوئی های بزرگ تعطیل!

- دل سپردن تعطیل!

- دل زندانی می شود در سیاهچال تا  فکر عاشقی از سرش بپرد کلید سیاهچال به دریا انداخته میشود!

کودک درونم غر میزند:

-  نه من راضی نیستم. تا دنیا هست من دوست خواهم داشت و عشق می ورزم...گور بابای بد پیمانان... زندگی بدون دوست داشتن بی مزه است.من شادی و نشاط و دوستی میخواهم من نمی ترسم  از هیچی نمیترسم...

نزدیک است که والد به دهان کودکم بکوبد که بالغ وارد میشود و هر دو را دعوت به سکوت میکند و آرام و با طمانینه میگوید کمی صبر کنید الان فرصت خوبی برای هیچ تصمیم گیری نیست . بگذارید بیمارمان تبش پایین بیاید بعد درمورد باقی قضایا حرف خواهیم زد الان فقط ساکت باشید. سکوت. لطفا ساکت شوید...

کشتی شکستگان

نقل است از حسن بصری پرسیدند : که"چگونه ای؟"

گفت:"چگونه باشد حال قومی که در دریا باشند وکشتی بشکند و هر یکی بر تخته ای بمانند؟"

گفتند :"صعب باشد"

گفت :"حال من هم چنین است."

 

"تذکره الاولیا"

روز روز زندگانیم

                 

مادربزرگ
 گم کرده ام در هیاهوی شهر
آن نظر بند سبز را
که در کودکی بسته بودی به بازوی من
در اولین حمله ناگهانی تاتار عشق
 خمره دلم
 بر ایوان سنگ و سنگ شکست
دستم به دست دوست ماند
پایم به پای راه رفت
من چشم خورده ام
 من چشم خورده ام
من تکه تکه از دست رفته ام
در روز روز زندگانیم.

"حسین پناهی"
  

درختان مضطرب نمی شوند

 

 در ادبیات منظوم چین آمده است که: این درخت را نگاه کنید؛ چرا هرگز دچاراضطراب نمى شود، دچار غم نمى گردد.در آغاز بهار با شکوفه هاى قشنگ و رنگارنگ،زنده بودن خود را نشان مى دهد؛ سبز مى شود، جوان مى گردد، برگ و بار مى دهد و... درابتدای پائیز به زردى مى گراید، عریان مى شود و آرام و آرام به خواب زمستانى فرومى رود. و باز در اول بهار با شادى از خواب بیدار مى شود و با چهره اى خندان به جهان و مردم جهان نگاه مى کند و... چرا این درخت اضطراب ندارد؟ چرا به یأس ‍ فلسفى دچارنمى گردد؟ چون اینها از قانون طبیعت یعنى از تائو پیروى مى کنند. یأس، پلیدى زشتى، غم و رنج، پریشانى، بیمارى جنگ، خیانت، جنایت و اضطراب چرا در آدمیان همه حکومت مى کند؟ زیرا انسان در برابر نظامى که برکل جهان حکومت مى کند (تائو)، ضعیف و ناتوان است و با عقل کوچک و جزئى خود راه دیگرى انتخاب کرده و مى کند و از طریق تائو که حاکم برکل جهان است، قدم به بیرون مى گذارد.

سایت طهور"پیشینه تائوئیسم"

به سوی خود

                 

آنتوان سنت دو اگزوپری می نویسد:

"شاید عشق فرآیندی  است که  با آن من شما را به سوی خودتان هدایت میکنم."

هاروی

                          

هاروی به اینکه قد من ثابت مونده
میون این همه آدم که دارن رشد می‌کنن
نمی‌خنده
هاروی یادش می‌مونه که من همه رنگای شکلاتای چوبی رو دوست دارم
جز زرد
هاروی لباساش به من قرض می‌ده
بدون اینکه مجبور باشم بش برگردونم
من از ارواح می‌ترسم و
هاروی تنها کسیه که می‌دونه
وقتی می‌گم یه روزی با مارگی رز عروسی می‌کنم
هاروی تنها کسیه که باور می‌کنه
هاروی یه قلپ از آب میوه‌ش می‌خوره
یه قلپ می‌ده به من
هاروی یواش تو گوشم می‌گه زیپ
وقتی یادم می‌ره زیپ شلوارم ببندم
هاروی قسم می‌خوره که
انگشتای پام مضحک نیستند
هاروی میاد منو صدا می‌زنه
هر وقت تو رختخواب با گلو درد و تب افتاده باشم
هاروی بم می‌گه من بچه‌ی نازیم
اما نه خیلی
اگه یه روزی یه قطار باشه که بخواد بره بهشت
من سوارش نمی‌شم
مگه اول هاروی سوار شه...

"لینچری"

دیوانه منم

              

نیمی از عمرم به انتظار گذشت.اگر بپرسند از چی بیشتر بدت می آید می گویم:

انتظار برای هیچ.  توهم منتظر بودن برای چیزی که در راه است و هرگز نمی رسد.

وصیت میکنم روی سنگ قبرم بنویسند اینجا کسی خفته است که در راهی پوچ و برای هدفی پوک تنها سرمایه زندگیش را به هدر داد. از من گله نکنید شاد نیستم . نمیتوانم ادای شادی رو در بیاورم . غم من غمی غمناک است . اگر رنجتان می دهد دلتنگی های من ، نالیدن من، زاریدن من، نخوانید.... دوری کنید از من . پرهیز کنید. ازکسی که یک عمر ادای آدم های عاقل را در آورد و حالا می خواهد مجنون شود... یک دیوانه تمام عیار ...

 در فرهنگ لغات من هیچ کلام شادی وجود ندارد. شادیهایم مثل یک تکه یخ در دستان تب دار و شتابزده من آب شده. حرفی ندارم. از من دوری کنید. نکند که شما هم افسرده شوید! هیچ امیدی ندارم در آرزوی روزی هستم که برای همیشه در گورم بخوابم و آنوقت نه چشمم ببیند و نه گوشم بشنود.رسیدن به سکوتی که خالی از هر کلام و هر حرف بیهوده و بی فایده ای است.  برای خودم می نویسم شما نخوانید شاید زندگی سرشار از زیبایی و شادی اتان خدشه دار شود! رهایم کنید...شاید در جنون ،خودم را همان اندکی که باقی مانده ام را پیدا کنم.

شکیلا چه زیبا می خواند:

 شمع و پروانه منم ، مست میخانه منم ، رسوای زمانه منم، دیوانه منم، یار پیمانه منم، از خود بیگانه منم رسوای زمانه منم، دیوانه منم

چون باد صبا در بدرم، با عشق و جنون همسفرم، شمع شب بی سحرم، از خود نبود خبرم، رسوای زمانه منم دیوانه منم

تو ای خدای من، شنو نوای من، زمین و آسمان تو می لرزد به زیر پای من،  مه و ستارگان تو می سوزد زناله های من، رسوای زمانه منم، دیوانه منم

وای ازین شیدا دل من، مست  بی پروا دل من، سرمایه سودا دل من،رسوا دل من، شیدا دل من

ناله تنها دل من، شام بی فردا دل من، مجنون هر صحرا دل من، رسوا دل من، شیدا دل من

آخرین سفر

در انتهای هر سفر
 در آیینه
 دار و ندار خویش را مرور می کنم
این خاک تیره این زمین
 پاپوش پای خسته ام
 این سقف کوتاه آسمان
 سرپوش چشم بسته ام
 اما خدای دل
 در آخرین سفر
 در آیینه به جز دو بیکرانه کران
به جز زمین و آسمان
چیزی نمانده است
گم گشته ام ‚ کجا
ندیده ای مرا ؟

"حسین پناهی"

  

شادی کجایی

                                                     

ای شادی کجایی که دستم به دامانت نمی رسد؟ در آرزوی روزی بی دغدغه و رها هستم. رها از تمام پای بندی های انسانی. کاش جای این مرد میانسال بودم در حال نواختن ترانه ای، تصنیفی، بی خیال عالم و آدم . کاش جهانگردی بودم با یک کوله پشتی ، دنیا خانه ام بود و همه شهرها شهرم. ای کاش قلندری بودم آواره کوه و دشت و صحرا با کشکولی بر پشتم . ای کاش .. ریشه در این خاک نداشتم و چراغم در این خانه نمی سوخت...

چگونه دوست بدارم تو را نمی دانم

تو از کدوم دیاری که رنگ حادثه داری . نه دشمنی نه یاری. نه خفته نه بیداری. خزان خاطره داری هوای ابر بهاری. هزار بغض در سینه داری و نمی باری...                                                      

تو از کدوم زمانی که جان پاک جهانی. نه حاضری نه غایب. نه سخت و نه آسانی. همیشه آینه داری اگرچه غرق غباری . همیشه در نظر اما تو پنهانی. تو را چگونه بخوانم تو را چگونه برانم چگونه دوست بدارم تو را نمی دانم...

نه تشنه ای نه سیراب. نه چشمه ای نه گرداب . نه بیصدا نه با صدا. نه بنده ای نه خدا. نه هم ترانه مائی نه از ترانه جدایی. همیشه همسفر اما همیشه تنهایی . تو را چگونه بخوانم تو را چگونه برانم چگونه دوست بدارم تو را نمی دانم...

همبازی بد

                            

بازهم دارم به خودم و زندگی و روابطم فکر می کنم. من کجا اشتباه کردم؟

زندگی برایم بازی نیست. یک لحظه نیست که در آن لحظه غرق بشوم و بقیه لحظات رو فراموش کنم.من با هر دلبستگی یک بار به  دنیا می آیم و با پایانش از دنیا می روم . مرگ برایم آشناست چون بارها مرده ام چون بارها به پایان رسیده ام، و از نو شروع کر ده ام. دلبستن و بارها دل گسستن شکنجه ای دائم است شکنجه ای که پایانی ندارد.

در اساطیر یونان داستانی است راجع به پرومته که پیش زئوس خدای خدایان می رود و آتش را از او می دزد و آن را به زمین می آورد تا زندگی آدمها تاریک نباشد تا در ظلمت شب گرفتار نباشند و به خاطر چنین فداکاری برای انسانها از طرف زئوس محکوم می شود به خیانت . پرومته آدمها را بیشتر از خدایان بی درد دوست دارد و مجازات خود را می پذیرد.

 اگر نپذیرد چه کند؟! راه چاره و فراری ندارد. قرار این است در غاری به بند کشیده شود و هر روزی عقابی که مامور شکنجه اوست بیاید سینه اش را بشکافد جگرش را از سینه در آورد و بخورد و در پایان شکنجه همه چیز سر جایش برگردد و فردا دوباره شکنجه از نو آغاز شود شکافتن سینه و خوردن جگرش...

 خیلی رنج آور است، خیلی درد ناک است ،حتی تصورش دشوار است ... رنج... رنجی بی پایان...

 آیا من مالیخولیا دارم؟ آیا دیوانه ام؟ که دلبستگی هایم را جدی می گیرم به اندازه ای که خود زندگی جدی است؟ من در قبال گفتن کلمه دوستت دارم مسئولم ؛ نمی شود به هرکس گفت دوستت دارم و راحت از کنار آن گذشت ... من سختگیرم آره سختگیرم. زندگی نمایش نیست بازی نیست من که گفتم بازی را که در آن جر بزنند قبول ندارم... من می پذیرم من را از بازی بیرون کنید. من همبازی خوبی نیستم ترجیح می دهم مات و مبهوت کنار زمین بمانم اما بازی که شما می کنید را انجام ندهم. مرده شور ببرد همه چیز را ... نمی توانم .من از ادامه بازی عاجزم. نمی توانم وقتی جگرم را زنده زنده می خورند با رنگ پریده به شما لبخند بزنم یعنی که ؛همه چیز رو براه است. نه هیچ چیز روبراه نیست...