
از صبح مثل مریض ها فقط خوابیدم. خونه تاریک تاریکه. همت نمیکنم بلند شم و چراغها رو روشن کنم.اداره هم نرفتم هر کس هم در زد باز نکردم.دیشب دوستی برایم اس ام اس زد که میگویند اگر زیر باران بروی و نیت کنی دعایت مستجاب میشود. هر چی فکر کردم چیزی به ذهنم نرسید.واقعا چی میخواستم؟هیچی. جز رهایی.
چند روز پیش از ترس افسردگی رفتم سراغ دکترم. مثل سگ از افسردگی میترسم. کلی حرف زدیم اونقدر دکتر را خنداندم که باورش نمیشد من چیزیم باشه. وقتی پرسید چته؟ گفتم دلشوره و اضطراب دارم ... گفت احساس دلشوره و اضطراب مکانیسم دفاعی در برابر احساس نا امنی است. می ترسی چیزی یا کسی را از دست بدهی... مینو تو دیگه بزرگ شدی. خودت همه چی رو میدونی لازم نیست من بهت بگم. آیا باید احساس تو به واقعیت رنگ بدهد یا واقعیت به احساس تو؟دنبال یه آدم کامل نگرد نیست. هرگز دنبال کسی که کنارت باشه و احساس رضایت کنی نگرد... با خود آگاهت در یه رابطه ارتباط برقرار کن نه با ناخودآگاهت. پاشنه آشیل شخصیت تو روابط عاطفی ات است. در این روابط بالغ نیستی یا کودکی یا والد...بیشتر آدمها در روابط وارد "گیم" بازی میشوند؛ اگر حوصله بازی نداری از اول وارد بازی نشو.گفتم اما من در مسائل جدی ام بازی نمیکنم.دکتر گفت منهم اعتقاد دارم در مسائل جدی نباید بازی کرد . اما چاره چیست وقتی طرف مقابلت اهل بازی است؟ این ملت بیشترشون اهل بازی هستن و بازیگر...
* * *
امروز و دیروز تمام وقت داشتم فکر می کردم. من دیگه توان غرق شدن در هیچ ماجرایی را ندارم و اینکه بعدش صحیح و سالم از آب بیایم بیرون.ترجیح می دهم تن به آب نزنم. بقول استادی در جوانی زندگی مثل یه موم بی شکل است که میتوانی اونو به سلیقه خودت تغییر بدهی اما در میانسالی و سن پختگی وکمال! اون موم سفت و سخت شده و نمیتوان به هیچ شکل تغییرش داد.
در موقعیتی نیستم که سر زندگیم قمار کنم. نمیتوانم با باد عشق بورزم و با توفان زور آزمایی کنم. به شکستم مطمئنم در پایان جز مشتی گرد و غبار هیچی نصیبم نمی شود.
دوباره والد شخصیتم از ضعفم استفاده کرده حاکم شده و حکم صادر میکند:
- ماجراجوئی های بزرگ تعطیل!
- دل سپردن تعطیل!
- دل زندانی می شود در سیاهچال تا فکر عاشقی از سرش بپرد کلید سیاهچال به دریا انداخته میشود!
کودک درونم غر میزند:
- نه من راضی نیستم. تا دنیا هست من دوست خواهم داشت و عشق می ورزم...گور بابای بد پیمانان... زندگی بدون دوست داشتن بی مزه است.من شادی و نشاط و دوستی میخواهم من نمی ترسم از هیچی نمیترسم...
نزدیک است که والد به دهان کودکم بکوبد که بالغ وارد میشود و هر دو را دعوت به سکوت میکند و آرام و با طمانینه میگوید کمی صبر کنید الان فرصت خوبی برای هیچ تصمیم گیری نیست . بگذارید بیمارمان تبش پایین بیاید بعد درمورد باقی قضایا حرف خواهیم زد الان فقط ساکت باشید. سکوت. لطفا ساکت شوید...